پارت۲.رمان یاس سیاه.موسیقی خونین.پرورش در سایه ها
هوای عمارت همیشه بوی سرد و غریبهای داشت، انگار دیوارهایش شاهد داستانهایی بودند که هیچکس جرئت تعریفشان را نداشت.
یرین از وقتی خودش را شناخت، فقط یک خانه را به یاد میآورد؛ عمارت مستر هوانگ. مردی با کتهای مشکی گرانقیمت، ساعت طلایی در دست، و چشمانی که با یک نگاه میتوانستند خونت را منجمد کنند.
او یادش نمیآمد مادرش را دیده باشد. فقط میدانست روزی که به دنیا آمد، پدرش بلافاصله او را به این مرد سپرده بود.
هیچکس در عمارت، از گذشتهاش حرف نمیزد. «تو الان خانوادهی ما هستی» جملهای بود که بارها شنیده بود، ولی هیچوقت باور نکرد.
از ۵ سالگی، روزهایش با صدای فریاد مربی بوکس شروع میشد و با تمرینهای کشندهی بدنسازی و مبارزات خیابانی تمام میشد. کبودیها و زخمها برایش مثل بخشی از بدنش شده بودند. اما هوانگ فقط به قدرت بدنی بسنده نمیکرد؛ تیراندازی، کار با چاقو، و حتی هنرهای رزمی سنتی کرهای را هم به او یاد دادند.
با وجود این همه خشونت، یرین یک دنیای پنهانی برای خودش داشت. هر وقت که همه میخوابیدند، او یواشکی وارد سالن متروکهی عمارت میشد. آنجا یک ضبطصوت قدیمی بود که با هزار مکافات پیدا کرده بود. روی آهنگهای قدیمی میرقصید، حرکات را بارها و بارها تکرار میکرد تا بینقص شوند. حتی یکبار هوانگ تصادفی دید که چطور با انعطاف عجیب و دقت بالا حرکات رقص را اجرا میکند. به جای خشم، در نگاهش برق کنجکاوی افتاد.
صدای یرین هم خاص بود؛ شفاف، پرقدرت و پر از احساسی که سنش به آن نمیرسید. وقتی یکی از زنان مافیا که نوازنده پیانو بود، پنهانی به او نتخوانی یاد داد، یرین شروع به خواندن کرد. صدایش حتی خشنترین آدمهای عمارت را وادار میکرد برای لحظهای ساکت شوند.
با این حال، یرین هیچوقت اجازه نداشت علناً درباره علاقهاش به موسیقی حرف بزند.
هوانگ به او یاد داده بود که «در این دنیا، استعداد یک سلاحه، ولی هر سلاح رو باید تو زمان درست استفاده کرد.»
سالها گذشت. دختر بچهی لاغر و ساکت، تبدیل به نوجوانی شد که حرکاتش سریع، ضرباتش دقیق، و نگاهش سرد بود. اما پشت این نگاه، شعلهای خاموشنشدنی از عشق به رقص و موسیقی میسوخت.
۱۴ ساله که شد، آموزشهایش به نقطهای رسید که مربیانش دیگر حرفی برای اضافهکردن نداشتند. هوانگ حالا آماده بود تا او را وارد مرحلهای کند که زندگیاش را برای همیشه تغییر دهد…
یرین از وقتی خودش را شناخت، فقط یک خانه را به یاد میآورد؛ عمارت مستر هوانگ. مردی با کتهای مشکی گرانقیمت، ساعت طلایی در دست، و چشمانی که با یک نگاه میتوانستند خونت را منجمد کنند.
او یادش نمیآمد مادرش را دیده باشد. فقط میدانست روزی که به دنیا آمد، پدرش بلافاصله او را به این مرد سپرده بود.
هیچکس در عمارت، از گذشتهاش حرف نمیزد. «تو الان خانوادهی ما هستی» جملهای بود که بارها شنیده بود، ولی هیچوقت باور نکرد.
از ۵ سالگی، روزهایش با صدای فریاد مربی بوکس شروع میشد و با تمرینهای کشندهی بدنسازی و مبارزات خیابانی تمام میشد. کبودیها و زخمها برایش مثل بخشی از بدنش شده بودند. اما هوانگ فقط به قدرت بدنی بسنده نمیکرد؛ تیراندازی، کار با چاقو، و حتی هنرهای رزمی سنتی کرهای را هم به او یاد دادند.
با وجود این همه خشونت، یرین یک دنیای پنهانی برای خودش داشت. هر وقت که همه میخوابیدند، او یواشکی وارد سالن متروکهی عمارت میشد. آنجا یک ضبطصوت قدیمی بود که با هزار مکافات پیدا کرده بود. روی آهنگهای قدیمی میرقصید، حرکات را بارها و بارها تکرار میکرد تا بینقص شوند. حتی یکبار هوانگ تصادفی دید که چطور با انعطاف عجیب و دقت بالا حرکات رقص را اجرا میکند. به جای خشم، در نگاهش برق کنجکاوی افتاد.
صدای یرین هم خاص بود؛ شفاف، پرقدرت و پر از احساسی که سنش به آن نمیرسید. وقتی یکی از زنان مافیا که نوازنده پیانو بود، پنهانی به او نتخوانی یاد داد، یرین شروع به خواندن کرد. صدایش حتی خشنترین آدمهای عمارت را وادار میکرد برای لحظهای ساکت شوند.
با این حال، یرین هیچوقت اجازه نداشت علناً درباره علاقهاش به موسیقی حرف بزند.
هوانگ به او یاد داده بود که «در این دنیا، استعداد یک سلاحه، ولی هر سلاح رو باید تو زمان درست استفاده کرد.»
سالها گذشت. دختر بچهی لاغر و ساکت، تبدیل به نوجوانی شد که حرکاتش سریع، ضرباتش دقیق، و نگاهش سرد بود. اما پشت این نگاه، شعلهای خاموشنشدنی از عشق به رقص و موسیقی میسوخت.
۱۴ ساله که شد، آموزشهایش به نقطهای رسید که مربیانش دیگر حرفی برای اضافهکردن نداشتند. هوانگ حالا آماده بود تا او را وارد مرحلهای کند که زندگیاش را برای همیشه تغییر دهد…
- ۵.۶k
- ۲۲ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط