╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 1
╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 1
ساعت ۶ عصر بود، طبق معمول بعد دانشگاه رفتم عمارت جونگکوک... سوار تاکسی شدم و به سمت عمارت حرکت کردم.
وقتی رسیدم، همین که وارد عمارت شدم، صدای سرفههایی رو از طبقهی بالا شنیدم...
کمی نگران شدم، پس با عجله رفتم سمت طبقهی بالا.
وقتی رسیدم طبقهی بالا، صدای سرفه از اتاق کوک میاومد. دویدم سمت اتاقش و بدون در زدن وارد شدم.
دیدم کوک روی تخت دراز کشیده بود، رنگش پریده و صورتش عرق کرده بود.
ظاهراً متوجه حضورم نشد. رفتم سمتش و کنار تخت نشستم، دستمو روی پیشونیش گذاشتم... تب داشت.
نیمخیز شد و نیمنگاهی بهم انداخت. با صدای گرفتهای گفت:
_ ا.ت... تویی؟
+ کوک، تو تب داری! آخه چرا نگفتی؟
_ چیزی نیست، نگران نباش.
+ چی چیو «نگران نباش»؟! تو داری تو تب میسوزی، بعد میگی چیزی نیست؟؟
کوک سعی کرد از جاش بلند شه و بگه چیزی نیست، ولی همین که ایستاد، یکم سرش گیج رفت. سریع گرفتمش و گفتم:
+ بشین سر جات! من الان برات دکتر خبر میکنم.
_ دکتر؟! نه نه نه، نیازی نیست. من خوبم.
+ خوبی؟؟!
_ آره آره، ببین الان بلند میشم.
همین که خواست بلند بشه، سرش گیج رفت و نشست سر جاش.
+ بله، دیدیم چقدر خوبی... خب باشه... چیزه، اصلاً من مراقبتم.
فرصت جواب دادن بهش ندادم و رو تخت درازش دادم و پتو رو روش کشیدم، گفتم:
+ تکون نخور، میرم برات سوپ درست کنم.
_ ولی من سوپ دوست ندارم.
+ منم دیدن تورو تو این وضعیت، دوست ندارم.
خب ماه منم مریض شد:) ✨🌙
ساعت ۶ عصر بود، طبق معمول بعد دانشگاه رفتم عمارت جونگکوک... سوار تاکسی شدم و به سمت عمارت حرکت کردم.
وقتی رسیدم، همین که وارد عمارت شدم، صدای سرفههایی رو از طبقهی بالا شنیدم...
کمی نگران شدم، پس با عجله رفتم سمت طبقهی بالا.
وقتی رسیدم طبقهی بالا، صدای سرفه از اتاق کوک میاومد. دویدم سمت اتاقش و بدون در زدن وارد شدم.
دیدم کوک روی تخت دراز کشیده بود، رنگش پریده و صورتش عرق کرده بود.
ظاهراً متوجه حضورم نشد. رفتم سمتش و کنار تخت نشستم، دستمو روی پیشونیش گذاشتم... تب داشت.
نیمخیز شد و نیمنگاهی بهم انداخت. با صدای گرفتهای گفت:
_ ا.ت... تویی؟
+ کوک، تو تب داری! آخه چرا نگفتی؟
_ چیزی نیست، نگران نباش.
+ چی چیو «نگران نباش»؟! تو داری تو تب میسوزی، بعد میگی چیزی نیست؟؟
کوک سعی کرد از جاش بلند شه و بگه چیزی نیست، ولی همین که ایستاد، یکم سرش گیج رفت. سریع گرفتمش و گفتم:
+ بشین سر جات! من الان برات دکتر خبر میکنم.
_ دکتر؟! نه نه نه، نیازی نیست. من خوبم.
+ خوبی؟؟!
_ آره آره، ببین الان بلند میشم.
همین که خواست بلند بشه، سرش گیج رفت و نشست سر جاش.
+ بله، دیدیم چقدر خوبی... خب باشه... چیزه، اصلاً من مراقبتم.
فرصت جواب دادن بهش ندادم و رو تخت درازش دادم و پتو رو روش کشیدم، گفتم:
+ تکون نخور، میرم برات سوپ درست کنم.
_ ولی من سوپ دوست ندارم.
+ منم دیدن تورو تو این وضعیت، دوست ندارم.
خب ماه منم مریض شد:) ✨🌙
- ۴۳
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط