چند پارتی درخواستی
ات همشونو بغل کرد
جونگکوک:پرنسسم من میخوام فردا تورو به فندومم معرفی کنم؟
ات:جدی داداشش ؟؟
نامجون:معلومه عزیزم
ات:مرسی مرسی مرسیی
جین:لیاقتت اینه خوشگلم
جیمین:برو بخواب تا فردا منو تو دوتایی قراره بریم یه جایی
ات:کجا داداش؟
جیمین:فردا میفهمییی
ات:باشههه
جین:بدو برو بخوابب
یونگی:درد نداری؟چیزی نیاز نداری؟
ات:نه داداش
جیهوپ:اگه اتفاقی افتاد شب صدام بزن
ات:چشمم
شب بخیررر
پسرا:شب بخیرر
فردا صبح ساعت ۹
ات با یکم تکون تکون خوردن بیدار میشه
ات:ساعت چنده ؟
یا خداااا ۹ عههه؟؟؟؟
جونگکوک از دادی که زد ترسید و اومد بالا
جونگکوک:چیشدهه خوبیی ؟چیزی دیدی؟؟
ات:ساعت نه عه من هنوز بیدار نشدمم
جونگکوک:(پوکر)پاشو بیا صبحونه بخور بچه
ات:چشم
جونگکوک:اینا نوار بهداشتی ان اگه تموم کردی استفاده کن
ات:ممنونم داداش
جونگکوک رفت پایین
ات رفت دسشویی و کارای لازمو کرد
آماده که شد رفت پایین
جیمین:باید به سرعت نور آماده بشی چون قراره امروز از صبح تا شب با خواهر کوچولوم برم بیرون
ات: واقعا ؟
جیمین:ارهه
ات:پس بزار صبون......
جیمین:بیرون میخوری بدو برو بپوششش
ات :باشه باشه
ات رفت بالا و آماده شد
۱۰ دقیقه بعد
جیمین:باید حواسم باشه کسی خواهرمو ندزده
جین:وای وای معلومه که باید حواست باشه
جیمین:بریم ؟
ات:بریممم
جیمین و ات با بقیه خدافظی کردن و رفتن سمت پورشه جیمین
جیمین:برو جلو بشین
ات رفت نشست
جیمین یه ماسک و کلاه گذاشت تا حویتش مخفی بمونه
ات:داداش سرما خوردی؟
جیمین:فداتشم گذاشتم تا ارمیا نتونن تشخیص بدن منم
ات:اهااااا
جیمین راه افتاد
رفت یه کافه و دوتا چیز کیک ،یدونه شیر کاکائو و قهوه خرید
ات:وای چیز کیککککک
جیمین:برا توعهه
ات:مرسییی
شروع کردن به خوردن و بعدش به سمت شهر بازی راه افتادن
جیمین:تا ساعت ۱ بازی کنیم و بعد بریم ناهار بخوریم؟
ات:اره اره اره
ات دوید تو شهربازی و بازی میکرد
جیمین بهش رسید
جیمین:دستتو بده ببینم جوجهه
ات:داداش بچه که نیستممم
جیمین:میدونم ولی تو جامعه گرگ زیاده و تو خرگوش منی و باید ازت محافظت کنم
ات:باشههه
ات و جیمین کلی بازی کردن و حالا داشتن راه میرفتن و صحبت میکردن
ات:داداش مدرست چطوری بود....
چندتا دختر با ذوق و جیغ میان
ات:یا حضرت عباسس
جیمین میزنه زیر خنده
دختره ۱:آقای پارک جیمین شمایین؟
جیمین:اره خودمم
دختره شماره ۲:میشه لطفا لطفا لطفا باهاتون عکس بگیرم؟
دختر شماره ۳:میشه یکم بغلتون کنم؟
دخترا:لطفاااااا
جیمین:باشه باشه
ات میره اونور تا کارشونو انجام بدن
جیمین :ات بدو بیا ببینممم
ات:شما عکس بگیرین
جیمین:بدون جوجم هرگز بدو بیا
ات رفت پیششون
عکس و ... گرفتن
دختره ۲:میتونم بدونم این خانوم کوچولو کین؟
جیمین:خواهرمه
دختره ۳:وای خوشبتممم
دختره ۱:خوش بحالت داداشت جیمیننهه
ات: ممنونم
دخترا:ببخشید مزاحم شدیمم
خدانگهداررر
جیمین و ات: خدافظظ
ات:اونا ارمیا بودن؟
جیمین:اره عشقم
ات:داداش گشنمههه
جیمین:بریم ناهار بخوریم؟
ات:بریمممم
رفتن سمت به رستوران و هرچی خواستن خوردن
ات:ممنونم داداشش
جیمین:فداتشمم نوش جونتتت
خوب بود؟
ات:عالی بوددددد
ات دلش درد میکرد ولی انقد خوشحال بود که حواسش پرت بود
جیمین:بریم پاساژ خریدد؟
ات:بریممم
جیمین و ات رفتن پاساژ و کلی خرید کردن و شب شد
جیمین:شام بخوریم یا بریم خونه؟
ات: بخوریممم
جیمین رفت سمت فست فودی که نزدیک به پاساژ بود و کلی غذا گرفت و با ات رفتن تو پارک و خوردن
ساعت ۱۱ شب
ات:بریم خونه؟
جیمین:بریمم
رفتن خونه
جونگکوک: سلامممم
جیمین: سلام
ات:سلام داداشش
جین :خوب بود؟
ات:عالی بوددددد
ته:بیا تعریف کن ببینم
ات:فردا تعریف میکنممم الان میخوام بخوابممم
نامجون:باشه پرنسسم برو بخواب
ات :شب بخیررر
جیهوپ:شب بخیررر
یونگی: خوب بخوابییی
ات رفت و خوابید اما
خیالش راحت بود و از اینکه داداشاش مهربون شده بودن خیلی خوشحال بود
با آرامش و خستگی رفت خوابید و دیگه هیچوقت دلشوره رفتار داداشاشو نگرفت
end
جونگکوک:پرنسسم من میخوام فردا تورو به فندومم معرفی کنم؟
ات:جدی داداشش ؟؟
نامجون:معلومه عزیزم
ات:مرسی مرسی مرسیی
جین:لیاقتت اینه خوشگلم
جیمین:برو بخواب تا فردا منو تو دوتایی قراره بریم یه جایی
ات:کجا داداش؟
جیمین:فردا میفهمییی
ات:باشههه
جین:بدو برو بخوابب
یونگی:درد نداری؟چیزی نیاز نداری؟
ات:نه داداش
جیهوپ:اگه اتفاقی افتاد شب صدام بزن
ات:چشمم
شب بخیررر
پسرا:شب بخیرر
فردا صبح ساعت ۹
ات با یکم تکون تکون خوردن بیدار میشه
ات:ساعت چنده ؟
یا خداااا ۹ عههه؟؟؟؟
جونگکوک از دادی که زد ترسید و اومد بالا
جونگکوک:چیشدهه خوبیی ؟چیزی دیدی؟؟
ات:ساعت نه عه من هنوز بیدار نشدمم
جونگکوک:(پوکر)پاشو بیا صبحونه بخور بچه
ات:چشم
جونگکوک:اینا نوار بهداشتی ان اگه تموم کردی استفاده کن
ات:ممنونم داداش
جونگکوک رفت پایین
ات رفت دسشویی و کارای لازمو کرد
آماده که شد رفت پایین
جیمین:باید به سرعت نور آماده بشی چون قراره امروز از صبح تا شب با خواهر کوچولوم برم بیرون
ات: واقعا ؟
جیمین:ارهه
ات:پس بزار صبون......
جیمین:بیرون میخوری بدو برو بپوششش
ات :باشه باشه
ات رفت بالا و آماده شد
۱۰ دقیقه بعد
جیمین:باید حواسم باشه کسی خواهرمو ندزده
جین:وای وای معلومه که باید حواست باشه
جیمین:بریم ؟
ات:بریممم
جیمین و ات با بقیه خدافظی کردن و رفتن سمت پورشه جیمین
جیمین:برو جلو بشین
ات رفت نشست
جیمین یه ماسک و کلاه گذاشت تا حویتش مخفی بمونه
ات:داداش سرما خوردی؟
جیمین:فداتشم گذاشتم تا ارمیا نتونن تشخیص بدن منم
ات:اهااااا
جیمین راه افتاد
رفت یه کافه و دوتا چیز کیک ،یدونه شیر کاکائو و قهوه خرید
ات:وای چیز کیککککک
جیمین:برا توعهه
ات:مرسییی
شروع کردن به خوردن و بعدش به سمت شهر بازی راه افتادن
جیمین:تا ساعت ۱ بازی کنیم و بعد بریم ناهار بخوریم؟
ات:اره اره اره
ات دوید تو شهربازی و بازی میکرد
جیمین بهش رسید
جیمین:دستتو بده ببینم جوجهه
ات:داداش بچه که نیستممم
جیمین:میدونم ولی تو جامعه گرگ زیاده و تو خرگوش منی و باید ازت محافظت کنم
ات:باشههه
ات و جیمین کلی بازی کردن و حالا داشتن راه میرفتن و صحبت میکردن
ات:داداش مدرست چطوری بود....
چندتا دختر با ذوق و جیغ میان
ات:یا حضرت عباسس
جیمین میزنه زیر خنده
دختره ۱:آقای پارک جیمین شمایین؟
جیمین:اره خودمم
دختره شماره ۲:میشه لطفا لطفا لطفا باهاتون عکس بگیرم؟
دختر شماره ۳:میشه یکم بغلتون کنم؟
دخترا:لطفاااااا
جیمین:باشه باشه
ات میره اونور تا کارشونو انجام بدن
جیمین :ات بدو بیا ببینممم
ات:شما عکس بگیرین
جیمین:بدون جوجم هرگز بدو بیا
ات رفت پیششون
عکس و ... گرفتن
دختره ۲:میتونم بدونم این خانوم کوچولو کین؟
جیمین:خواهرمه
دختره ۳:وای خوشبتممم
دختره ۱:خوش بحالت داداشت جیمیننهه
ات: ممنونم
دخترا:ببخشید مزاحم شدیمم
خدانگهداررر
جیمین و ات: خدافظظ
ات:اونا ارمیا بودن؟
جیمین:اره عشقم
ات:داداش گشنمههه
جیمین:بریم ناهار بخوریم؟
ات:بریمممم
رفتن سمت به رستوران و هرچی خواستن خوردن
ات:ممنونم داداشش
جیمین:فداتشمم نوش جونتتت
خوب بود؟
ات:عالی بوددددد
ات دلش درد میکرد ولی انقد خوشحال بود که حواسش پرت بود
جیمین:بریم پاساژ خریدد؟
ات:بریممم
جیمین و ات رفتن پاساژ و کلی خرید کردن و شب شد
جیمین:شام بخوریم یا بریم خونه؟
ات: بخوریممم
جیمین رفت سمت فست فودی که نزدیک به پاساژ بود و کلی غذا گرفت و با ات رفتن تو پارک و خوردن
ساعت ۱۱ شب
ات:بریم خونه؟
جیمین:بریمم
رفتن خونه
جونگکوک: سلامممم
جیمین: سلام
ات:سلام داداشش
جین :خوب بود؟
ات:عالی بوددددد
ته:بیا تعریف کن ببینم
ات:فردا تعریف میکنممم الان میخوام بخوابممم
نامجون:باشه پرنسسم برو بخواب
ات :شب بخیررر
جیهوپ:شب بخیررر
یونگی: خوب بخوابییی
ات رفت و خوابید اما
خیالش راحت بود و از اینکه داداشاش مهربون شده بودن خیلی خوشحال بود
با آرامش و خستگی رفت خوابید و دیگه هیچوقت دلشوره رفتار داداشاشو نگرفت
end
- ۳.۰k
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط