ازدواج اجباری( پارت ۳)
ویو نویسنده : لیا چند ثانیه همینطوری مات شده بود و به زمین خیره بود ولی اون حس کنجکاوی که از بچه گی در درونش بود مانع ثبات داشتن وضعیت اون و مرد مقابلش میشد پس سرش رو محکم و سریع بالا آورد به طوری که تونست صدای شکستن قلنج گردنش رو به وضوح بشنوه و نا گفته نماند به این حس کنجکاوی و کسی که اون حس رو ایجاد کرده بود زیر لب لعنتی فرستاد . بخاطر درد گردنش مجبور شد دسته ی گل رز های آبی رنگ که با یک روبان زینت دار که به رنگ سفید بودن رو به دست دیگرش انتقال بده . بعد با دست راستش که آزاد بود پشت گردنش رو ماساژ داد تا کمی از دردش کم کنه .
ویو فلیکس:
فلیکس هیچ حرفی برای گفتن نداشت البته بعد از اینکه دختر سرش رو بالا آورد و فلیکس رو با زیباییش مسحور خودش کرد ...
پسرک قیافه ی جدی و مصمم و صد البته سرد خودش رو حفظ کرده بود اما هیچ کس از قلب و مغزش که هیاهویی در کل بدنش ایجاد کرده بودن خبر نداشت ....
فلیکس اندر ذهن : شیبالللللل ، این حس لعنتی چیههه ، صبر کن این حس رو قبلا داشتم آره یادم اومد...
با به یاد آوردن خاطرات تلخی که تجربه کرده بود حس کرد قلب و مغزش ساکت شدن ، آره ....
همون خاطراتی که باعث و بانی کابوس های هر شب اون بود ، همون خاطراتی که باعث شد دیگه به کسی حتی خانواده ی خودش اعتماد نکنه ، همون خاطراتی که باعث سرد شدن پسر شاد قبلی و تبدیل اون به یک شخصیت جدید و کاملا متضاد گذشته بود ...
فلیکس * تو ذهنش * : ولی از حق نگذریم خیلی خوشگله ، پوزخندی بخاطر این حرف و فکر روی لبایی که چشمان آبی دخترک رو اسیر خودش کرده بود شکل گرفت ، پسرک دلباخته حالا یک بار دیگر نگاهش رو بین اجزای صورت الهه ی روبه روش چرخوند ، و حالا اون بود که اسیر چشمای گربه ای دخترک پری مانند شده بود ، دقیقه ای دیگر رو به مرور اجزای صورت معشوقش سپری کرد ،
چشمایی به زیبایی و رنگ اقیانوس
ابرو های پر
لبای سرخ رنگ درست هم رنگ خون
بینی عروسکی
و مژه های پرپشت و زیباش
شاید پسرک هرگز نتونه حسش رو ابراز کنه و سرد به نظر برسه اما به جرئت میشه گفت الان جوری دلبسته ی دختر شده بود که میتونست همه چیز و همه کس رو به خاطر اون ول کنه و زیبایی دخترک رو تا آخر عمرش بپرسته. ✨️✨️
خب میدونم گند خورده ولی خب لطفا حمایت کنید ....
شرط پارت بعدی
بالای ۱۰ تا کامنت
۲۵ تا لایک و ۲ تا فالو
بای بای دوستون دارممم💙💙
ویو فلیکس:
فلیکس هیچ حرفی برای گفتن نداشت البته بعد از اینکه دختر سرش رو بالا آورد و فلیکس رو با زیباییش مسحور خودش کرد ...
پسرک قیافه ی جدی و مصمم و صد البته سرد خودش رو حفظ کرده بود اما هیچ کس از قلب و مغزش که هیاهویی در کل بدنش ایجاد کرده بودن خبر نداشت ....
فلیکس اندر ذهن : شیبالللللل ، این حس لعنتی چیههه ، صبر کن این حس رو قبلا داشتم آره یادم اومد...
با به یاد آوردن خاطرات تلخی که تجربه کرده بود حس کرد قلب و مغزش ساکت شدن ، آره ....
همون خاطراتی که باعث و بانی کابوس های هر شب اون بود ، همون خاطراتی که باعث شد دیگه به کسی حتی خانواده ی خودش اعتماد نکنه ، همون خاطراتی که باعث سرد شدن پسر شاد قبلی و تبدیل اون به یک شخصیت جدید و کاملا متضاد گذشته بود ...
فلیکس * تو ذهنش * : ولی از حق نگذریم خیلی خوشگله ، پوزخندی بخاطر این حرف و فکر روی لبایی که چشمان آبی دخترک رو اسیر خودش کرده بود شکل گرفت ، پسرک دلباخته حالا یک بار دیگر نگاهش رو بین اجزای صورت الهه ی روبه روش چرخوند ، و حالا اون بود که اسیر چشمای گربه ای دخترک پری مانند شده بود ، دقیقه ای دیگر رو به مرور اجزای صورت معشوقش سپری کرد ،
چشمایی به زیبایی و رنگ اقیانوس
ابرو های پر
لبای سرخ رنگ درست هم رنگ خون
بینی عروسکی
و مژه های پرپشت و زیباش
شاید پسرک هرگز نتونه حسش رو ابراز کنه و سرد به نظر برسه اما به جرئت میشه گفت الان جوری دلبسته ی دختر شده بود که میتونست همه چیز و همه کس رو به خاطر اون ول کنه و زیبایی دخترک رو تا آخر عمرش بپرسته. ✨️✨️
خب میدونم گند خورده ولی خب لطفا حمایت کنید ....
شرط پارت بعدی
بالای ۱۰ تا کامنت
۲۵ تا لایک و ۲ تا فالو
بای بای دوستون دارممم💙💙
- ۹.۱k
- ۲۳ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط