صدای بارون
در یکی از روزهای آرام پاییزی، وانیا کنار پنجرهی کافهی همیشگیاش نشسته بود، با لیوان قهوهای که بخار ملایمی ازش بالا میرفت. بارون نرم و بیوقفه میبارید، قطرهها شیشهی کافه رو نوازش میکردن و همه چیز حال و هوای خاصی داشت.
وانیا همیشه عاشق روزهای بارونی بود. سکوت، صداهای لطیف بارون، و حس آرامشی که توی دلش مینشست. ولی اون روز یه چیز متفاوتی داشت. دلش یه حس آشنا ولی غریب رو تجربه میکرد... شاید انتظار.
در کافه باز شد. صدای زنگ کوچیکی که بالای در بود، نگاه وانیا رو بالا برد. اونجا ایستاده بود، تهیونگ، با چتر ، بستهای در دست و موهای خیسشده از بارون. چشمهاش خسته ولی مهربون بودن. لبخند کمرنگی زد و جلو اومد.
تهیونگ کنار میز نشست و گفت:
"فکر کردم شاید اینجا باشی... هنوز قهوهتو تلخ میخوری؟"
وانیا لبخند زد.
"تو هنوز همه چیزو یادت میمونه."
مدتها گذشته بود از آخرین دیدارشون. جداییشون آروم و بیصدا بود، مثل همون بارونی که حالا پشت پنجره میبارید. هیچکدوم نرفته بودن چون عشق تموم شده بود؛ فقط زندگی، فاصله، کار، و انتخابهایی که مجبور بودن بکنن.
اما حالا که روبهروی هم نشسته بودن، انگار هیچچیز تغییر نکرده بود.
تهیونگ بعد از کمی سکوت گفت:
"از وقتی رفتی، هر بار که بارون میاومد، بهت فکر میکردم... و یه روزی دلم خواست دوباره توی همین کافه ببینمت."
وانیا نفس عمیقی کشید. نگاهش رو به چشمای تهیونگ دوخت.
"منم همیشه وقتی بارون میاومد، منتظر یه معجزه بودم... شاید برگشتن تو."
سکوت بینشون یه آرامش خاصی داشت. نه از اون سکوتهایی که پر از حرفای نگفتهست، بلکه از اون نوعی که فقط آدمایی که هنوز همدیگه رو دوست دارن، میتونن تجربه کنن.
تهیونگ دستش رو جلو آورد.
"بیا دوباره شروع کنیم... این بار، با همهی قلبمون، نه ترس، نه فاصله."
وانیا آروم دستشو گذاشت توی دست تهیونگ. لبخند زد، یه لبخند پر از عشق و امید.
"باشه... این بار برای همیشه."
و بارون همچنان میبارید، اما حالا دیگه صدای بارون غمگین نبود... شبیه آهنگی شده بود که شروع یه عشق دوباره رو جشن میگرفت.
پایان.......
وانیا همیشه عاشق روزهای بارونی بود. سکوت، صداهای لطیف بارون، و حس آرامشی که توی دلش مینشست. ولی اون روز یه چیز متفاوتی داشت. دلش یه حس آشنا ولی غریب رو تجربه میکرد... شاید انتظار.
در کافه باز شد. صدای زنگ کوچیکی که بالای در بود، نگاه وانیا رو بالا برد. اونجا ایستاده بود، تهیونگ، با چتر ، بستهای در دست و موهای خیسشده از بارون. چشمهاش خسته ولی مهربون بودن. لبخند کمرنگی زد و جلو اومد.
تهیونگ کنار میز نشست و گفت:
"فکر کردم شاید اینجا باشی... هنوز قهوهتو تلخ میخوری؟"
وانیا لبخند زد.
"تو هنوز همه چیزو یادت میمونه."
مدتها گذشته بود از آخرین دیدارشون. جداییشون آروم و بیصدا بود، مثل همون بارونی که حالا پشت پنجره میبارید. هیچکدوم نرفته بودن چون عشق تموم شده بود؛ فقط زندگی، فاصله، کار، و انتخابهایی که مجبور بودن بکنن.
اما حالا که روبهروی هم نشسته بودن، انگار هیچچیز تغییر نکرده بود.
تهیونگ بعد از کمی سکوت گفت:
"از وقتی رفتی، هر بار که بارون میاومد، بهت فکر میکردم... و یه روزی دلم خواست دوباره توی همین کافه ببینمت."
وانیا نفس عمیقی کشید. نگاهش رو به چشمای تهیونگ دوخت.
"منم همیشه وقتی بارون میاومد، منتظر یه معجزه بودم... شاید برگشتن تو."
سکوت بینشون یه آرامش خاصی داشت. نه از اون سکوتهایی که پر از حرفای نگفتهست، بلکه از اون نوعی که فقط آدمایی که هنوز همدیگه رو دوست دارن، میتونن تجربه کنن.
تهیونگ دستش رو جلو آورد.
"بیا دوباره شروع کنیم... این بار، با همهی قلبمون، نه ترس، نه فاصله."
وانیا آروم دستشو گذاشت توی دست تهیونگ. لبخند زد، یه لبخند پر از عشق و امید.
"باشه... این بار برای همیشه."
و بارون همچنان میبارید، اما حالا دیگه صدای بارون غمگین نبود... شبیه آهنگی شده بود که شروع یه عشق دوباره رو جشن میگرفت.
پایان.......
- ۸.۹k
- ۱۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط