میبخشی پارت ۴

سه روز بعد:

سه روز از آن شب بارانی گذشته بود.

سه روزی که سعی کرده بودی به اتفاقی که افتاده بود فکر نکنی.

اما هر بار که چشمانت را می‌بستی، دوباره همان صحنه جلوی چشمت می‌آمد.

شو زیر باران.

موهای سفید خیسش.

آن نگاه خسته.

و جمله‌ای که هنوز نمی‌دانستی چرا این‌قدر در ذهنت مانده بود.

این بار فرار نمی‌کنم.

گوشی‌ات روی میز لرزید.

برای یک لحظه قلبت ریخت.

اما وقتی صفحه را نگاه کردی، فقط یک پیام معمولی بود.

شو: مسابقه‌ات امروز ساعت چنده؟

چند ثانیه به پیام خیره ماندی.

بعد جواب دادی.

ا/ت: چرا می‌پرسی؟

چند لحظه بعد...

شو: چون می‌خوام ببینمش.

اخم کوچکی کردی.

ا/ت: لازم نیست.

شو: می‌دونم.

ا/ت: پس چرا میای؟

شو: چون دوست دارم ببینم چقدر پیشرفت کردی.

گوشی را کنار گذاشتی.

قرار نبود جوابی بدهی.

اما عجیب بود...

این بار شو اصرار نکرد.

نه پیام دیگری فرستاد.

نه تماس گرفت.

فقط همان‌جا متوقف شد.

---

عصر همان روز، سالن مسابقه شلوغ بود.

صدای تماشاگرها از هر طرف شنیده می‌شد.

تو قبل از شروع مسابقه کنار زمین ایستاده بودی و دستکش‌هایت را مرتب می‌کردی.

یکی از هم‌تیمی‌هایت نزدیک شد.

دوستت: ا/ت؟

ا/ت: هوم؟

دوستت: اون پسره رو می‌شناسی؟

نگاهش را به سمت جایگاه تماشاگرها برد.

تو هم ناخودآگاه نگاه کردی.

و خشکت زد.

شو آمده بود.

تنها.

در ردیف آخر نشسته بود.

نه بنری همراهش بود.

نه کسی را آورده بود.

فقط آرام نشسته بود و نگاهش روی زمین مسابقه بود.

دوستت با تعجب گفت:

دوستت: این همون شو کورونایی نیست؟

ا/ت: آره.

دوستت: دوست‌پسرت بوده؟

چند ثانیه سکوت کردی.

ا/ت: قبلاً.

دوستت متوجه شد که بهتر است بیشتر سؤال نپرسد.

سوت آغاز مسابقه زده شد.

تو تمام تمرکزت را روی بازی گذاشتی.

نمی‌خواستی حضور شو حواست را پرت کند.

اما هر بار که نگاهت به جایگاه می‌افتاد...

او هنوز همان‌جا بود.

تماشا می‌کرد.

هیچ کاری نمی‌کرد.

فقط نگاهت می‌کرد.

---

مسابقه سخت‌تر از چیزی شد که انتظار داشتی.

حریف قدرتمند بود و امتیازها تقریباً پایاپای جلو می‌رفتند.

در آخرین دقایق، فرصت مهمی به دست آوردی.

همه‌چیز برای چند ثانیه ساکت شد.

تمرکز کردی.

حرکتت را انجام دادی.

امتیاز.

سالن منفجر شد.

هم‌تیمی‌هایت سمتت آمدند.

تو لبخند زدی.

اما میان صدای تشویق جمعیت، یک صدای آشنا شنیدی.

شو: آفرین...

سر بلند کردی.

شو برایت دست زد.

لبخند خیلی کوچکی روی لبش بود.

همان لبخندی که سال‌ها قبل بعد از مسابقه‌ها می‌دیدی.

اما این بار...

تو هم خیلی کوتاه سرت را برایش تکان دادی.

نه بیشتر.

همین کافی بود.

---

بعد از مسابقه، وقتی از سالن خارج شدی، شو بیرون منتظرت بود.

این بار هوا صاف بود.

نه بارانی.

نه فضای سنگین آن شب.

فقط یک عصر آرام.

شو: بازی خوبی بود.

ا/ت: ممنون.

شو: واقعاً بهتر شدی.

ا/ت: خودم می‌دونم.

شو خندید.

شو: هنوزم مغروری.

ا/ت: و تو هنوزم زیادی حرف می‌زنی.

هر دو برای لحظه‌ای خندیدید.

اما خنده‌ات که تمام شد، دوباره جدی شدی.

ا/ت: شو...

شو: می‌دونم.

ا/ت: هنوز حرفم تموم نشده.

شو: ببخشید.

تو برای لحظه‌ای لبخند زدی.

ا/ت: می‌خواستم بگم... نمی‌خوام دوباره همه‌چیز مثل قبل بشه.

شو نگاهش را پایین انداخت.

شو: قرار نیست بشه.

ا/ت: چون اون رابطه تموم شده.

شو آرام سر تکان داد.

شو: می‌دونم.

ا/ت: اگه قرار باشه چیزی بین ما شکل بگیره...

مکث کردی.

ا/ت: باید از اول ساخته بشه.

شو چند ثانیه چیزی نگفت.

بعد نگاهش را بالا آورد.

شو: حتی اگه خیلی طول بکشه؟

ا/ت: حتی اگه خیلی طول بکشه.

شو لبخند زد.

شو: پس من عجله نمی‌کنم.

این بار...

حرفش را باور کردی.

نه کامل.

نه صددرصد.

اما یک ذره.

شاید به اندازه یک قدم کوچک.

شو دستش را داخل جیبش گذاشت و چند قدم عقب رفت.

شو: پس... فردا می‌بینمت؟

به او نگاه کردی.

ا/ت: شاید.

شو: برای من همینم کافیه.

تو برگشتی و به سمت ماشینت رفتی.

چند قدم که دور شدی، ناخودآگاه لبخند زدی.

نه به خاطر اینکه شو برگشته بود.

بلکه به خاطر اینکه برای اولین بار...

احساس نکردی مجبور شدی چیزی را انتخاب کنی.

خودت انتخاب کرده بودی که بمانی.

حتی اگر فقط برای چند دقیقه.

---

آن شب، شو در اتاقش نشسته بود.

گوشی‌اش را روی میز گذاشت.

به آخرین پیام تو نگاه کرد.

فقط یک کلمه بود.

ا/ت: شاید.

شو لبخند کوچکی زد.

شو: برای شروع بد نیست.

اما چیزی که نمی‌دانست این بود که فردای آن روز...

قرار بود اتفاقی بیفتد که تمام این آرامش تازه‌ساخته‌شده را دوباره امتحان کند.

چون گذشته...

هنوز کاملاً از زندگی شما بیرون نرفته بود.
دیدگاه ها (۰)

پارت آخر

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟼 | صدای قلبیک هفته بعد.بالاخره روز ارائه‌ی پروژه...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒بخش دوم | پارت ۲ — بالاخره گفتمبعد از آن روز، همه‌چ...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 5 | یک قدم نزدیک‌ترروزهای بعد، چیزی بین ا/ت و جیم...

پارت دوم | «اون کی بود؟»ا/ت بعد از کلاس از ساختمان دانشگاه ب...

🩷 hׁׅ֮υׁׅꭈׁׅtׁׅ — پارت دومسه روز از آن اتفاق گذشته بود.ا/ت د...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 3 | یک میز مشترکزنگ پایان کلاس که خورد، ا/ت تق...

💜 پارت سوم | چیزی که تهیونگ فهمیدتهیونگ هنوز با همان لبخند ش...

ریاکشن

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟝: حرف‌های ناگفتهروز بعد، ا/ت از ساختمان دا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط