وقتی میخواستی بری استخر ولی...(پایانی)
وقتی میخواستی بری استخر ولی...(پایانی)
میا با ذوق گفت:"یعنی املیا و جونگکوک باهم دوست میشن؟"
جونگکوک خندید:"نمیدونم..ولی من که خیلی از ابجیتون خوشم اومده"
لبخند خجالتی زدی و گوشه ی لبتو گاز گرفتی:"لطف دارید..ممنون"
میا با جونگکوک گفت:"عمو جونگکوک..به نظرم اگر با ابجیم ازدواج کنین،خیلی به هم میاین"
و تهیونگ و جیمین،از خنده روی زمین نشسته بودن و دلشون رو میگرفتن...
-نظرتون رو بهم بگید...
میا با ذوق گفت:"یعنی املیا و جونگکوک باهم دوست میشن؟"
جونگکوک خندید:"نمیدونم..ولی من که خیلی از ابجیتون خوشم اومده"
لبخند خجالتی زدی و گوشه ی لبتو گاز گرفتی:"لطف دارید..ممنون"
میا با جونگکوک گفت:"عمو جونگکوک..به نظرم اگر با ابجیم ازدواج کنین،خیلی به هم میاین"
و تهیونگ و جیمین،از خنده روی زمین نشسته بودن و دلشون رو میگرفتن...
-نظرتون رو بهم بگید...
- ۱۵۸
- ۲۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط