پارت ۷

---

قسمت هفتم: سایهی پشت آینه

سه روز از شب پیانو گذشته بود و یونا حس میکرد که بالأخره به آرامش رسیده. جانگ کوک هر روز صبح برایش صبحانه میآورد، زخمش را با دقت عوض میکرد و حتی اجازه داده بود که یونا با برادرش، مینجون، تماس تلفنی کوتاهی داشته باشد. زندگی داشت به روال عادی برمیگشت.

تا اینکه یک روز، زنگ عمارت با فاصلهای غیرعادی به صدا درآمد.

یونا از پشت پنجره طبقه دوم نگاه کرد. یک ماشین اسپورت قرمز جلوی در پارک شده بود و زنی با لباس سفید، چکمههای پاشنهبلند و موهای بلند مشکی از آن پیاده شد. چهرهای داشت که هم زیبا بود و هم تیز، مثل تیغهای که با مخمل پوشانده شده باشند.

جانگ کوک که توی سالن بود، ناگهان رنگش پرید. با چشمانی که میشد در آنها وحشت خفیفی دید، به سمت در رفت.

زنی که از ماشین پیاده شد، با لبخندی که به چشمهایش نمیرسید، گفت: «سلام، جانگ کوک. دلم برات تنگ شده بود.»

جانگ کوک با صدایی سردتر از همیشه جواب داد: «هی-جین. اینجا چیکار میکنی؟»

یونا از پلهها پایین آمد و خودش را کنار جانگ کوک رساند. هی-جین نگاهش به یونا افتاد و ابروهایش بالا رفت. «وای... پس خبرش درسته. جانگ کوک یه نامزد پیدا کرده. شاید باید بهت تبریک میگفتم... ولی راستش، من نیومدم که خوشحال بشم.»

هی-جین کیفش را باز کرد و یک پاکت را به سمت جانگ کوک پرت کرد. «خائن رو پیدا کردم. ولی اگه میخوای بدونی کیه، باید یه کاری برام بکنی.»

جانگ کوک پاکت را گرفت، اما باز نکرد. نگاهش به هی-جین دوخته شده بود و یونا احساس میکرد که بین این دو نفر، چیزی پنهان است که نمیداند.

هی-جین به سمت یونا نزدیک شد و با نگاهی که از سر تا پایش را برانداز کرد، گفت: «پس تویی که جاش رو گرفتی؟ میدونی من کی بودم براش؟» با لبخندی شیطانی ادامه داد: «همکار. شریک. و یه شب... خیلی بیشتر از اون.»

یونا قلبش تند زد، اما غرورش اجازه نداد عقب بکشد. با خونسردی جواب داد: «هر چیزی که بوده، گذشته. حالا من اینجام.»

هی-جین خندید. خندهای سرد و بلند. «آه، جانگ کوک، عزیزم. چه دختر بامزه ای پیدا کردی. ولی حیف که راستش رو نمیدونه، نه؟ مثلاً اینکه تو هنوز گردنبندی که من بهت دادم رو نگه داشتی...»

جانگ کوک با عصبانیت گفت: «بس کن هی-جین! اگه حرفی برای گفتن داری، بگو، وگرنه برو.»

هی-جین آرام به سمت ماشینش برگشت، اما قبل از سوار شدن، رو به یونا کرد و گفت: «عزیزم، اگه میخوای برادرت رو نجات بدی، بهتره به حرفای من گوش بدی. جانگ کوک کسی نیست که بهش اعتماد کنی. من بهتر از هرکی میدونم.» و با بوقی بلند، ماشینش از خیابان دور شد.

شب، توی اتاق یونا، سکوت سنگینی حاکم بود. جانگ کوک پشت در ایستاده بود و سعی کرد توضیح بدهد: «هی-جین... ما دو سال پیش با هم کار میکردیم. یه اشتباه بود که بهم نزدیک شد. ولی تمومش کردم. گردنبند رو هم فقط به خاطر اطلاعاتی که داشت نگه داشتم، نه به خاطر اون.»

یونا با چشمانی که از غم و شک پر شده بود، گفت: «من بهت اعتماد کردم، جانگ کوک. حتی وقتی همه میگفتن نباید. ولی اگه تو هنوز به گذشتهات وابستهای، من نمیتونم توی این بازی بمونم.»

جانگ کوک به سمتش آمد و صورتش را گرفت. با چشمانی که از درد میسوخت، گفت: «به تو نگاه کن. تو تنها کسی هستی که باعث شدی باور کنم شاید زندگی ارزش زندگی کردن داره. هی-جین هیچوقت برام معنی نداشت. تو معنی داری. فقط تو.»

یونا اشکهایش را پاک کرد و گفت: «پس ثابت کن. خائن رو پیدا کن و برادرم رو نجات بده. اون وقت، حرفت رو باور میکنم.»

جانگ کوک لبخند زد، بوسهای آرام روی پیشانیاش گذاشت و گفت: «قول میدم. و وقتی این کار رو کردم، میخوام یه چیز دیگه بهت بگم... چیزی که هیچوقت به هیچکی نگفتم.»

یونا با کنجکاوی نگاهش کرد، اما جانگ کوک فقط لبخندی مرموز زد و از اتاق خارج شد.

در راهرو، با تلفن همراه، به یکی از افرادش پیام داد: «هی-جین رو زیر نظر بگیر. اون چیزی میدونه که نمیگه. و مواظب یونا باش... اگه یک مو از سرش کم بشه، همه رو میکشم.»

---

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۲)

Iove and the moonPart 43یونا با تعجب به کوک نگاه کرد.یونا: د...

Iove and the moonPart26کوک: خب خانم یونا خب ول خرجی کردی یون...

پارت ۱۱بعد از حرفی که جونگکوک زد، هر دو چند لحظه ساکت موندن....

پارت ۱۹۷

وقتی بچه دارین ولی . ....هوفی کشیدم، جیغ دوباره ی سول بلند ...

P9 . PRISAN MAFIA.

Dangerous Saviors=۱

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت یازدهمیونا نامه رو باز کرد و شرو...

شاگرد لوس من

𝐓𝐫𝐨𝐮𝐛𝐥𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 | عشق دردسرساز𝐏𝐚𝐫𝐭 :𝟏هر روز صبح، وقتی می‌رسیدی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط