#روضه‌مادر‌

#روضه‌مادر‌
خواستم یاری کنم اما در آن غوغا نشد
خواستم من هم بگیرم دست بابا را نشد
مادرم او را گرفت و تازیانه پشت هم،
هی فرود آمد، ولی دستان مادر وا نشد
دست مادر آخرش واشد، نمی‌گویم چطور
اینقدر گویم که زهرا دیگر آن زهرا نشد

#یازهرای‌مرضیه‌سلام‌الله‌علیها
دیدگاه ها (۹)

𝒎𝒚 𝒍𝒊𝒂𝒓𝘾𝙝𝙖𝙥𝙩𝙚𝙧:2𝙋𝙖𝙧𝙩:13دستان پسرک یخ زد.با قدم های لرزان سمت...

ما عشق را پشت در این خانه دیدیمزهرا در آتش بود ؛ حیدر داشت م...

قسمت ۶

دیو و دلبر پارت ۲۷ لباسم را در مشتم جمع کردم کلی خنده و خوشح...

رمان لونا و ویلیام -قسمت آخر بخش۱

رمان لونا و ویلیام : قسمت ۱۴

Eleven

part 58کیم‌ویا.ت: جیش دارمخنده مردونه ای کرد آروم گفتتهیونگ:...

╭─────────────── 🎀 ───────────────╮✦ پارت ۷۶ | خبر کوچولوی م...

آخرش من مطمئنم این گره وا میشود...آن حرم زیباترین تصویر دنیا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط