مادربزرگ جذاب من
(پارت پنجم)
ویو شینکا:
زودتر از هیونجین بیدار شدم کشوقوسی به بدنم داد و به اطرافم نگاه کردم و دیدم که هیونجین کنار دراز کشیده برای مدتی به صورت هیونجین نگاه کردم صورت قشنگی داره این پسر ولی جذاب ترین چیزی که داره اون لبای پر و صورتی رنگ….
کمی بعد به خودم اومدم و سرم رو به چپ و راست تکون دادم برای حواسم از هیونجین پرت بشه و بعد از روی تخت بلند شدم و متوجه شدم که هنوز حوله دارم و بعد حولم رو از توی شونه هام سر دادم بدون اینکه توجه کنم هیونجین بیداره یا نه و بعد هم به سمت کمد هیونجین رفتم و یکی از هودی های هیونجین رو برداشتم و پوشیدم و دوباره رفتم روی تخت دراز کشیدم و چشمام رو بستم و به خواب رفتم
|————————————————————————|
ویو هیونجین:
بعد اینکه حس کردم یکی از روی تخت بلند شده کم کم از خواب بیدار شدم و صحنه ای که دیدم هم باعث سرخ شدن و هم باعث شوکه شدنم شد شینکا بدون هیچ حوله ای لخت داشت توی کمد من رو میگشت و یه هودی انتخاب کرد و پوشید و تا دیدم دوباره داره برمیگرده روی تخت سریع خودمو به خواب زدم که پس از مدتی واقعا به خواب رفتم
|————————————————————————|
ویو راوی:
هر دوتاشون مثل دوتا آدمی که انگار خسته از جنگ برگشته بودن روی تخت خوابیده بود و در حین شب شینکا که جز هودی چیز دیگه ای نپوشیده بود و سردش شده بود دنبالش گرما بود و روی تخت غلت میخوره و میره سمت هیونجین توی بغل هیونجین و سرش رو روی سینه هیونجین میزاره و محکم هیونجین رو بغل میگیره
و هیونجین هم ناخودآگاه دستش رو دور شینکا بغل میکنه و اون دوتا تا صبح توی بغل هم به خواب عمیقی میرن…..
هیونجین با اولین پرتو های نور خورشید بیدار میشه چشماش رو میمالونه و سعی میکنه بفهمه که کجاست و همین که به خودش میاد متوجه شینکا میشه که توی بغل راحت خوابیده…هیونجین احساس میکنه دوباره داره سرخ میشه و آروم سعی میکنه گوشیش رو از کنار تخت از روی میز برداره و بعد از کلی تلاش موفق میشه و ساعت رو چک میکنه و با شوک دادی میزنه چطور ممکنه ساعت ۵ بعد از ظهره!! که شینکا با این داد بیدار میشه و اخمی میکنه و میگه
“شینکا: پسرکوچولو نمیتونی بیسروصدا بیدار بشی؟”
هیونجین به حرف شینکا اخمی میکنه و میگه
“هیون: ساعت ۵ بعد از ظهره”
شینکا اخمش غلیظ تر میشه و دوباره لب میزنه
“شینکا: خب که چی پسره احمق، چه نیازی بود داد بزنی؟”
هیونجین همچنان اخمش رو داره و میگه
“هیون: فعلا تو مثل کوالا بهم چسبیده خجالت نمیکشی مامانبزرگمی، دوست دخترم که نیستی”
شینکا درحالی که اخمش رو داره پوزخند میزنه و میگه
“شینکا: دلتم بخواد دوست دخترت باشم با اینکه سال بعد۳۷ ساله میشم کلی خاطرخواه دارم از پسرای هم سن تو بگیر تا شوگرددی های ۷۰ ساله”
هیونجین با اسم خواطرخواه های دیگه اخمی میکنه و با حسادت میگه
“هیون:اگه کسی قراره تو پیرزن رو بگیره اون منم!”
شینکا نیشخند صداداری میزنه و میگه
“شینکا:اون ببین نوه من داره خاطرخواه من میشه بنظرت باید این عشق رو ازش بپذیرم؟ به هرحال که دنبال ازدواج دوباره بودم”
هیونجین سرخ میگه و با داد میگه
“هیون: من کی به تو اعتراف کردم؟ ها!؟!؟”
“شینکا:همین الان”
“هیون: باشه باشه تسلیم! درسته من به زن های خیلی سن بالاتر از خودم علاقه دارم و شاید یکیشون تو باشی ولی دلیل
نمیشه که باهات ازدواج کنم!”
“شینکا: نه دیگه پسرکوچولو اگه باهام وارد رابطه بشی باید
مثل ممدها بگیر خوبی باشی”
هیونجین اخم کرد و گفت
“هیون: بابا مخالفت میکنه”
“شینکا:نگران نباش من خودم بابات رو راضی میکنم تازشم میدونی که مامانت از بابات ۲۰ سال بزرگتره، کلا پدر و پسر عاشق شوگرمامانی هستین”
هیونجین از این حرف شینکا سرخ شد و با اخم گفت
“هیون:حالا هرچی! من الان گشنمه برو برام غذا درست کن”
شینکا با این دستور اخمی کرد ولی چون خودش هم گشنش بود مخالفتی نکرد و از تخت بلند شد و از اتاق خارج شد و به سمت اشپزخونه رفت
(پارت پنج)
#هوانگ
#هیونجین
#فیک
ویو شینکا:
زودتر از هیونجین بیدار شدم کشوقوسی به بدنم داد و به اطرافم نگاه کردم و دیدم که هیونجین کنار دراز کشیده برای مدتی به صورت هیونجین نگاه کردم صورت قشنگی داره این پسر ولی جذاب ترین چیزی که داره اون لبای پر و صورتی رنگ….
کمی بعد به خودم اومدم و سرم رو به چپ و راست تکون دادم برای حواسم از هیونجین پرت بشه و بعد از روی تخت بلند شدم و متوجه شدم که هنوز حوله دارم و بعد حولم رو از توی شونه هام سر دادم بدون اینکه توجه کنم هیونجین بیداره یا نه و بعد هم به سمت کمد هیونجین رفتم و یکی از هودی های هیونجین رو برداشتم و پوشیدم و دوباره رفتم روی تخت دراز کشیدم و چشمام رو بستم و به خواب رفتم
|————————————————————————|
ویو هیونجین:
بعد اینکه حس کردم یکی از روی تخت بلند شده کم کم از خواب بیدار شدم و صحنه ای که دیدم هم باعث سرخ شدن و هم باعث شوکه شدنم شد شینکا بدون هیچ حوله ای لخت داشت توی کمد من رو میگشت و یه هودی انتخاب کرد و پوشید و تا دیدم دوباره داره برمیگرده روی تخت سریع خودمو به خواب زدم که پس از مدتی واقعا به خواب رفتم
|————————————————————————|
ویو راوی:
هر دوتاشون مثل دوتا آدمی که انگار خسته از جنگ برگشته بودن روی تخت خوابیده بود و در حین شب شینکا که جز هودی چیز دیگه ای نپوشیده بود و سردش شده بود دنبالش گرما بود و روی تخت غلت میخوره و میره سمت هیونجین توی بغل هیونجین و سرش رو روی سینه هیونجین میزاره و محکم هیونجین رو بغل میگیره
و هیونجین هم ناخودآگاه دستش رو دور شینکا بغل میکنه و اون دوتا تا صبح توی بغل هم به خواب عمیقی میرن…..
هیونجین با اولین پرتو های نور خورشید بیدار میشه چشماش رو میمالونه و سعی میکنه بفهمه که کجاست و همین که به خودش میاد متوجه شینکا میشه که توی بغل راحت خوابیده…هیونجین احساس میکنه دوباره داره سرخ میشه و آروم سعی میکنه گوشیش رو از کنار تخت از روی میز برداره و بعد از کلی تلاش موفق میشه و ساعت رو چک میکنه و با شوک دادی میزنه چطور ممکنه ساعت ۵ بعد از ظهره!! که شینکا با این داد بیدار میشه و اخمی میکنه و میگه
“شینکا: پسرکوچولو نمیتونی بیسروصدا بیدار بشی؟”
هیونجین به حرف شینکا اخمی میکنه و میگه
“هیون: ساعت ۵ بعد از ظهره”
شینکا اخمش غلیظ تر میشه و دوباره لب میزنه
“شینکا: خب که چی پسره احمق، چه نیازی بود داد بزنی؟”
هیونجین همچنان اخمش رو داره و میگه
“هیون: فعلا تو مثل کوالا بهم چسبیده خجالت نمیکشی مامانبزرگمی، دوست دخترم که نیستی”
شینکا درحالی که اخمش رو داره پوزخند میزنه و میگه
“شینکا: دلتم بخواد دوست دخترت باشم با اینکه سال بعد۳۷ ساله میشم کلی خاطرخواه دارم از پسرای هم سن تو بگیر تا شوگرددی های ۷۰ ساله”
هیونجین با اسم خواطرخواه های دیگه اخمی میکنه و با حسادت میگه
“هیون:اگه کسی قراره تو پیرزن رو بگیره اون منم!”
شینکا نیشخند صداداری میزنه و میگه
“شینکا:اون ببین نوه من داره خاطرخواه من میشه بنظرت باید این عشق رو ازش بپذیرم؟ به هرحال که دنبال ازدواج دوباره بودم”
هیونجین سرخ میگه و با داد میگه
“هیون: من کی به تو اعتراف کردم؟ ها!؟!؟”
“شینکا:همین الان”
“هیون: باشه باشه تسلیم! درسته من به زن های خیلی سن بالاتر از خودم علاقه دارم و شاید یکیشون تو باشی ولی دلیل
نمیشه که باهات ازدواج کنم!”
“شینکا: نه دیگه پسرکوچولو اگه باهام وارد رابطه بشی باید
مثل ممدها بگیر خوبی باشی”
هیونجین اخم کرد و گفت
“هیون: بابا مخالفت میکنه”
“شینکا:نگران نباش من خودم بابات رو راضی میکنم تازشم میدونی که مامانت از بابات ۲۰ سال بزرگتره، کلا پدر و پسر عاشق شوگرمامانی هستین”
هیونجین از این حرف شینکا سرخ شد و با اخم گفت
“هیون:حالا هرچی! من الان گشنمه برو برام غذا درست کن”
شینکا با این دستور اخمی کرد ولی چون خودش هم گشنش بود مخالفتی نکرد و از تخت بلند شد و از اتاق خارج شد و به سمت اشپزخونه رفت
(پارت پنج)
#هوانگ
#هیونجین
#فیک
- ۳۵.۴k
- ۱۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط