تابع قوانین جمهوری اسلامی
تابع قوانین جمهوری اسلامی
+هایکا بگو چی میخوای ؟ زود حرفتو بزن میخوام برم
_ فقط میخواستم بگم گریه نکن ، برای خودت میگم ، هیونجین خوشش نمیاد چشمات توی شب عروسیتون خیس باشه ، اصلا خوشش نمیاد
+ همین ؟ اومدی بگی گریه نکن ؟ چون اگه اون ببینه خوشش نمیاد ؟ نهایتاً میتونه چیکار کنه ؟ نهایتش تا صبح میزنتم، خداحافظ...
از ماشین که پیاده شدم میخواست چیزی بگه که نزاشتم
+ راستی ، از این به بعد دیگه بادیگاردم نیستی ، پس برو پی زندگیت ، و ممنونم که بهم هشدار دادی....
داشتم میرفتم که با صداش متوقف شدم
_ رابطه هایی که داشتیم....برات مهم نیست ؟
+ تو...دخترونگیمو نگرفتی و این برام مهمه تو آدم خوبی هستی ، هرکی جای تو بود مراعات نمیکرد...
اینو گفتم و رفتم داخل اتاقم و بعد از کلی استرس بلاخره به خواب رفتم....
✓ دخترم....دخترم...بلند شو....
با صدای خانوم بزرگ از خواب بیدار شدم و رفتم بیرون
+ چیشده خانوم بزرگ؟
✓ بابا بزرگت گفت بیاین همه دور هم صبحانه بخوریم
+ باشه....
با خانوم بزرگ رفتیم پایین و سر میز نشستیم نمیتونستم صبحانمو بخورم و باهاش بازی میکردم که آقا بزرگ صدام زد و از فکر و خیال درومدم
∆یونا
+بله؟....
∆همچی آمادس ؟
+بله آقا جون
∆ خوبه ، امیدوارم به خیر بگذره این ازدواج
✓ بخیر میگذره آقا ، مطمئن باش
∆ مطمئنم....
✓ یونا مادر ، بعد از اینکه صبحانه خوردی آماده شو باهم بریم عمارت هیونجین ، خودش نیست الان ولی گفت که برای آماده شدنت بری اونجا دخترم
خوشحالم که نیستش
+ خیلی خوب باشه.....
صبحانمو که خودم رفتم توی اتاقم و بعد از ۴ ساعت خوندن درسم آماده شدم و رفتم پایین و با خانوم بزرگ به سمت عمارت هیونجین راه افتادیم ، خدا بخیر کنه....
+هایکا بگو چی میخوای ؟ زود حرفتو بزن میخوام برم
_ فقط میخواستم بگم گریه نکن ، برای خودت میگم ، هیونجین خوشش نمیاد چشمات توی شب عروسیتون خیس باشه ، اصلا خوشش نمیاد
+ همین ؟ اومدی بگی گریه نکن ؟ چون اگه اون ببینه خوشش نمیاد ؟ نهایتاً میتونه چیکار کنه ؟ نهایتش تا صبح میزنتم، خداحافظ...
از ماشین که پیاده شدم میخواست چیزی بگه که نزاشتم
+ راستی ، از این به بعد دیگه بادیگاردم نیستی ، پس برو پی زندگیت ، و ممنونم که بهم هشدار دادی....
داشتم میرفتم که با صداش متوقف شدم
_ رابطه هایی که داشتیم....برات مهم نیست ؟
+ تو...دخترونگیمو نگرفتی و این برام مهمه تو آدم خوبی هستی ، هرکی جای تو بود مراعات نمیکرد...
اینو گفتم و رفتم داخل اتاقم و بعد از کلی استرس بلاخره به خواب رفتم....
✓ دخترم....دخترم...بلند شو....
با صدای خانوم بزرگ از خواب بیدار شدم و رفتم بیرون
+ چیشده خانوم بزرگ؟
✓ بابا بزرگت گفت بیاین همه دور هم صبحانه بخوریم
+ باشه....
با خانوم بزرگ رفتیم پایین و سر میز نشستیم نمیتونستم صبحانمو بخورم و باهاش بازی میکردم که آقا بزرگ صدام زد و از فکر و خیال درومدم
∆یونا
+بله؟....
∆همچی آمادس ؟
+بله آقا جون
∆ خوبه ، امیدوارم به خیر بگذره این ازدواج
✓ بخیر میگذره آقا ، مطمئن باش
∆ مطمئنم....
✓ یونا مادر ، بعد از اینکه صبحانه خوردی آماده شو باهم بریم عمارت هیونجین ، خودش نیست الان ولی گفت که برای آماده شدنت بری اونجا دخترم
خوشحالم که نیستش
+ خیلی خوب باشه.....
صبحانمو که خودم رفتم توی اتاقم و بعد از ۴ ساعت خوندن درسم آماده شدم و رفتم پایین و با خانوم بزرگ به سمت عمارت هیونجین راه افتادیم ، خدا بخیر کنه....
- ۹.۱k
- ۰۴ آبان ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط