پارت ۵۴

پارت ۵۴

نورِ ملایمِ آفتاب از لایِ درزِ پرده‌ها به داخلِ اتاق خزیده بود و رویِ صورتِ رزا می‌رقصید. رزا چشمانش را به سختی باز کرد. اولین چیزی که حس کرد، سنگینیِ دستی بود که دورِ کمرش حلقه شده بود و گرمایِ عمیقی که از پشت سرش به تمامِ بدنش منتقل می‌شد

خاطراتِ دیشب مثلِ فیلمی از جلویِ چشمانش رد شد. ضربانِ قلبش ناگهان بالا رفت. وقتی کمی تکان خورد تا برگردد، دردِ خفیفی در عضلاتش پیچید. یک "آخ"ِ کوتاه از دهانش در رفت و ناخودآگاه خودش را جمع کرد.

همان لحظه، دستی که دورش بود سفت‌تر شد. تهیونگ با صدایِ خواب‌آلود و بمِ همیشگی‌اش، پشتِ گوشِ رزا زمزمه کرد:

— «هنوز خوابی… یا بیدار شدی؟»

رزا که صورتش از خجالت داغ شده بود، سرش را زیرِ پتو قایم کرد. فکر کردن به اینکه دیشب چقدر بی‌پروا بودند، پوستش را از گرما سرخ می‌کرد.

— «بیدارم… فقط…»

تهیونگ که متوجه‌یِ تغییرِ لحنش شده بود، کمی خودش را بالا کشید و رزا را چرخاند تا در چشمانش نگاه کند. موهایِ تهیونگ بهم ریخته بود و قیافه‌یِ جدیِ مافیایی‌اش حالا کاملاً ناپدید شده بود؛ جایش را به مردی داده بود که نگرانِ کسی است که کنارش خوابیده.

وقتی دید رزا چطور سعی می‌کند صورتش را پنهان کند و با دردِ کمی ابروهایش را گره کرده، لبخندِ کوتاهی زد. دستش را با ملایمت رویِ گودیِ کمرِ رزا گذاشت و شروع کرد به ماساژ دادنِ آرام.

— «جایی درد می‌کنه؟»

رزا که صورتش سرخ‌تر شده بود، نگاهش را به شانه‌هایِ لختِ تهیونگ دوخت و زیرِ لب گفت:

— «فقط… یکم بدن‌درد دارم. دیشب… همه‌چیز خیلی سریع گذشت.»

تهیونگ خنده‌یِ آرامی کرد و پیشانی‌اش را به پیشانیِ رزا چسباند. فضایِ اتاق پر از آرامش بود. خبری از اسلحه، انتقام یا ته‌سوک نبود. فقط آن‌ها بودند و سکوتِ دلنشینِ صبح.

— «ببخشید اگه زیاده‌روی کردم. دیشب… کنترلِ خودم دستم نبود. فقط می‌خواستم مطمئن شم که واقعاً کنارمی.»

رزا دستش را رویِ سینه‌یِ تهیونگ گذاشت. پوستِ گرم و نرمش زیرِ انگشتانش بود. او هنوز هم خجالت می‌کشید، اما دیگر ترسی نداشت. تهیونگِ دیشب، همون رئیسِ ترسناکِ مافیا نبود؛ برایِ رزا، فقط “تهیونگِ خودش” بود.

رزا با صدایی آهسته پرسید:

— «حالا چی؟ الان که بیدار شدیم… چی تغییر کرده؟»

تهیونگ بوسه‌یِ آرامی رویِ نوکِ بینیِ رزا زد و در چشمانش خیره شد.

— «هیچی عوض نشده، فقط حالا دیگه می‌دونم که هیچ‌جوره نمی‌تونم تورو از زندگیم حذف کنم. چون تو حالا بخشی از منی.»

و در ضمن هر کی پارت اسماتو میخواد باید پارت هارو لایک کرده باشه🥰
دیدگاه ها (۰)

part fifteen ::🍦🍫🍦🍫🍦🍫🍦🍫🍦🍫🍦🍫🍦🍫🍦🍫ا.ت با تعجب به مایکی نگاه کرد...

پارت ۴۵ نور صبح از لای پرده افتاده بود روی صورت تهیونگ.آروم ...

Part:4🥀صبح که از راه رسید رزا با تابش نور خورشید چشمان قهوه ...

The Boy Who Stole Me From DeathPart 1صدای ترمز ماشین در خیاب...

او به ارامی دستش را دور شونه ی دکو انداخت و اون را به سمت خو...

𝖕𝖆𝖗𝖙12سوهو همان شب دوباره سراغش آمد.مارال در اتاقش بود. داشت...

........ پارت بیست چهارم........

معاملهp25جونگ‌کوک هنوز سرش روی بازوی تهیونگ بود. چند لحظه به...

پارت آخر

پارت نهم صبح ویو جونگکوک: اووف چقدر بدنم درد میکنه هنوز خواب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط