{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜
قـفـس طـلـایـی
part_16

ویو میرا

چند ثانیه فقط بهش خیره موندم
فکر کنم درست نشنیده بودم...
با ناباوری یه خنده‌ی کوتاه کردم و گفتم:
چی؟

تهیونگ همون‌طور آروم نگام کرد:
با من ازدواج کن

خنده‌م کم‌کم محو شد
چند لحظه نگاش کردم و با ناباوری گفتم:
شوخی می‌کنی؟

آروم جواب داد:
نه

یه نفس عصبی کشیدم
دستمو روی صورتم کشیدم:
تو دیوونه‌ای؟ من الان حالم خوب نیست
از همه چی خستم..
بعد تو همچین چیزی می‌گی؟

چند لحظه سکوت کرد
بعد گفت:
می‌دونم

با کلافگی نگاش کردم:
پس چرا همچین حرفی می‌زنی؟

چیزی نگفت
همین سکوتش بیشتر عصبانیم کرد
چند لحظه نگاش کردم و سرمو تکون دادم:
واقعاً نمی‌فهمم

یه نفس عمیق کشیدم و اشکامو پاک کردم
بعد با ناباوری گفتم:
ازدواج؟

نگاهش کردم:
اونم با تو؟

یه خنده‌ی کوتاه کردم و سرمو تکون دادم:
عمرا

از جام بلند شدم و بدون اینکه چیز دیگه ای بگم راه افتادم

چند قدم دور شده بودم که صدای تهیونگ از پشت سرم اومد:
میرا

ایستادم اما برنگشتم
چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت:
لازم نیست جواب بدی... فقط بهش فکر کن

چشمامو بستم
چند لحظه همون‌جا موندم

دوباره اشک گوشه‌ی چشمم جمع شد بود
با پشت دست آروم پاکش کردم
اصلا برنگشتم
فقط بعد از چند ثانیه دوباره راه افتادم
این بار دیگه صدای تهیونگ نیومد...


ویو میرا
شب

روی تخت دراز کشیده بودم و هی اینور اونور می‌شدم
خوابم نمی‌برد..

ساعت نزدیک 4 بود و با اینکه چشمام از خستگی بزور باز بودن بازم ذهنم آروم نمی‌شد
امشب...
همه‌چی زیادی شده بود

حرفای بابا و مامان، حرفای اون مهمونا...
و بعد خودم

نمی‌دونم چرا جلوی تهیونگ اون‌طوری شدم
من معمولا جلوی کسی گریه نمی‌کنم..

ولی امشب...
همه‌ی چیزایی که مدت‌ها توی خودم نگه داشته بودم یه‌دفعه ریخت بیرون

چشمامو بستم
دوباره یادم افتاد که چطور داشتم براش از خستگیم می‌گفتم..

از اینکه از تصمیم گرفتن بقیه برای زندگیم خسته شدم..
از اینکه حتی نمی‌تونم برای خودم تصمیم بگیرم
یه نفس خسته کشیدم
وای میرا.. گند زدی

من چرا اصلاً اینا رو به اون گفتم؟
چند لحظه ساکت موندم

بعد دوباره همون جمله توی ذهنم اومد
«با من ازدواج کن»

ازدواج...
با تهیونگ؟
ما حتی زیاد همدیگه رو نمی‌شناسیم

درسته که مدتیه به خاطر کار همدیگه رو می‌بینیم
ولی..

این دلیل نمی‌شه یه نفر یهو همچین پیشنهادی بده
اصلاً چرا من؟
چرا تهیونگ؟
نمی‌دونستم..
هیچی نمیدونستم

هرچی بیشتر فکر می‌کردم کمتر می‌فهمیدم
دوباره غلت زدم و پتو رو تا روی شونه‌هام کشیدم

واقعاً حوصله‌ی فکر کردن بهش رو نداشتم
امشب به اندازه‌ی کافی داغون بودم

یه نفس عمیق کشیدم و زیر لب گفتم:
ولش کن..

چشمامو بستم
الان.. اصلاً نمی‌خوام بهش فکر کنم
چند لحظه ساکت موندم

ولی یه‌دفعه بغض کردم..

چشمام شروع کرد به خیس شدن و قبل از اینکه بتونم جلوشو بگیرم اشکام آروم روی صورتم سرازیر شدن‌‌‌.‌‌.

صورتمو توی بالش فرو بردم و چشمامو بستم
دیگه حتی حوصله نداشتم پاکشون کنم
فقط آروم گریه کردم...
از همه‌چی خسته بودم
اول خانواده‌م...
بعدم اون همه حرف
و بعد گریه کردن جلوی تهیونگ
حالا هم این پیشنهاد عجیب..

از امشب...
از حرفای بقیه...
از اینکه همیشه باید خودمو قوی نشون می‌دادم
و شاید بیشتر از همه...
از اینکه حتی وقتی تنها بودم باز هم نمی‌تونستم ذهنمو از همه‌ی این چیزها خالی کنم..



اینم پارت جدید به بدبختی نوشتم_
تو بیمارستان پارت مینوشتم🦦

حس گذاشتن علامت ندارم چون باید کیبوردم عوض کنم بعضی وقتا میزارم_
دیدگاه ها (۱۰۰)

#in_your_eyespart_9۱ویو کایلا آروم چشمامو باز کردمچند ثانیه ...

سرنوشت(ویو من)اون شب اصلاً نتونستم بخوابم...هر بار چشمامو می...

رمان تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط