پارت پنجممممم
نیک بعد اینکه خونه رو تمیز کرد رفتو ناهار درست کرد
_توجی...بیا ناهار
+اومدم
توجی غذاشو خورد...ولی هر از گاهی هم به نیک نگاه میکرد
+میگم...تو حوصلت سر نمیره؟؟همش تو خونه ای؟؟
_چرا خب...ولی مجبورم دیگه
+میای بریم بیرون؟؟
_😲
+چیه چرا تعجب کردی...
_اوکی بریم
بعدشم نیک رفت تو اتاقش...یه شلوار لی مشکی پوشید بایه دُرس مشکی
یکمم به لبش رژ زد که یکم رنگ بگیره(رژ صورتی کم رنگ)
+چه زود حاضر شدی..(از تیپ نیک خوشش اومد)
_اره...
بعدشم نیک یه کتونی آلستار مشکی پوشید
توجی رفت سمت موتورش
+بیا...این کلاهو بزار سرت(کلاه کاسکت بود)
_تو چی؟؟
+خودمم دارم(کلاه رو گذاشت سر نیک و برای خودشم یه کلاه گذاشت)
_میخوایم موتور سواری کنیم؟؟
+ماشین دارم ولی موتور بیشتر حال میده...
بعدشم نشست و نیک هم اومد تَرکش نشست...
موتور رو روشن کرد و رفتن تو خیابون...
توجی خیلی سریع میرفت
+منو بگیر...الان میوفتی یه چیزیت میشه
_فک نکنم بیوفتم
که توجی دستای نیک رو دور کمر خودش حلقه کرد
+الان نمیوفتی
_(سکوت)
۳ ساعت گذشت
اون دوتا همینجوری تو خیابون دور میزدن...توجی کنار یه بار ایستاد
+من میخوام نوشیدنی بخورم...توهم بیا بخور
_شرمنده من اهل الکل نیستم
+پس من میرم داخل...همینجا وایسا...زود بر میگردم
_اوکی
توجی رفت داخل بار...یه عالمه الکل خورد...وقتی هم اومد بیرون تلو تلو میخورد
+س...س...لام
_اوه...خیلی مست کردی...
+م...ه...م...نی...ست
_خب...ام...بشین بریم
+ن...ی...ک؟؟
_بله؟
+م...ن...ن..م..ی..ت..و..ن..م ...ر...ا..ن..ن..د..گ..ی..ک..ن..م
_مجبوریم پیاده بریم...چون من بلد نیستم
+ب...ا..ش..ه
اون دوتا تا خونه پیاده رفتن...
وقتی رسیدن خونه ساعت ۱۱ شب شده بود...توجی چون مست بود نیک مجبور بود اروم اروم بیاد که اتفاقی نیوفته
_بشین رو مبل...
نیک توجی رو نشوند رو مبل...یکم اب خنک داد بهش...
_برو حموم مستیت بپره(سرد)
+اه...چ...ر...ا...ا...ن...ق...د...ر...ن...گ...ر..ا..ن..م..ی؟
_بده خو اینجوری میگم؟؟
+نمی....ت...ونم...پا ...شم...می...ب...ریم...در...حموم؟؟
_باشه...
به توجی کمک کرد بره درِ حموم...
یه حوله هم بهش داد
_خب برو...(بعدشم رفت روی مبل نشست...
توجی هم رفت حموم و دوش گرفت...)
وقتی اومد بیرون نیک رو دید که با همون لباسا نشسته رو مبل و خوابش برده
توجی تو ذهنش:اگه نیک نبود معلوم نبود تو خیابون با این همه مستی چه بلایی سرم میومد...اگه محبورم نمیکرد برم حموم قطعا بالا میاوردم...نمیدونم چطور اون موقع دلم میخواست پیشمون نباشه...ولی الان...حس میکنم....بیشتر از هرچیزی بهش احتیاج دارم
رفت بالا سر نیک...نیک سرشو به مبل تکیه داده بود...سرش روبه بالا بود...
توجی اروم نیک رو صدا کرد
+نیک؟؟نیک؟؟بیدار شو
_چی چی چی شده؟؟
+برو رو تخت بخواب اینجا جای خوابیدن نیست(گرم)
_ا..باشه..شب بخیر
+انگشتت درد نمیکنه؟؟
_نه زیاد...(بعدش میره تو اتاق درو میبنده و لباسشو عوض میکنه...بعدشم به خواب میره)
توجی هم میره تو اتاقش و میخوابه
صبح
¥کسی خونه هست؟؟
_سلااام(داشت تلویزیون رو دسمال میکشید)
¥باع سلام خوشتیپ(الکس خیلی برونگراست)
_خوش گذشت؟؟
¥بد نبود...توجی کوش؟؟
_نمیدونم...خوابه فک کنم
*الکس رفت سمت اتاق توجی
¥توجی بیدار شو ببین کی اینجاست....منننننننننن
+خب به کی/رم که اینجایی ول کن بزار بخوابم اه... روانی
¥بلند شو غول بیابونی
+(بلند شد اومد سمت الکس)+
+لعنتی برو بمیر...از خواب بیدارم کردی
¥(بلند بلند خندیدن)¥
نیک تمام این مدت داشت تمیز کاری میکرد و اصلا هواسش به حرفای توجی و الکس نبود...
رفت سمت یخچال و صبونه رو چید
*نیک رفت تو اتاقش و لباس بیرونیشو پوشید
¥کجا شال و کلاه کردی؟؟
_دارم میرم کار پیدا کنم
+(توجی وقتی نیک رو میدید ضربان قلبش بالا میرفت)+
¥اها...برو....مواظب خودت باش
نیک خدافظی میکنه و میره بیرون...
_توجی...بیا ناهار
+اومدم
توجی غذاشو خورد...ولی هر از گاهی هم به نیک نگاه میکرد
+میگم...تو حوصلت سر نمیره؟؟همش تو خونه ای؟؟
_چرا خب...ولی مجبورم دیگه
+میای بریم بیرون؟؟
_😲
+چیه چرا تعجب کردی...
_اوکی بریم
بعدشم نیک رفت تو اتاقش...یه شلوار لی مشکی پوشید بایه دُرس مشکی
یکمم به لبش رژ زد که یکم رنگ بگیره(رژ صورتی کم رنگ)
+چه زود حاضر شدی..(از تیپ نیک خوشش اومد)
_اره...
بعدشم نیک یه کتونی آلستار مشکی پوشید
توجی رفت سمت موتورش
+بیا...این کلاهو بزار سرت(کلاه کاسکت بود)
_تو چی؟؟
+خودمم دارم(کلاه رو گذاشت سر نیک و برای خودشم یه کلاه گذاشت)
_میخوایم موتور سواری کنیم؟؟
+ماشین دارم ولی موتور بیشتر حال میده...
بعدشم نشست و نیک هم اومد تَرکش نشست...
موتور رو روشن کرد و رفتن تو خیابون...
توجی خیلی سریع میرفت
+منو بگیر...الان میوفتی یه چیزیت میشه
_فک نکنم بیوفتم
که توجی دستای نیک رو دور کمر خودش حلقه کرد
+الان نمیوفتی
_(سکوت)
۳ ساعت گذشت
اون دوتا همینجوری تو خیابون دور میزدن...توجی کنار یه بار ایستاد
+من میخوام نوشیدنی بخورم...توهم بیا بخور
_شرمنده من اهل الکل نیستم
+پس من میرم داخل...همینجا وایسا...زود بر میگردم
_اوکی
توجی رفت داخل بار...یه عالمه الکل خورد...وقتی هم اومد بیرون تلو تلو میخورد
+س...س...لام
_اوه...خیلی مست کردی...
+م...ه...م...نی...ست
_خب...ام...بشین بریم
+ن...ی...ک؟؟
_بله؟
+م...ن...ن..م..ی..ت..و..ن..م ...ر...ا..ن..ن..د..گ..ی..ک..ن..م
_مجبوریم پیاده بریم...چون من بلد نیستم
+ب...ا..ش..ه
اون دوتا تا خونه پیاده رفتن...
وقتی رسیدن خونه ساعت ۱۱ شب شده بود...توجی چون مست بود نیک مجبور بود اروم اروم بیاد که اتفاقی نیوفته
_بشین رو مبل...
نیک توجی رو نشوند رو مبل...یکم اب خنک داد بهش...
_برو حموم مستیت بپره(سرد)
+اه...چ...ر...ا...ا...ن...ق...د...ر...ن...گ...ر..ا..ن..م..ی؟
_بده خو اینجوری میگم؟؟
+نمی....ت...ونم...پا ...شم...می...ب...ریم...در...حموم؟؟
_باشه...
به توجی کمک کرد بره درِ حموم...
یه حوله هم بهش داد
_خب برو...(بعدشم رفت روی مبل نشست...
توجی هم رفت حموم و دوش گرفت...)
وقتی اومد بیرون نیک رو دید که با همون لباسا نشسته رو مبل و خوابش برده
توجی تو ذهنش:اگه نیک نبود معلوم نبود تو خیابون با این همه مستی چه بلایی سرم میومد...اگه محبورم نمیکرد برم حموم قطعا بالا میاوردم...نمیدونم چطور اون موقع دلم میخواست پیشمون نباشه...ولی الان...حس میکنم....بیشتر از هرچیزی بهش احتیاج دارم
رفت بالا سر نیک...نیک سرشو به مبل تکیه داده بود...سرش روبه بالا بود...
توجی اروم نیک رو صدا کرد
+نیک؟؟نیک؟؟بیدار شو
_چی چی چی شده؟؟
+برو رو تخت بخواب اینجا جای خوابیدن نیست(گرم)
_ا..باشه..شب بخیر
+انگشتت درد نمیکنه؟؟
_نه زیاد...(بعدش میره تو اتاق درو میبنده و لباسشو عوض میکنه...بعدشم به خواب میره)
توجی هم میره تو اتاقش و میخوابه
صبح
¥کسی خونه هست؟؟
_سلااام(داشت تلویزیون رو دسمال میکشید)
¥باع سلام خوشتیپ(الکس خیلی برونگراست)
_خوش گذشت؟؟
¥بد نبود...توجی کوش؟؟
_نمیدونم...خوابه فک کنم
*الکس رفت سمت اتاق توجی
¥توجی بیدار شو ببین کی اینجاست....منننننننننن
+خب به کی/رم که اینجایی ول کن بزار بخوابم اه... روانی
¥بلند شو غول بیابونی
+(بلند شد اومد سمت الکس)+
+لعنتی برو بمیر...از خواب بیدارم کردی
¥(بلند بلند خندیدن)¥
نیک تمام این مدت داشت تمیز کاری میکرد و اصلا هواسش به حرفای توجی و الکس نبود...
رفت سمت یخچال و صبونه رو چید
*نیک رفت تو اتاقش و لباس بیرونیشو پوشید
¥کجا شال و کلاه کردی؟؟
_دارم میرم کار پیدا کنم
+(توجی وقتی نیک رو میدید ضربان قلبش بالا میرفت)+
¥اها...برو....مواظب خودت باش
نیک خدافظی میکنه و میره بیرون...
- ۴.۰k
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط