پارت چهارم
پارت چهارم
در لحظه انگار اکسیژن اتاق تماما از بین رفت.
قلب میسو فشرده شد و نفس هاش به شمار افتاد.
دستش رو روی گردنش گذاشت و سعی کرد ماساژش بده.
پلیس روبه روش درست بعد دیدن چهره ی میسو از جاش بلند شد.
_ «گناه!...»
میسو با شنیدن اون لقب مسخره ی همیشگی به سمت جلو قدم برداشت.
محکم به سمت صندلی جلوی میز پلیس رفت و بیخیال روش نشست.
پلیس همچنان بهت زده ایستاده بود.
_ «پس بلاخره اومدی... گناه؟..»
میسو با عصبانیت تقریبا فریاد زد:
_ «من رو با اون لقب مسخره صدا نزن!»
پلیس به رویش پوزخند تلخی زد.
_ «درسته، یادم رفته بود تو ازم متنفری.»
پلیس به آرامی روی صندلیش نشست.
_ «فکر میکردم تهیونگ بهت بگه.»
میسو از میون دندان های کلیک شده اش غرید:
_ «خفه شو و کارت رو انجام بده کوک!»
پوزخند روی لب های جونگ کوک پررنگ تر شد.
_ «اسمم رو یادت مونده..»
میسو حس کرد تتوی نامی که روزگاری براش حکم مرگ و زندگی داشت زیر لباسش میسوزد.
دیگه داشت رد میداد.
چطور ممکن بود یه آدم رده پایین به چنین جایگاهی برسه؟
پلیس ارشد؟
سربازرس؟
افسر اول؟
مسخره بود.
به اسمی که روی لباس کوک بود اشاره کرد و با تمسخر گفت:
_ «البته که فکر میکنم اسمت مینوو باشه.. این نهایت کاری بود که بعد از فرار میتونستی برای رد گم کنی بزاری؟ اسمت رو تغییر دادی؟»
_ «اینجا این منم که سوال میکنه. بهتره ساکت باشی و به سوال هام جواب بدی.»
_ «پس فقط ازم بازجویی کن. بدون فکر به گذشته.»
_ «فقط ازت بازجویی میکنم. و دیگه گذشته رو تکرار نخواهم کرد.»
کوک خودکارش رو برداشت و شروع به پرس و جو از میسو کرد.
ای کاش این ماجرا، این پرس و جو، فقط یه بازپرسی عادی بود.
در لحظه انگار اکسیژن اتاق تماما از بین رفت.
قلب میسو فشرده شد و نفس هاش به شمار افتاد.
دستش رو روی گردنش گذاشت و سعی کرد ماساژش بده.
پلیس روبه روش درست بعد دیدن چهره ی میسو از جاش بلند شد.
_ «گناه!...»
میسو با شنیدن اون لقب مسخره ی همیشگی به سمت جلو قدم برداشت.
محکم به سمت صندلی جلوی میز پلیس رفت و بیخیال روش نشست.
پلیس همچنان بهت زده ایستاده بود.
_ «پس بلاخره اومدی... گناه؟..»
میسو با عصبانیت تقریبا فریاد زد:
_ «من رو با اون لقب مسخره صدا نزن!»
پلیس به رویش پوزخند تلخی زد.
_ «درسته، یادم رفته بود تو ازم متنفری.»
پلیس به آرامی روی صندلیش نشست.
_ «فکر میکردم تهیونگ بهت بگه.»
میسو از میون دندان های کلیک شده اش غرید:
_ «خفه شو و کارت رو انجام بده کوک!»
پوزخند روی لب های جونگ کوک پررنگ تر شد.
_ «اسمم رو یادت مونده..»
میسو حس کرد تتوی نامی که روزگاری براش حکم مرگ و زندگی داشت زیر لباسش میسوزد.
دیگه داشت رد میداد.
چطور ممکن بود یه آدم رده پایین به چنین جایگاهی برسه؟
پلیس ارشد؟
سربازرس؟
افسر اول؟
مسخره بود.
به اسمی که روی لباس کوک بود اشاره کرد و با تمسخر گفت:
_ «البته که فکر میکنم اسمت مینوو باشه.. این نهایت کاری بود که بعد از فرار میتونستی برای رد گم کنی بزاری؟ اسمت رو تغییر دادی؟»
_ «اینجا این منم که سوال میکنه. بهتره ساکت باشی و به سوال هام جواب بدی.»
_ «پس فقط ازم بازجویی کن. بدون فکر به گذشته.»
_ «فقط ازت بازجویی میکنم. و دیگه گذشته رو تکرار نخواهم کرد.»
کوک خودکارش رو برداشت و شروع به پرس و جو از میسو کرد.
ای کاش این ماجرا، این پرس و جو، فقط یه بازپرسی عادی بود.
- ۱.۵k
- ۰۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط