{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پاغوش ابدی

پاغوش ابدی
پارت یازدهم ✨🐣
روزها مانند یک رؤیای مبهم و دردناک می گذشتند. برای هیسو، جهان تنها از سایه ها، صداهای مبهم و درد بود. درد همیشه حاضر، خفه کننده، مانند یک حیوان درنده که به قفسه سینه و شکمش چنگ می انداخت.

اولین نشانه های واقعی بازگشت، درد بود. دردی که از حالت کرختی دور شد و به چیزی تیز، زنده و غیرقابل تحمل تبدیل شد. یک ناله ضعیف از گلویش بیرون آمد، اولین صدای واقعی او پس از روزها سکوت.

سونگمین که همیشه هوشیار بود و دستش را در دستش نگه داشته بود، فوراً تکان خورد. "هیسو؟ عزیزم؟ صدای منو می شنوی؟"

چشمان هیسو، پلک های سنگین و کبودش را به سختی باز کرد. نور حتی کم اتاق آی سی یو برایش خیلی زیاد بود و فورا آنها را بست. دنیا تار و پر از سایه های روشن بود. سردردی کوبنده به گیجگاهش می زد.

"نور..." صدایش خش دار و ضعیف بود، بیشتر شبیه یک خراش.

سونگمین فورا نور بالای سر تخت را کم کرد. قلبش به شدت می تپید. "بهتره؟ هیسو، چشماتو باز کن. لطفا."

با تلاش بسیار، هیسو دوباره چشمانش را باز کرد. این بار، تصویر آرام آرام واضح تر شد: صورت خسته و پر از نگرانی سونگمین که بالای او خم شده بود. سعی کرد تمرکز کند.

"سونگ...مین..." هر هجا با درد ادا می شد. نفس کشیدن سخت بود، هر دم باعث دردی تیز در قفسه سینه می شد. "درد... خیلی... درد دارم."

اشک در چشمان سونگمین جمع شد، اما او آنها را پس زد. دستش را محکمتر گرفت. "می دونم عزیزم. می دونم. اما تو قوی هستی. خیلی قوی. نفس عمیق بکش. آروم."

او دکمه ای را فشار داد تا پرستار و پزشک را مطلع کند. "مسکن میارن برات. قول میدم دردت کمتر بشه."

هیسو چشمانش را بست، از شدت درد و خستگی. اشک های ریز و گرمی از گوشه چشمانش جاری شد. "سردم... هست."

سونگمین با عجله پتوی دیگری روی او انداخت، سپس دستانش را مالش داد تا گرم شوند و آنها را به آرامی روی بازوهای سرد هیسو گذاشت. "دیگه بهتر شد؟"

هیسو به آرامی سر تکان داد، حرکتی کوچک که باعث درد شد و او را به ناله انداخت. دنیا دوباره شروع به چرخیدن کرد. "میخوام... بخوابم."

"بخواب عزیزم," سونگمین زمزمه کرد، و با نوک انگشتانش به آرامی پیشانی اش را نوازش کرد. "من اینجا هستم. هرگز ترکت نمی کنم. فقط بخواب و قوی بشو."

و قبل از اینکه تیم پزشکی برسد، هیسو دوباره در خوابی ناآرام و دردناک فرو رفت، اما این بار با این آگاهی که تنها نیست و دستی گرم و قول هایی آرامش بخش، او را در میان تاریکی و درد نگه داشته است. راه بازگشت طولانی و پر از رنج بود، اما او تنها نبود.
دیدگاه ها (۳)

بچه ها من تو جواهرت و گیره فروشی تمام مغازه پر از چیز های ...

من عاشق وایب این تصویرم نمیدونم چرا❣️❣️ولی هیچکی نبود من باه...

وضعیت منو رفیقام...این اتفاق زیاد میفته چون زیاد زمین از من ...

قلبم تکه تکه شد...از نگرانی مُردم نیومده هنوز💘

[تکپارتی]......صدای نفس های ارام و منظم جونگکوک اتاق را پر ک...

.....پارت ششم....

پارت هجدهم

پارت ۵۴نورِ ملایمِ آفتاب از لایِ درزِ پرده‌ها به داخلِ اتاق ...

dark life = 19در را پشت سرش بست و قفل کرد. صدای کلیک قفل، ات...

『 #Dark Fantasy Romance 』The Scarlet Cure━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━پا...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۱۰ | «مهمان ناخوانده، رئیس...

پارت هفدهم

Heir of Light and Darknesspart : 5جونگ‌کوک اون قسمت و میمکید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط