{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)

ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)
chapter:2
P.16
(پایان فلش بک)
کوک:پسره دیوونه چرا تنها رفتی هان اگه چیزیت بشه چی *بلند و بغض
کانگ وو:م من پسر ..تو..ام ..با.با ..چی..زیم ..نمیشه ..اخخ
کوک:اره تو پسر خودمی
یونگی:دقیقا عین بابات کله شقی
کوک رفت سمت کانگ وو و اونو بغل کرد
کوک:افرین پسر افرین ولی دیگه همچین کاری نکن و تنهایی باهاش روبه رو نشو
کانگ وو:چشم
ته مین:دکتر رسید ارباب
کوک:بهتره بریم داخل
....
دکتر:حالش خوبه فقط باید یکم استراحت کنه و یه چند تا دارو براش نوشتم چون خون زیادی از دست داده باید بخوره
کوک:باشه ممنون
دکتر:خواهش میکنم..من دیگه میرم
یونگی:به سلامت
کوک:شما حالتون خوبه
ا.ت:اره خوبیم
کوک:خوبه...میرم به بادیگاردا بگم دارو هاشو بگیرن
یونگی:باشه
....
●ارباب داروهای ارباب کانگ وو رو آوردم
کوک:باشه بزارش رو میز و برو
●چشم
بعد گذاشتن دارو ها از اونجا رفت
الیز:اهم..خب کی میخواد دارو هاشو ببره؟
سویون:آمم من میبرم
ا.ت:باشه ممنون
سویون:خواهش میکنم
...
تق تق(صدای در زدن مثلا)
کانگ وو:بیا
سویون وارد اتاق شد و درو بست
سویون:قرصاتو آوردم
کانگ وو:ممنون
سویون:خواهش...میتونی بشینی؟میخوای..کمکت کنم؟
کانگ وو:نه میتونم
سویون:باشه
کانگ وو اروم نشست و قرصاشو خورد
سویون:آمم من دیگه میرم
رفت سمت در که
کانگ وو:سویون
سویون:بله
کانگ وو:متاسفام...نباید سرت داد میزدم..فقط یکم عصبی بودم کنترلم دست خودم نبود
سویون:.....باشه چون مامانمو برگردوندی می‌بخشمت
کانگ وو:مرسی....بیا اینجا
سویون:ها؟
کانگ وو:گفتم بیا اینجا
سویون رفت کنارش که کانگ وو بغلش کرد
سویون:چ چیکار میکنی
کانگ وو:هیچ فقط بغلت میکنم
سویون:خب میدونم برای چی
کانگ وو:برای عذرخواهی
سویون:من که بخشیدمت
کانگ وو:حالا بازم دلم خواست بغلت کنم
سویون:عجبا باشه
.....
ته مین:الو بفرمایید
•.....
ته مین:چییی
•.....
ته مین:ب باشه...م ممنون
گوشیو قطع کرد و به یه گوشه با چشای پر زول زد
ا.ت:چیشده پسر
ته مین:ب بابام ....
یونگی:بابات مگه به هوش نیومده
ته مین:ا اون...بخاطر اینکه گلوله خیلی به قلبش نزدیک بوده...م مرده...ا اون ..ب بابام مرد*گریه
کوک:.....
ته مین:ا الان من چیکارکنم ا اون تنها کسی بود که داشتم ...م من الان یتیم شدم؟...ب بابام من بدون اون چیکار کنم*گریه
سکوت سنگینی تو عمارت حاکم شد فقط صدای گریه و هق هق ته مین به گوش میرسید همه تو شوک بودن شین یکی از بهترین و وفادار ترین بادیگاردای کوک بود و تنها فرد زندگیه ته مین ...ته مین وقتی خیلی بچه بود مادرشو از دست داد و ارتباط خوبی با فامیلاشون نداشت و الان پدرشم از دنیا رفته بود و اون تنها شد تنهای تنها....

«دشمنِ اصلی، تازه از سایه‌ها برخاسته است.»
دیدگاه ها (۵)

معرفی ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)chapter:۲جئون جونگ کوک....

این عشق فیک نیست کوک: اوهوا/ت : ی سوال کوک: بفرما ا/ت : ت...

true love①⑥شش ماه بعدا/تشش ماه هست خبری از تهیونگ ندارم... ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط