dark life = 34
dark life = 34
سه روز از شب اعتراف گذشته بود. سه روزی که تهیونگ برای اولین بار توی تمام این مدت، ات رو توی تمام عمارت آزاد گذاشته بود. بدون نگهبان پشت در، بدون قفل، بدون زنجیر. ات میتونست توی راهروها قدم بزنه، توی آشپزخانه چای بخوره و حتی به کتابخانه بزرگ و مجلل طبقهٔ اول بره. ولی هیچوقت به در خروجی نزدیک نمیشد. چون میدونست اگه فرار کنه، تهیونگ دوباره تبدیل به همون هیولای قبلی میشه. و ات نمیخواست اون هیولا رو دوباره ببینه.
تهیونگ تغییر کرده بود. شبها کنارش میخوابید، بدون اینکه دستش بهش بخوره. صبحها براش قهوه درست میکرد. حتی یه بار براش از شهر یه کتاب روانشناسی خریده بود که همیشه میخواست بخونه. ات کمکم داشت باور میکرد که شاید، فقط شاید، تهیونگ واقعاً داره تلاش میکنه.
---
اون روز بعدازظهر، ات توی کتابخانه نشسته بود. یه کتاب قدیمی روانشناسی توی دستش بود. حواسش به خوندن نبود، ولی دوست داشت توی سکوت کتابخانه غرق بشه. بوی چوب و کاغذهای قدیمی، یه جور آرامش عجیبی بهش میداد. از پنجرهٔ بزرگ کتابخانه، نور ملایم بعدازظهر روی صفحههای کتاب میتابید. ات حتی متوجه نشد که تهیونگ از کتابخانه بیرون رفته. فقط وقتی سرش رو بلند کرد، دید که دیگه نیست. یه لحظه قلبش لرزید، ولی بعد به خودش گفت که شاید رفته سر کارش. تهیونگ معمولاً بعدازظهرها یه سری به دفترش میزد.
ات دوباره به کتاب برگشت. چند دقیقه بعد، صدای خیلی ضعیفی از حیاط پشتی اومد. شبیه پارس سگها. ولی اونقدر دور و خفه بود که ات فکر کرد شاید سگها دارن با هم بازی میکنن. پنجرهٔ کتابخانه رو به حیاط پشتی بود، ولی ات پشت به پنجره نشسته بود و اصلاً برنگشت که نگاه کنه. فقط غرق توی افکار خودش بود. به تهیونگ فکر میکرد. به اون شب گریهاش. به اون قولهایی که داده بود. به اینکه شاید واقعاً بشه توی این جهنم، یه بهشت کوچیک ساخت.
اون نمیدونست که چند متر اونطرفتر، پشت همون پنجره، توی حیاط پشتی، برادرش جیمین ایستاده بود و چند لحظه بعد، زیر چاقوی کیم تهیونگ، تیکهتیکه میشد.
---
توی حیاط پشتی، جیمین با چشمانی پر از خشم به تهیونگ خیره شده بود. دستهاش مشت شده بود و رگ گردنش از شدت عصبانیت بیرون زده بود. تهیونگ اما آروم بود. مثل همیشه. سیگارش رو با لذت میکشید و دود رو توی صورت جیمین فوت میکرد.
«کیم تهیونگ...» جیمین با صدای خشمی زمزمه کرد. «تو فکر کردی میتونی خواهر منو بدزدی، شکنجهش بدی، بهش تجاوز کنی و بعد با یه تماس مسخره همهچیز رو تموم کنی؟ فکر کردی من کیام؟ من بازرس پارک جیمینام. سه ساله دنبالتم. سه ساله که میدونم تو چه هیولایی هستی. و حالا... حالا اومدم که تمومت کنم.»
تهیونگ ابروهاش رو بالا انداخت. لبخند زد. همون لبخند مار. «بازرس جیمین... چه جسور. اومدی به قلمروی من، جلوی آدمهای من، و تهدیدم میکنی؟ فکر کردی اینجا کجاست؟ ایستگاه پلیس؟»
جیمین یه قدم جلو اومد. دستش رو برد سمت کمرش، جایی که اسلحهش بود. ولی نگهبانهای تهیونگ سریع تفنگهاشون رو به سمتش گرفتن. جیمین ایستاد. ولی عقب نکشید.
«میدونی چیه، تهیونگ؟ من اومدم اینجا که یه چیزی رو بهت بگم. یه چیزی که شاید نمیدونی.» جیمین لبخند تلخی زد. «خواهرم... پارک ات... اون نامزد داره. یه دکتر، همکار خودش. اسمش لی مینهو. سه ساله که با هم نامزدن. قرار بود ماه بعد عروسی کنن. پس تو... تو فقط یه دزد نیستی. تو یه دزد شکستخورهای که زن یکی دیگه رو دزدیدی. زنی که هیچوقت مال تو نمیشه. چون قلبش... قلبش مال یکی دیگهست.»
سکوت. سنگین و مرگبار. تهیونگ سیگارش رو از لبش برداشت. آروم. نگاهش یه لحظه سرد و خالی شد. بعد لبخند زد. ولی این بار لبخندش به چشمهاش نرسید. یه لبخند مرگبار.
«نامزد...» تهیونگ کلمه رو زمزمه کرد. انگار طعمش رو میچشید. «چه جالب. ات هیچوقت بهم نگفت.»
جیمین خندید. خندهای تلخ و پیروزمندانه. «چون میدونست تو دیوونهای. میدونست اگه بگه، ممکنه بکشیش. ولی حالا من بهت گفتم. و حالا... حالا میخوام بدونم، کیم تهیونگ. با این اطلاعات چهکار میکنی؟ میکشیش؟ اون که تو رو نمیخواد. اون مال منه. مال خانوادهم. مال مینهو. تو فقط یه هیولایی که زندگیش رو خراب کردی.»
*پارت بعد صحنه های خشن داره نمیخاید نخونید!
سه روز از شب اعتراف گذشته بود. سه روزی که تهیونگ برای اولین بار توی تمام این مدت، ات رو توی تمام عمارت آزاد گذاشته بود. بدون نگهبان پشت در، بدون قفل، بدون زنجیر. ات میتونست توی راهروها قدم بزنه، توی آشپزخانه چای بخوره و حتی به کتابخانه بزرگ و مجلل طبقهٔ اول بره. ولی هیچوقت به در خروجی نزدیک نمیشد. چون میدونست اگه فرار کنه، تهیونگ دوباره تبدیل به همون هیولای قبلی میشه. و ات نمیخواست اون هیولا رو دوباره ببینه.
تهیونگ تغییر کرده بود. شبها کنارش میخوابید، بدون اینکه دستش بهش بخوره. صبحها براش قهوه درست میکرد. حتی یه بار براش از شهر یه کتاب روانشناسی خریده بود که همیشه میخواست بخونه. ات کمکم داشت باور میکرد که شاید، فقط شاید، تهیونگ واقعاً داره تلاش میکنه.
---
اون روز بعدازظهر، ات توی کتابخانه نشسته بود. یه کتاب قدیمی روانشناسی توی دستش بود. حواسش به خوندن نبود، ولی دوست داشت توی سکوت کتابخانه غرق بشه. بوی چوب و کاغذهای قدیمی، یه جور آرامش عجیبی بهش میداد. از پنجرهٔ بزرگ کتابخانه، نور ملایم بعدازظهر روی صفحههای کتاب میتابید. ات حتی متوجه نشد که تهیونگ از کتابخانه بیرون رفته. فقط وقتی سرش رو بلند کرد، دید که دیگه نیست. یه لحظه قلبش لرزید، ولی بعد به خودش گفت که شاید رفته سر کارش. تهیونگ معمولاً بعدازظهرها یه سری به دفترش میزد.
ات دوباره به کتاب برگشت. چند دقیقه بعد، صدای خیلی ضعیفی از حیاط پشتی اومد. شبیه پارس سگها. ولی اونقدر دور و خفه بود که ات فکر کرد شاید سگها دارن با هم بازی میکنن. پنجرهٔ کتابخانه رو به حیاط پشتی بود، ولی ات پشت به پنجره نشسته بود و اصلاً برنگشت که نگاه کنه. فقط غرق توی افکار خودش بود. به تهیونگ فکر میکرد. به اون شب گریهاش. به اون قولهایی که داده بود. به اینکه شاید واقعاً بشه توی این جهنم، یه بهشت کوچیک ساخت.
اون نمیدونست که چند متر اونطرفتر، پشت همون پنجره، توی حیاط پشتی، برادرش جیمین ایستاده بود و چند لحظه بعد، زیر چاقوی کیم تهیونگ، تیکهتیکه میشد.
---
توی حیاط پشتی، جیمین با چشمانی پر از خشم به تهیونگ خیره شده بود. دستهاش مشت شده بود و رگ گردنش از شدت عصبانیت بیرون زده بود. تهیونگ اما آروم بود. مثل همیشه. سیگارش رو با لذت میکشید و دود رو توی صورت جیمین فوت میکرد.
«کیم تهیونگ...» جیمین با صدای خشمی زمزمه کرد. «تو فکر کردی میتونی خواهر منو بدزدی، شکنجهش بدی، بهش تجاوز کنی و بعد با یه تماس مسخره همهچیز رو تموم کنی؟ فکر کردی من کیام؟ من بازرس پارک جیمینام. سه ساله دنبالتم. سه ساله که میدونم تو چه هیولایی هستی. و حالا... حالا اومدم که تمومت کنم.»
تهیونگ ابروهاش رو بالا انداخت. لبخند زد. همون لبخند مار. «بازرس جیمین... چه جسور. اومدی به قلمروی من، جلوی آدمهای من، و تهدیدم میکنی؟ فکر کردی اینجا کجاست؟ ایستگاه پلیس؟»
جیمین یه قدم جلو اومد. دستش رو برد سمت کمرش، جایی که اسلحهش بود. ولی نگهبانهای تهیونگ سریع تفنگهاشون رو به سمتش گرفتن. جیمین ایستاد. ولی عقب نکشید.
«میدونی چیه، تهیونگ؟ من اومدم اینجا که یه چیزی رو بهت بگم. یه چیزی که شاید نمیدونی.» جیمین لبخند تلخی زد. «خواهرم... پارک ات... اون نامزد داره. یه دکتر، همکار خودش. اسمش لی مینهو. سه ساله که با هم نامزدن. قرار بود ماه بعد عروسی کنن. پس تو... تو فقط یه دزد نیستی. تو یه دزد شکستخورهای که زن یکی دیگه رو دزدیدی. زنی که هیچوقت مال تو نمیشه. چون قلبش... قلبش مال یکی دیگهست.»
سکوت. سنگین و مرگبار. تهیونگ سیگارش رو از لبش برداشت. آروم. نگاهش یه لحظه سرد و خالی شد. بعد لبخند زد. ولی این بار لبخندش به چشمهاش نرسید. یه لبخند مرگبار.
«نامزد...» تهیونگ کلمه رو زمزمه کرد. انگار طعمش رو میچشید. «چه جالب. ات هیچوقت بهم نگفت.»
جیمین خندید. خندهای تلخ و پیروزمندانه. «چون میدونست تو دیوونهای. میدونست اگه بگه، ممکنه بکشیش. ولی حالا من بهت گفتم. و حالا... حالا میخوام بدونم، کیم تهیونگ. با این اطلاعات چهکار میکنی؟ میکشیش؟ اون که تو رو نمیخواد. اون مال منه. مال خانوادهم. مال مینهو. تو فقط یه هیولایی که زندگیش رو خراب کردی.»
*پارت بعد صحنه های خشن داره نمیخاید نخونید!
- ۶.۰k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط