{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۸

پارت ۸
#خوشبخت شو...بدون یه من با چشای قهوه ای!
کمی گذشت..کمی با خودم خلوت کردم..کمی مثل همیشه بعر از گریه هام خودمو بغل کردم..دلم هوس صدای مردونه..نه!اون نه...دلم هوس صدای مردونه رستاک و کرده بود وقتی با بغض میگفت"بغلم کن ..ولی مراقب باش غم من مصریه عزیزدلم..."نگاهمو دوختم به دیوار روبروم..همون که نقش گل هاش توی تاریکی چشماشو برام یاد آور میشد..کلافه وار نگاهمو چرخوندمو به روتختی صورتیم دوختم..گوشمو نمیدونستم کدوم گوشه خیابون افتاد..اما لب تابم جای همیشگیش بود..قبل از اینکه برش دارم..قبل از اینکه فولدر به فولدر عکساشو چک کنم و دلتنگ تر از همیشه بشم...قبل از اینکه زنگ بزنم و اون جواب نده...قبل از اینکه دیوونه بشم و دوباره بغض کنم..در باز شد و نور ضعیفی فضای اتاق رو تا حدودی روشن کرد‌ و نقش هیکل یه مرد سایه انداخت روی نور هرچند کم اتاق!
صدای پاهایی که روی زمین کشیده میشد قطعا برای یه مرد نبود!مگه وجود داره مردی که محکم نباشه؟مردی که صدای گام هاش گوش فلک و کر نکنه؟نه!این صدا...قطعا صدای گام های یک مرد،نبود!
اما درست وقتی که داشتم ذهن سرکشم و قانع میکردم صدای مردونه بامداد بلند شد!
و همون جا بود که باورم شد گاهی یک مرد هم میتونه متزلزل باشه..یک مرد هم میتونه گام هاش رو روی زمین بکشه...یک مرد هم میتونه با شونه های افتاده راه بره...میتونه اجازه لرزش شونه هاش و بده...باده؟آبجی؟صداش بغض داشت وقتی گفت آبجی..اما خواهری رو که گفت،لرزش نفرت انگیزی صداشو تسخیر کرد.."خواهری؟"
نشست روی تخت...همون جای همیشگیش..منم سره جام بودم!همون جای همیشگی..
برگشت به سمتم،نگاهش به بالشتم بود،میدکنستم چیزی جز یه بالشت صورتی نمیبینه و این برای دوتامون وحشتناک بود!نگاهشو بالاتر آورد..جایی میون چشمها و پیشونی و بینیم نگه داشت،صداش لرزون تر شد!
"چشمای همیشه غمگینتو پیدا نمیکنم"
دستشو گذاشت روی بالشت‌،یه قطره اشک چکید روی دستم..صدای پر بغضش ..و همین سد اشکامو شکست و قطره های اشکم برای بار ۱۴۶ بار توی اون روز نفرین شده نشست روی صورتم...بالشتت دیگه خیس نیست!
یهو بالشتو کشید طرف خودش،بغلش کرد،سرشو گذاشت روی بالشت و ...گریه رو سر داد!
همیشه آرزو میکردم کاش وقتی هرشب میومدم توی اتاقت دیگه همینجا،روی همین تخت،تو خودت مچاله نمیشدی و صفحه گوشیو نمیبوسیدی و اشک نمیریختی...
دیگه چشات بغض نداشت...
دیگه لبخندات تلخ نبود...
دیگه صدای گریه هات توی اتاقم روانمو بهم نمیزد...
دیگه هاله ی خیسی روی بالشتت نبود...
ولی عاخه اینجوری؟اینجوری آرزوهامو برآورده کردی؟
کمی مکث و صدای فریاد دردناکش بود که فضای اتاقو بهم ریخت...
دیدگاه ها (۴)

رمان: دوست پسرِ روانیپارت ۱۴: تماسِ سرنوشت‌سازجونگ‌کوک بندِ ...

ادامه پارت ۵

اتــاق 𝟕𝟎𝟕⁴«بالاخره برگشتی...»جونگکوک همون‌جا وایساد.«چی؟»پی...

پارت ۴۰

عاشقانه های شبنم

بَعضی آدَما بی‌اینکه خُودِشون بِدونَن می‌شن یِه تیکِه اَز قَ...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹¹⁰کاش می‌شد همین چند دقیقه رو از همه‌ی...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p۳۸دو جفت چشم سرخ...بعد سه جفت...بعد یکی ...

«رایحه پنهان»روی تخت نشست و به غذای داخل سینی نگاه کرد.بوی غ...

p¹⁶(پنج سال بعد...)زمان، مثلِ جریانِ خونسردِ خون تویِ رگ‌ها،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط