مردی که در کنارم بود

مردی که در کنارم بود

صندلی روبه‌روی من خالی مثل آغوشِ بی‌کسی وا بود
هر شب از حجمِ این سکوتِ کبود خانه در فکرِ خودکشی ها بود


پشتِ شیشه، درختِ پیرِ حیاط سایه‌اش را به خاک می‌سپرد
باد، با برگ‌های زردِ خودش نامه‌هایی به هیچ‌کس می‌برد


آینه روبه‌روی دیوار است چهره‌ام را چرا نمی‌شناسد
هر کسی را که در خودش دیدم رفته بود و مرا نمی‌شناسد


پنجره رو به کوچه باز است و کوچه از خاطرات لبریز است
هر چراغی که دور می‌شود از من آخرین کشتیِ یک پاییز است


من همان صندلیِ فراموشم که کسی سال‌ها نخواهد خواست
گاه، تنهاترین صدای جهان خش‌خشِ شاخه‌ای‌ست برمی‌خاست


خانه وقتی که از تو خالی شد مرگ، آرام در اتاق نشست
و من از پشتِ پنجره دیدم زندگی... بی‌صدا از اینجا رفت


سال‌ها پشتِ همین پنجره بودم چشم در راهِ سایه‌ای بی‌نام
فکر می‌کردم کسی رفته‌ست غافل از خویش، مانده بودم خام


آینه را دوباره پاک کردم گردِ یک عمر را ز چهره زدود
دیدم آن مردِ خسته‌ای که نبود سال‌ها در کنارِ من می‌بود
#محمد_خوش_بین
#دکلمه
#شعر
#عاشقانه
#دلنوشته
دیدگاه ها (۰)

پدرم نیست ...

𝐓𝐡𝐞 𝐋𝐚𝐬𝐭 𝐒𝐞𝐚𝐭 | صندلی آخر𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐صبح روز بعد، دوباره سوار اتو...

قسمت یک

عاشقانه های شبنم

چند پارتی بازی ممنوع

جاده بی راهه

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.6 (روایت از زبان ا...

(پارت ۷ - پارت پایانی رمان دخترخوانده)بعد از اون حرفِ سردِ م...

پارت ۳۸

‼️حق الناس شوخی بردار نیست❗️⚠️ بیست سال است شلاقِ یک «اِی» ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط