عشق رمانتیک من
عشق رمانتیک من
❤😎پارت ۱۱
ویو جونکوک
خیلی اعصابم به هم ریخته بود یه ویسکی خوردم و ذهنمو گذاشتم رو کارم بعد ۱۰ مین تهیونگ زنگ زد داشتم باهاش حرف میزدم که گفت
تهیونگ: میخوای حالا با هینا چی کار کنی؟
تا اینو گفت دوباره اعصابم بهم ریخت گفتم
جونکوک: فعلا تو خونه زندانیش میکنم دیگه حق بیرون رفتن نداره تا یاد بگیره که تهیونگ گفت
تهیونگ: پس اگه بهونه هانیلو کرد چی؟
جونکوک: هانیل رو میارم اینجا
تهیونگ: اوکی پس هروقت هانیل اومد به منم بگو بیام
که با لحن شیطنت آمیزی گفتم
جونکوک: ای شیطون عاشقش شدی؟😈
تهیونگ: راستش اره حالا تو چی کار داری هرموقع اومد بگو بهم
و بعد قطع کردیم یه لیوان ویسکی دیگه خوردم و داشتم از پنجره بیرونو نگاه میکردم که کم کم گرمم شده بود و وقتی یاد این میافتادم که هینا اون یارو رو بغل کرده بود بدتر میشدم
که دیگه نتونستم تحمل کنم و رفتم سمت اتاق هینا وقتی درو باز کردم دیدم با یه لباس خواب باز و سکسی خوابیده بود رو تخت و داشت با گوشیش ور می رفت
بدجور تحریک شده بودم ولی رفتم دستشویی یه آبی به صورتم زدم هنوز اون حسو داشتم که دیگه طاقت نداشتم و داشتم کراواتمو شل میکردم که نیم نگاهی بهم کرد نشست رو تخت و گفت
هینا: جونکوک حالت خوبه؟
رفتم سمتش و خوابوندمش رو تخت و...
(بقیش اسماته حیحی😈🤲🏻 هرکی میخواد پی وی بگه)
گزارش شده بود دوباره گذاشتم
❤😎پارت ۱۱
ویو جونکوک
خیلی اعصابم به هم ریخته بود یه ویسکی خوردم و ذهنمو گذاشتم رو کارم بعد ۱۰ مین تهیونگ زنگ زد داشتم باهاش حرف میزدم که گفت
تهیونگ: میخوای حالا با هینا چی کار کنی؟
تا اینو گفت دوباره اعصابم بهم ریخت گفتم
جونکوک: فعلا تو خونه زندانیش میکنم دیگه حق بیرون رفتن نداره تا یاد بگیره که تهیونگ گفت
تهیونگ: پس اگه بهونه هانیلو کرد چی؟
جونکوک: هانیل رو میارم اینجا
تهیونگ: اوکی پس هروقت هانیل اومد به منم بگو بیام
که با لحن شیطنت آمیزی گفتم
جونکوک: ای شیطون عاشقش شدی؟😈
تهیونگ: راستش اره حالا تو چی کار داری هرموقع اومد بگو بهم
و بعد قطع کردیم یه لیوان ویسکی دیگه خوردم و داشتم از پنجره بیرونو نگاه میکردم که کم کم گرمم شده بود و وقتی یاد این میافتادم که هینا اون یارو رو بغل کرده بود بدتر میشدم
که دیگه نتونستم تحمل کنم و رفتم سمت اتاق هینا وقتی درو باز کردم دیدم با یه لباس خواب باز و سکسی خوابیده بود رو تخت و داشت با گوشیش ور می رفت
بدجور تحریک شده بودم ولی رفتم دستشویی یه آبی به صورتم زدم هنوز اون حسو داشتم که دیگه طاقت نداشتم و داشتم کراواتمو شل میکردم که نیم نگاهی بهم کرد نشست رو تخت و گفت
هینا: جونکوک حالت خوبه؟
رفتم سمتش و خوابوندمش رو تخت و...
(بقیش اسماته حیحی😈🤲🏻 هرکی میخواد پی وی بگه)
گزارش شده بود دوباره گذاشتم
- ۵۷.۰k
- ۲۴ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط