{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

# رز _ سیاه

# رز _ سیاه

PART _ 15

تارا: مشغول خوردن غذام بودم که یهو صدای تیر شد از بیرون... بلند شدم... چخبر شده
هیزا: نگران... خانم بهتره برین تو اتاق مخفی
تارا: منظورت چیه... یهو مکس سراسیمه وارد شد
مکس: باید زودتر برین اتاق مخفی بهمون حمله شده.. نگهبانا کم ان ممکنه زود بیان داخل
تارا: چی عمرا برم من میرم صلاحامو بیارم
مکس: خانم نمیشه خودتون اسیب دیدین
تارا: من چیزیم نمیشه
مکس: پوف.. منو چنتا دیگه از نگهبانا کمکتون میکنیم
تارا: خوبه شما سرگرمشون کنین منم به روش خودم وارد عمل میشم
مکس: باشه ـ.. خانم هیزا شما یه جایی قایم شین چیزیتون نشه
هیزا: باشه..
مکس: از اشپزخونه رفتم تو سالن اصلی چنتا نگهبان جلوی در و گرفته بودن
تارا: صلاحامو برداشتم و رفتم پایین کنار مکس و بقیه وایستادم
مکس: خانم کاش شما برین توی اتاق مخفی چیزیتون بشه ارباب سر به تنمون نمیزاره
تارا: اولن انقدر زر نزن سرم رفت دومن اربابت هیچ گوهی نمیخوره انقدر ترسو نباش... چیه این اربابت یه انسان متشکل از گوشت و استخوان و بقیه مخلفات... وقتی جملم تموم شد شلیک خنده همه شون رفت بالا مکس بین خنده گفت
مکس: وای خیلی باحالین هیچکس مثل شما جرعت نداشته با ارباب اونجوری حرف بزنه و تو روش وایسته
تارا: دیگه ما اینیم... یهو در و شکستنو اومدن داخل
..............................
تهیانگ: هر چی بیشتر گاز میدادم جاده بیشتر کش میومد از بس استرس داشتم نزدیک بود چن بار تصادف کنم... میگین چمه... خودمم نمیدونم... انگار نگران اینم بلای سر اون توله بیاد... مگه خودم نمیخاستم سر به تنش نباشه مگه چن بار قصد کشتنشو نداشتم الان چم شده... قلبم داشت تو دهنم میزد... بلاخره بعد از چهل دقیقه رسیدم عمارت وارد حیاط شدم و از ماشین پیاده شدم... نصف نگهبانام مرده بودن و بیشتریا زخمی شده بودن... در عمارت شکسته بود پنجره هام همینطور... سریع وارد عمارت شدم و با یه عالمه جنازه رو به رو شدم... وقتی ماسک و از رو صورتشون بر میداشتم ادمای من نبودن... نگران بودم... اهای شما کجاین... چن دقیقه رد شد ولی کسی نیومد.. خاستم از عمارت بزنم بیرون که صدای اومد

تارا: وقتی صدای تهیانگ اومد گفتم... نگران نباشین انگار ارباب عزیز تر از جانتون اومده
مکس: خنده... بهتره اول شما برین بیرون
تارا: باشه باو... از اتاق مخفی رفتم بیرون میخاست بره که صداش زدم... گروهبان گارسیا کجا با این عجله
تهیانگ: اگه تو یه موقعیت دیگه میگفت حسابشو میرسیدم ولی الان انگار دلم اروم گرفته بودم... برگشتم سمتش لباسش خونی بود ولی معلوم بود خون خودش نیست.. رفتم سمتش جلوش وایستادم... حالت خوبه
تارا: مگه قراره حالم بد باشه
تهیانگ: خداروشکر که زبونت هنوز مثل اولش کار میکنه
تارا: بهتر از قبل کار میکنه
تهیانگ: خدایا... چجوری از پس اینا بر اومدی
تارا: فقط خودم نبودم مکس و بقیم کمکم کردن
تهیانگ: خداروشکر... دیدم مکس و چنتا از نگهبانا اومدن..
مکس: سلام قربان
نگهبانا: سلام ارباب
تهیانک: سری تکون دادم.. حالتون خوبه
مکس: بله قربان ما خوبیم
تهیانگ: خوبه... زنگ بزنین نیروی پشتیبانی بیان اینارو جمع کنن و عمارتو تمیز کنن
مکس: چشم...
تهیانگ: گوشی شو از جیبش در اورد و رفت توی حیاط...به اون توله نگاه کردم... بهتره بری حموم لباساتو عوض کنی
تارا: جدی میفرمایید
تهیانگ: نه کشکی
تارا: عیجان حرص نخور گروهبان گارسیا به این همه زشتیت چروک اضافه نشه
تهیانگ: حرصی سمتش حمله کردم که از زیر دستم فرار کرد
تارا: خنده... قیافتت دیدن دارههه
تهیانگ: من فقط دستم بهت برسه... دویدم سمتش که جیغی کشید و فرار کرد


تهیانگ کجاش زشته بچم😐🤣
دیدگاه ها (۰)

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_64پلاستیک رو باز کردم لباس خ...

چند پارتی کوک╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 1ساعت ۶ عصر بود، طبق معمول بعد دانشگاه...

فیک تهیونگ مافیایی اص*مات

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۵ *آوا*آبروتون رو میبرم .به این ر...

کپشنننننن🎀🦢عروسک من😈🔞پارت سی و چهار همراه سرهان رفتیم بیرون ...

عشقی حقیقی

عشقی حقیقی

#عشق_ممنوعه‌_شب پارت اول | غریبه‌ی عمارت باران از صبح بی‌وقف...

The unwanted Roommate__________________________ویو پارک یوری...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶¹ویو: اتفردا...دست کوک رو گرفتم و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط