P2
P2
دختره ویو
اوپا
پسر: جونم؟
عجیب نیست اونا مارو به فرزندی گرفتن در صورتی که حتی اسممونو نمیدونن؟!
پسر: میدونم ، برای منم عجیبه
ولی بیا چندوقت اینجوری بگذرونیم
منم قول میدم زود کار پیدا کنم و یه زندگی خیلی خوب و شادی رو برات بسازم.باشه؟
باشه ، اوپا من به تو ایمان دارم
بعد همو بغل کردن
همزمان با هم
بریم حموم؟
خندیدن گفتن حتمااااا
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ا.ت ویو
رفتم تو اتاق مادربزرگ
هارمونی!
(مادربزرگ: م)
م: جونم
میشه یه سوال بپرسم؟
م: اره عزیزم بپرس
چرا اونارو به خونتون راه دادین؟
م: یادت نیست چقدر پدرمادرت بچه دوست داشتن
منم میخوام ارزوی اونهارو براورده کنم(با بغض)
ا.ت مادربزرگشو بغل کرد
مادربزرگم متقابلا اونو بغل کرد و گفت نظرت راجب یه حموم سه نفره چطوره؟(ا.ت و مادربزرگو برادر ا.ت)
عالی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بعد از اماده شدن همه در پذیرایی منتظر مادربزرگ بودن
تا با هم بیشتر اشنا شن
۱۰ مین بعد
مادربزرگ اومد همه بهش احترام گذاشتنو و نشستن
ا.ت- سلام ا.ت هستم و ۱۴ سالمه
و اینم برادرمه شوگا که۱۱سالشه
دختر- سلام من نابی هستم و ۱۴سالمه
و پسر پرید وسط حرفش
منم نامجون هستم ۱۸ سالمه
مادربزرگ-منم مادربزرگا.ت و شوگا هستم
میتونین بهم بگین هارمونی
نابی: ولی خانم اسمتون؟!!
م: نیاز به دونستنش نیست
و همه ساکت شدن
تا اینکه خدمتکار همه رو برای خوردن شام صدا زد
همزمان که درحال شام خوردن بودن بیشتر باهم حرف زدن و اشنا شدن
مثلا درمورد علایق... هم بیشتر فهمیدن
که شوگا یهو بغض کرد و اروم گریه کرد ولی همه فهمیدن (بچه من به جای مادربزرگ از هارمونی استفاده میکنم،درجریان باشید، با تشکر)
هارمونی شوگارو بغل کرد ولی اون اروم نشد
ا.ت بغلش کرد بازم اروم نشد
نابی گفت من بغلش کنم
اروم سمت شوگا رفت و اونو بغل کرد
اونو بغل کرد و اروم به کمرش ضربه میزد و بهش دلداری میداد
تا اینکه اروم شد
ا.ت: واییی نازی،معلومه خیلی دوست داره
نابی:(خنده) اره فکرکنم😄
نابی ویو
شوگا رو به سمت اتاقش بردم و بهش گفتم یکم بخوابه
میخواست دوباره گریه کنه که سریع کنارش دراز کشیدم و در اغوشم کشیدمش و نازش کردم
که باعث شد به خواب بره
(راستی تخت ا.ت و شوگا یکیه)
(نابی و نامجون هم روی یه تخت میخوابن)
اووو الان یادم افتاد که ا.ت قراره کجا بخوابه!
و ناگهان سیاهی و خواب
صبح که بیدار شدم دیدم داداشمو ا.ت و شوگا همگی رو یه تخت خوابمون برده
و من اولین نفریم که بیدار شده
یهو شوگا هم بیدار شد
من بادستم بهش علامت دادم که سرو صدا نکنه
بعد منو محکم در اغوش گرفت و گفت: واقعا ممنون
تعجبی نگاش کردمو اروم گفتم : برای چی!!؟
اگر خوشت اومد لایک کن و کامنت بزار:)
کپی ممنوع
دختره ویو
اوپا
پسر: جونم؟
عجیب نیست اونا مارو به فرزندی گرفتن در صورتی که حتی اسممونو نمیدونن؟!
پسر: میدونم ، برای منم عجیبه
ولی بیا چندوقت اینجوری بگذرونیم
منم قول میدم زود کار پیدا کنم و یه زندگی خیلی خوب و شادی رو برات بسازم.باشه؟
باشه ، اوپا من به تو ایمان دارم
بعد همو بغل کردن
همزمان با هم
بریم حموم؟
خندیدن گفتن حتمااااا
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ا.ت ویو
رفتم تو اتاق مادربزرگ
هارمونی!
(مادربزرگ: م)
م: جونم
میشه یه سوال بپرسم؟
م: اره عزیزم بپرس
چرا اونارو به خونتون راه دادین؟
م: یادت نیست چقدر پدرمادرت بچه دوست داشتن
منم میخوام ارزوی اونهارو براورده کنم(با بغض)
ا.ت مادربزرگشو بغل کرد
مادربزرگم متقابلا اونو بغل کرد و گفت نظرت راجب یه حموم سه نفره چطوره؟(ا.ت و مادربزرگو برادر ا.ت)
عالی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بعد از اماده شدن همه در پذیرایی منتظر مادربزرگ بودن
تا با هم بیشتر اشنا شن
۱۰ مین بعد
مادربزرگ اومد همه بهش احترام گذاشتنو و نشستن
ا.ت- سلام ا.ت هستم و ۱۴ سالمه
و اینم برادرمه شوگا که۱۱سالشه
دختر- سلام من نابی هستم و ۱۴سالمه
و پسر پرید وسط حرفش
منم نامجون هستم ۱۸ سالمه
مادربزرگ-منم مادربزرگا.ت و شوگا هستم
میتونین بهم بگین هارمونی
نابی: ولی خانم اسمتون؟!!
م: نیاز به دونستنش نیست
و همه ساکت شدن
تا اینکه خدمتکار همه رو برای خوردن شام صدا زد
همزمان که درحال شام خوردن بودن بیشتر باهم حرف زدن و اشنا شدن
مثلا درمورد علایق... هم بیشتر فهمیدن
که شوگا یهو بغض کرد و اروم گریه کرد ولی همه فهمیدن (بچه من به جای مادربزرگ از هارمونی استفاده میکنم،درجریان باشید، با تشکر)
هارمونی شوگارو بغل کرد ولی اون اروم نشد
ا.ت بغلش کرد بازم اروم نشد
نابی گفت من بغلش کنم
اروم سمت شوگا رفت و اونو بغل کرد
اونو بغل کرد و اروم به کمرش ضربه میزد و بهش دلداری میداد
تا اینکه اروم شد
ا.ت: واییی نازی،معلومه خیلی دوست داره
نابی:(خنده) اره فکرکنم😄
نابی ویو
شوگا رو به سمت اتاقش بردم و بهش گفتم یکم بخوابه
میخواست دوباره گریه کنه که سریع کنارش دراز کشیدم و در اغوشم کشیدمش و نازش کردم
که باعث شد به خواب بره
(راستی تخت ا.ت و شوگا یکیه)
(نابی و نامجون هم روی یه تخت میخوابن)
اووو الان یادم افتاد که ا.ت قراره کجا بخوابه!
و ناگهان سیاهی و خواب
صبح که بیدار شدم دیدم داداشمو ا.ت و شوگا همگی رو یه تخت خوابمون برده
و من اولین نفریم که بیدار شده
یهو شوگا هم بیدار شد
من بادستم بهش علامت دادم که سرو صدا نکنه
بعد منو محکم در اغوش گرفت و گفت: واقعا ممنون
تعجبی نگاش کردمو اروم گفتم : برای چی!!؟
اگر خوشت اومد لایک کن و کامنت بزار:)
کپی ممنوع
- ۱۰.۹k
- ۰۱ فروردین ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط