{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

باور نداشتم

باور نداشتم
که زنی بتواند
شهری را بسازد و به آن
آفتاب و دریا ببخشد و تمدن.

دارم از یک شهـــــر حرف می زنم !

تو سرزمین منی !
صورت و دست های کوچکت ...
صدایت ...
من آنجا متولد شده ام
و همان‌جا می میرم !


نفس منی. بی تو زندگیم..هیچم....هیچ..
دیدگاه ها (۱)

چند پارتی

بـرای تویـی که تنهایی هایمــ پر از یاد توستــ …بـرای تویـی ک...

خسف | قصه بیست و پنجم: امام سجاد (ع) (بخش پایانی)

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❸'به همین داغ بسوزی که مرا سوخته‌ای'#صائب_تبریزی✮...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②_بخش دوم_"به تو ربطی نداره من ب...

پارت ۵

سناریو

وقتی اون تورو به سرپرستی می‌گیره و... p29 ویو ا.تنور آفتاب ا...

پارت: 27 (بخش4) **زاویه دید: زین**بارون پاییزی شروع شده بود؛...

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜قـفـس طـلـایـیpart_16ویو میراچند ثانیه فقط ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط