رمان دختر خاص
رمان دختر خاص
بعد از چند ساعت فیلم دیدن و خوردن و خندیدن، هوا گرمتر شد. نامجون که همیشه پر انرژی بود، یکهو از جا پرید.
«بچهها، هوا خیلی گرم شده. استخر ندارین اینجا؟»
جیمین با لبخند گفت: «چرا داریم. پشت خونه. سرباز و تمیز. چند وقته نرفتیم ولی.»
جین که تا حالا داشت با گوشی ور میرفت، سرش رو بلند کرد. «اوه، عالیه. من همین الان حاضرم.»
یونگی هم با آرامش خاص خودش گفت: «منم میام. فقط حوله بدید.»
تهیونگ که هنوز ات رو توی بغلش گرفته بود، به جیمین نگاه کرد. «منتظر چی هستیم؟ بریم.»
جونگکوک از جاش بلند شد. «منم. ولی...» نگاهش به ات افتاد. «عزیزم، تو مایو نداری اینجا. موند خونهٔ خودت.»
ات صورتش کمی گل انداخت. «آره... راست میگی. اصلاً یادم نبود.»
نامجون با شیطنت گفت: «خب، برید بخرید. فروشگاه همین نزدیکیه. کوک، تو ببرش. ما تا شما برگردین، استخر رو آماده میکنیم.»
جین و یونگی سری تکون دادن. جیمین و تهیونگ هم مخالفتی نکردن.
جونگکوک دستش رو دراز کرد سمت ات. «بیا عزیزم. با هم میریم. نترس.»
ات دستش رو گرفت و بلند شد. «باشه. ولی زود برمیگردیم ها.»
تهیونگ از پشت گفت: «دیر نکنین. ما حوصله نداریم منتظر بمونیم.»
ات با پوزخند بهش نگاه کرد. «شما صبر کنین. ما داریم میریم خرید.»
هوا گرم و آفتابی بود. جونگکوک دست ات رو گرفته بود و آروم قدم میزدن. ات یه لبخند کوچیک روی لبش داشت.
جونگکوک بهش نگاه کرد. «چی شده؟ چی فکر میکنی؟»
ات خندید. «هیچی. فقط فکر میکنم چند وقت پیش، تو بوسان، تنها بودم و گریه میکردم. حالا... چند تا پسر برام مهمن، دارم میرم باهاشون استخر، و حتی مایو هم ندارم.»
جونگکوک دستش رو فشار داد. «ناراحتی؟ از این تغییر؟»
ات سرش رو تکون داد. «نه. خوشحالم. فقط یه کم عجیبه. مثل خوابه. »
جونگکوک خندید. «خواب نیست عزیزم. واقعیته. منم هستم. اون دو تا هم هستن. حتی اون سه تا دیگه که تازه اومدن. همه برات هستیم.»
رسیدن به فروشگاه. یه فروشگاه بزرگ و شیک که انواع لباسهای ساحلی و استخری داشت.
وارد شدن. فروشنده با خوشرویی اومد سمتشون. «سلام! چیزی مد نظرتون هست؟»
جونگکوک بدون مقدمه گفت: «مایو. برای دوست دخترم.»
فروشنده نگاهی به ات انداخت و لبخند زد. «حتماً. این طرف بفرمایید. جدیدترین مدلها رو داریم.»
ات رفت سمت قفسهها. کلی مایو رنگارنگ و مدلهای مختلف بود. ات نمیدونست کدوم رو انتخاب کنه.
«کوک... کدوم؟»
جونگکوک جدی شد. انگار یه ماموریت مهم داره. آستینش رو بالا زد و رفت بین قفسهها. با دقت نگاه میکرد. بعضیها رو رد میکرد، بعضیها رو چک میکرد.
بعد از چند دقیقه، چهار تا مایو انتخاب کرد. «برو بپوش ببینم کدوم بهتره.»
ات رفت تو اتاق پرو. اولی رو پوشید: یه مایو دو تیکهٔ ساده مشکی. از اتاق بیرون اومد.
جونگکوک نگاهش کرد. یه نفس عمیق کشید. «نه. بعدی.»
ات رفت و دومی رو پوشید: یه مایو طرح دار با رنگ آبی روشن.
جونگکوک لبش رو گاز گرفت. «قشنگه. ولی نه. بعدی.»
سومی: یه مایو صورتی با یه کم تور.
جونگکوک چند ثانیه نگاه کرد. بعد گفت: «این... خیلی... زیادی... تحریک کنندست. نه.»
ات خندید. «این مایوئه. قراره تحریککننده باشه.»
جونگکوک با صورت جدی گفت: «برای من که نه. من نمیخوام کسی جز من و اون دو تا تو رو این شکلی ببینه. بعدی.»
چهارمی: یه مایو دو تیکهٔ اسپرت با رنگ سبز زیتونی. ساده، شیک، نه باز و نه پوشیده.
جونگکوک ایستاد. نگاهش روی ات قفل شد. بالا و پایین. بعد لبخند زد. «این. این مال توئه.»
ات به آینه نگاه کرد. خودش هم خوشش اومد. «خوبه. همین رو میگیرم.»
مایو رو برداشت و رفت سمت صندوق. جونگکوک کیف پولش رو درآورد.
ات دستش رو گرفت. «نه کوک. خودم میخرم.»
جونگکوک با خونسردی کامل گفت: «نه عزیزم. من میخرم. این اولین مایوئه که با تو میخرم. نمیذارم کس دیگه ای بخردش.»
و قبل از اینکه ات چیزی بگه، پول رو داد به فروشنده و گفت: «ببند. همون مدل رو یه سایز دیگه هم بده.»
فروشنده پرسید: «برای چه کسی؟»
جونگکوک با یه لبخند مرموز گفت: «برای خواهرم. قدش...» نگاهی به ات کرد، «... از این یه کم بلندتره. حدود سه سانت.»
فروشنده بسته رو آماده کرد و داد دستش.
وقتی از فروشگاه بیرون اومدن، ات پرسید: «مایو دوم برای کیه؟»
جونگکوک گفت: «برای وونی. یادم رفته بود بهت بگم. بهش زنگ زدم وقتی تو تو پرو بودی. گفت میاد. مایو نداره. گفتم براش میخریم.»
ات ذوق زده شد. «چه فکر خوبی! وونی خیلی خوشحال میشه.»
دستش رو انداخت دور کمر جونگکوک و محکم بغلش کرد. توی پیادهرو. جلوی چشم چند رهگذر.
جونگکوک جا خورد. «اینجا که... مردم دارن نگاه میکنن...»
ات با شیطنت گفت: «مهم نیست. تو که گفتی بهت مهم نیست کسی چی بگه. یادته؟»
بعد از چند ساعت فیلم دیدن و خوردن و خندیدن، هوا گرمتر شد. نامجون که همیشه پر انرژی بود، یکهو از جا پرید.
«بچهها، هوا خیلی گرم شده. استخر ندارین اینجا؟»
جیمین با لبخند گفت: «چرا داریم. پشت خونه. سرباز و تمیز. چند وقته نرفتیم ولی.»
جین که تا حالا داشت با گوشی ور میرفت، سرش رو بلند کرد. «اوه، عالیه. من همین الان حاضرم.»
یونگی هم با آرامش خاص خودش گفت: «منم میام. فقط حوله بدید.»
تهیونگ که هنوز ات رو توی بغلش گرفته بود، به جیمین نگاه کرد. «منتظر چی هستیم؟ بریم.»
جونگکوک از جاش بلند شد. «منم. ولی...» نگاهش به ات افتاد. «عزیزم، تو مایو نداری اینجا. موند خونهٔ خودت.»
ات صورتش کمی گل انداخت. «آره... راست میگی. اصلاً یادم نبود.»
نامجون با شیطنت گفت: «خب، برید بخرید. فروشگاه همین نزدیکیه. کوک، تو ببرش. ما تا شما برگردین، استخر رو آماده میکنیم.»
جین و یونگی سری تکون دادن. جیمین و تهیونگ هم مخالفتی نکردن.
جونگکوک دستش رو دراز کرد سمت ات. «بیا عزیزم. با هم میریم. نترس.»
ات دستش رو گرفت و بلند شد. «باشه. ولی زود برمیگردیم ها.»
تهیونگ از پشت گفت: «دیر نکنین. ما حوصله نداریم منتظر بمونیم.»
ات با پوزخند بهش نگاه کرد. «شما صبر کنین. ما داریم میریم خرید.»
هوا گرم و آفتابی بود. جونگکوک دست ات رو گرفته بود و آروم قدم میزدن. ات یه لبخند کوچیک روی لبش داشت.
جونگکوک بهش نگاه کرد. «چی شده؟ چی فکر میکنی؟»
ات خندید. «هیچی. فقط فکر میکنم چند وقت پیش، تو بوسان، تنها بودم و گریه میکردم. حالا... چند تا پسر برام مهمن، دارم میرم باهاشون استخر، و حتی مایو هم ندارم.»
جونگکوک دستش رو فشار داد. «ناراحتی؟ از این تغییر؟»
ات سرش رو تکون داد. «نه. خوشحالم. فقط یه کم عجیبه. مثل خوابه. »
جونگکوک خندید. «خواب نیست عزیزم. واقعیته. منم هستم. اون دو تا هم هستن. حتی اون سه تا دیگه که تازه اومدن. همه برات هستیم.»
رسیدن به فروشگاه. یه فروشگاه بزرگ و شیک که انواع لباسهای ساحلی و استخری داشت.
وارد شدن. فروشنده با خوشرویی اومد سمتشون. «سلام! چیزی مد نظرتون هست؟»
جونگکوک بدون مقدمه گفت: «مایو. برای دوست دخترم.»
فروشنده نگاهی به ات انداخت و لبخند زد. «حتماً. این طرف بفرمایید. جدیدترین مدلها رو داریم.»
ات رفت سمت قفسهها. کلی مایو رنگارنگ و مدلهای مختلف بود. ات نمیدونست کدوم رو انتخاب کنه.
«کوک... کدوم؟»
جونگکوک جدی شد. انگار یه ماموریت مهم داره. آستینش رو بالا زد و رفت بین قفسهها. با دقت نگاه میکرد. بعضیها رو رد میکرد، بعضیها رو چک میکرد.
بعد از چند دقیقه، چهار تا مایو انتخاب کرد. «برو بپوش ببینم کدوم بهتره.»
ات رفت تو اتاق پرو. اولی رو پوشید: یه مایو دو تیکهٔ ساده مشکی. از اتاق بیرون اومد.
جونگکوک نگاهش کرد. یه نفس عمیق کشید. «نه. بعدی.»
ات رفت و دومی رو پوشید: یه مایو طرح دار با رنگ آبی روشن.
جونگکوک لبش رو گاز گرفت. «قشنگه. ولی نه. بعدی.»
سومی: یه مایو صورتی با یه کم تور.
جونگکوک چند ثانیه نگاه کرد. بعد گفت: «این... خیلی... زیادی... تحریک کنندست. نه.»
ات خندید. «این مایوئه. قراره تحریککننده باشه.»
جونگکوک با صورت جدی گفت: «برای من که نه. من نمیخوام کسی جز من و اون دو تا تو رو این شکلی ببینه. بعدی.»
چهارمی: یه مایو دو تیکهٔ اسپرت با رنگ سبز زیتونی. ساده، شیک، نه باز و نه پوشیده.
جونگکوک ایستاد. نگاهش روی ات قفل شد. بالا و پایین. بعد لبخند زد. «این. این مال توئه.»
ات به آینه نگاه کرد. خودش هم خوشش اومد. «خوبه. همین رو میگیرم.»
مایو رو برداشت و رفت سمت صندوق. جونگکوک کیف پولش رو درآورد.
ات دستش رو گرفت. «نه کوک. خودم میخرم.»
جونگکوک با خونسردی کامل گفت: «نه عزیزم. من میخرم. این اولین مایوئه که با تو میخرم. نمیذارم کس دیگه ای بخردش.»
و قبل از اینکه ات چیزی بگه، پول رو داد به فروشنده و گفت: «ببند. همون مدل رو یه سایز دیگه هم بده.»
فروشنده پرسید: «برای چه کسی؟»
جونگکوک با یه لبخند مرموز گفت: «برای خواهرم. قدش...» نگاهی به ات کرد، «... از این یه کم بلندتره. حدود سه سانت.»
فروشنده بسته رو آماده کرد و داد دستش.
وقتی از فروشگاه بیرون اومدن، ات پرسید: «مایو دوم برای کیه؟»
جونگکوک گفت: «برای وونی. یادم رفته بود بهت بگم. بهش زنگ زدم وقتی تو تو پرو بودی. گفت میاد. مایو نداره. گفتم براش میخریم.»
ات ذوق زده شد. «چه فکر خوبی! وونی خیلی خوشحال میشه.»
دستش رو انداخت دور کمر جونگکوک و محکم بغلش کرد. توی پیادهرو. جلوی چشم چند رهگذر.
جونگکوک جا خورد. «اینجا که... مردم دارن نگاه میکنن...»
ات با شیطنت گفت: «مهم نیست. تو که گفتی بهت مهم نیست کسی چی بگه. یادته؟»
- ۶۹۳
- ۲۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط