سناریو قفل آبی: اگه جلوی همه بهت اعتراف کنن و پشمات ریخته باشه💔😂
ایساگی: خودش هم از کارش پشماش ریخته بود و منتظر بود تا تو یه چی بگی ولی شوما انقد پشمات ریخته بود که نمیتونستی حرف بزنی از آخر هم یه چی گفتی دیگه 🗣️💔
رین: یکم خجالت کشیده بود بین جمعیت یهو گفت 🎀😗 وقتی دید توام پشمات ریخته ....«فراموشش کن🗿»«نهههه😭😭چیز یعنی اره😂😭»«یعنی قبوله ؟» «هااا اره»😂
ناگی: منتظر بود زودتر یه چی بگی ولی نمیدونست پشمات ریخته و نمیتونی زر بزنی 🎀 و کم کم داشت چرت میزد *هعیی...شانسو*
سائه: اینم مثل داداشش خجالت میکشید* جفتشون واقعا شبیه همن من چی بگم 😂💔* ولی سعی کرد نشون نده و خیلی طبیعیش کرده بود *حلالش*
باچیرا: خیلی خر ذوقققق بود که چیزی بگی وقتی دید پشمات ریخته دیگه میدونست میخوای چی بگی و خعلیی خوشحال بود😂🎀
رئو: عااااا_ کلی چیزی برات خریده بود و آره دیگه برگات ریخته بود
چیگیری: خودشم پشماش ریخته بود و اومد جمعش کنه گفت موهات چه خوشگله شده_🗿🎀* بدتر شد که* بیشتر ریدی و هیچی نتونستی بگی😂✨
آیکو:«...» «...» * دید هیچی نمیگی شروع کرد به لاس زدن 🗣️ 🤡*پشمات ریخته بود ولی پرو پرو تو چشاش نگاه کردی و قبول کردی🙌🏻*ژالبه..*
یوکیمیا: با مهربونی نگات کرد و کنارت نشست و منتظر جوابت موند🤷🏻♀« عامم...»« ا.ت؟🗿» « عاااا_ ارهه»
شیدو: پشمات ریخته بود از اینکه تو جمع اینو گفتی و زبونت گرفته بود و نمیتونستی هیچی بگی...*😂🗿*«نمیخوای چیزی بگی؟💔» «ا..ا..ا..اره🎀»«حالا شد.🙌🏻»
کاراسو: خودش که اصلا اهمیتی نمیداد که وسط کلی آدم داشت بهت اعتراف میکرد و فهمید که تو پشمات ریخته و هیچ غلطی نمیتونستی بکنی پس بردت یه جا که خلوت تره*اوهوم چه ژالب..🗿💔* تا تو یک زری بزنی😃🎀
کایسر:*بهتره زودتر زر بزنی و قبول کنی. این خود خوش شانسیه..*. داشت با اون پوزخنداش نگات میکرد و کلا حواست دیگه به جمعیت نبود و خر ذوق قبول کردییی🎀🗿
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ★ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ اهم... ببخشید دیر شد. درس داشتم..🤡💔
رین: یکم خجالت کشیده بود بین جمعیت یهو گفت 🎀😗 وقتی دید توام پشمات ریخته ....«فراموشش کن🗿»«نهههه😭😭چیز یعنی اره😂😭»«یعنی قبوله ؟» «هااا اره»😂
ناگی: منتظر بود زودتر یه چی بگی ولی نمیدونست پشمات ریخته و نمیتونی زر بزنی 🎀 و کم کم داشت چرت میزد *هعیی...شانسو*
سائه: اینم مثل داداشش خجالت میکشید* جفتشون واقعا شبیه همن من چی بگم 😂💔* ولی سعی کرد نشون نده و خیلی طبیعیش کرده بود *حلالش*
باچیرا: خیلی خر ذوقققق بود که چیزی بگی وقتی دید پشمات ریخته دیگه میدونست میخوای چی بگی و خعلیی خوشحال بود😂🎀
رئو: عااااا_ کلی چیزی برات خریده بود و آره دیگه برگات ریخته بود
چیگیری: خودشم پشماش ریخته بود و اومد جمعش کنه گفت موهات چه خوشگله شده_🗿🎀* بدتر شد که* بیشتر ریدی و هیچی نتونستی بگی😂✨
آیکو:«...» «...» * دید هیچی نمیگی شروع کرد به لاس زدن 🗣️ 🤡*پشمات ریخته بود ولی پرو پرو تو چشاش نگاه کردی و قبول کردی🙌🏻*ژالبه..*
یوکیمیا: با مهربونی نگات کرد و کنارت نشست و منتظر جوابت موند🤷🏻♀« عامم...»« ا.ت؟🗿» « عاااا_ ارهه»
شیدو: پشمات ریخته بود از اینکه تو جمع اینو گفتی و زبونت گرفته بود و نمیتونستی هیچی بگی...*😂🗿*«نمیخوای چیزی بگی؟💔» «ا..ا..ا..اره🎀»«حالا شد.🙌🏻»
کاراسو: خودش که اصلا اهمیتی نمیداد که وسط کلی آدم داشت بهت اعتراف میکرد و فهمید که تو پشمات ریخته و هیچ غلطی نمیتونستی بکنی پس بردت یه جا که خلوت تره*اوهوم چه ژالب..🗿💔* تا تو یک زری بزنی😃🎀
کایسر:*بهتره زودتر زر بزنی و قبول کنی. این خود خوش شانسیه..*. داشت با اون پوزخنداش نگات میکرد و کلا حواست دیگه به جمعیت نبود و خر ذوق قبول کردییی🎀🗿
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ★ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ اهم... ببخشید دیر شد. درس داشتم..🤡💔
- ۳.۵k
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط