🖤My little girl~»
🖤My little girl~»
🖤دختر کوچولوی من~»
🖤Part
#جونگکوک
ویو جونگکوک
تهیونگ دستمو گرفت: وای رئیس خیلی خوشحالم که حالتون خوب شده! میدونید اگه بانو ا. ت بفهمه چقدر خوشحال میشه!؟؟
لبخند زدم... منم خیلی دلم براش تنگ شده!💔
نفس عمیقی کشیدم... تهیونگ میگه ا. ت اصلا حالش خوب نبوده! بخاطرمن ناراحت بوده!؟
من الان سه روزه که بهوش اومدم و حتی میتونم راه برم... حالم خیلی بهتر شده.
تهیونگ گفته بود بهتره دو روز بگذره تا بهتر بشم و بعد به ا. ت خبر بده!
اما... الان... یه لحظه احساس کردم ا. ت همینجاست!... و چند لحظه بعد یهو صدای جیغ و داد اومد!
و یه پرستار سریع وارد اتاق شد و به دکترم گفت: اقای دکتر!!؟؟؟ یه نفر روی پشت بومهههه میخواددد خودکشییی کنهههه!!!!!!
برای لحظه ای... ترس کل بدنمو گرفت... چرا... احساس بدی پیدا کردم...
ویو ا. ت
کل شهر زیر پام بود...
باد موهامو تکون میداد... به پایین نگاه کردم... اون پایین ماشین ها با سرعت رد میشدن...
لبخندی زدم... جونگکوک... میبینی چقدر اینجا هوا خوبه!؟ مگه نه!؟
خنده ای کردم... مغزمدیگه کار نمیکرد...
فقط... یه قدم به جلو برداشتم و...
خودمو به دست باد سپردم..
اما...
یهو یه نفر دستمو گرفت! از پشت بوم آویزون شدم!
سرمو بالا گرفتم...
زبونم بند اومده بود: ج.... و... ن... گ.... کوکک!!!!!!!!
ناخوداگاه اشکام سرازیر شد و بلند تر اسمشو صدا زدم: جونگکوککک!!!
جونگکوک بغض داشت... منو کشید بالا و سریع بغلم کرد!
محکم چسبیدمش... بلند بلند گریه میکردم و حلقه ی دستامو تنگ تر میکردم...
جونگکوک هم داشت گریه میکرد.. سرشو توی گردنم فرو برده بود و محکم بغلم کرده بود...
همونطور که بلند بلند گریه میکردم گفتم: جونگکوکککک...
جونگکوک موهامو نوازش کرد: جان دلم
_دوستت دارممممم
!!!!!
جونگکوک محکم تر منو چسبید و گفت: منم عاشقتم...
ذهنم هرلحظه داشت اروم تر میشد... دیگه به هیچی فکر نمیکردم... جونگکوک منو دوست داره... اون حالش خوبه... من دیگه هیچی از زندگی نمیخوام!
جونگکوک اروم منو رها کرد... با دستش اشکامو پاک کرد...
اما یه لحظه... پشت سر جونگکوک... پرستار ها و آدم هایی که به ما زل زده بودن... همون مردی که بهم گفت جونگکوک حالش بده... اون هم اونجا بود... و باز... همون لبخند مشکوک همیشگیشو زد... و از بین جمیعت از ما دور شد..!
سه روز بعد...
جونگکوک با خوشحالی با موهام بازی میکرد...!
تهیونگ کلافه نگاهمون کرد: رئیس جونگکوک مثل بچه ای شدی که اسباب بازی گمشده شو بعداز سال ها پیدا کرده!
جونگکوک خندید: د اخه...
سرمو پایین انداختم و اروم خندیدم..
وقتی سرمو بلند کردم... متوجه نگاه مشکوک و بد جونگکوک به تهیونگ شدم!!!!
⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...
#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
🖤دختر کوچولوی من~»
🖤Part
#جونگکوک
ویو جونگکوک
تهیونگ دستمو گرفت: وای رئیس خیلی خوشحالم که حالتون خوب شده! میدونید اگه بانو ا. ت بفهمه چقدر خوشحال میشه!؟؟
لبخند زدم... منم خیلی دلم براش تنگ شده!💔
نفس عمیقی کشیدم... تهیونگ میگه ا. ت اصلا حالش خوب نبوده! بخاطرمن ناراحت بوده!؟
من الان سه روزه که بهوش اومدم و حتی میتونم راه برم... حالم خیلی بهتر شده.
تهیونگ گفته بود بهتره دو روز بگذره تا بهتر بشم و بعد به ا. ت خبر بده!
اما... الان... یه لحظه احساس کردم ا. ت همینجاست!... و چند لحظه بعد یهو صدای جیغ و داد اومد!
و یه پرستار سریع وارد اتاق شد و به دکترم گفت: اقای دکتر!!؟؟؟ یه نفر روی پشت بومهههه میخواددد خودکشییی کنهههه!!!!!!
برای لحظه ای... ترس کل بدنمو گرفت... چرا... احساس بدی پیدا کردم...
ویو ا. ت
کل شهر زیر پام بود...
باد موهامو تکون میداد... به پایین نگاه کردم... اون پایین ماشین ها با سرعت رد میشدن...
لبخندی زدم... جونگکوک... میبینی چقدر اینجا هوا خوبه!؟ مگه نه!؟
خنده ای کردم... مغزمدیگه کار نمیکرد...
فقط... یه قدم به جلو برداشتم و...
خودمو به دست باد سپردم..
اما...
یهو یه نفر دستمو گرفت! از پشت بوم آویزون شدم!
سرمو بالا گرفتم...
زبونم بند اومده بود: ج.... و... ن... گ.... کوکک!!!!!!!!
ناخوداگاه اشکام سرازیر شد و بلند تر اسمشو صدا زدم: جونگکوککک!!!
جونگکوک بغض داشت... منو کشید بالا و سریع بغلم کرد!
محکم چسبیدمش... بلند بلند گریه میکردم و حلقه ی دستامو تنگ تر میکردم...
جونگکوک هم داشت گریه میکرد.. سرشو توی گردنم فرو برده بود و محکم بغلم کرده بود...
همونطور که بلند بلند گریه میکردم گفتم: جونگکوکککک...
جونگکوک موهامو نوازش کرد: جان دلم
_دوستت دارممممم
!!!!!
جونگکوک محکم تر منو چسبید و گفت: منم عاشقتم...
ذهنم هرلحظه داشت اروم تر میشد... دیگه به هیچی فکر نمیکردم... جونگکوک منو دوست داره... اون حالش خوبه... من دیگه هیچی از زندگی نمیخوام!
جونگکوک اروم منو رها کرد... با دستش اشکامو پاک کرد...
اما یه لحظه... پشت سر جونگکوک... پرستار ها و آدم هایی که به ما زل زده بودن... همون مردی که بهم گفت جونگکوک حالش بده... اون هم اونجا بود... و باز... همون لبخند مشکوک همیشگیشو زد... و از بین جمیعت از ما دور شد..!
سه روز بعد...
جونگکوک با خوشحالی با موهام بازی میکرد...!
تهیونگ کلافه نگاهمون کرد: رئیس جونگکوک مثل بچه ای شدی که اسباب بازی گمشده شو بعداز سال ها پیدا کرده!
جونگکوک خندید: د اخه...
سرمو پایین انداختم و اروم خندیدم..
وقتی سرمو بلند کردم... متوجه نگاه مشکوک و بد جونگکوک به تهیونگ شدم!!!!
⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...
#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
- ۱.۰k
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط