part22

part22

الی برای یک لحظه باور کرد. نه چون می‌خواست، چون مجبور بود. بعد پلکش را پایین انداخت و گفت: «پس بده ببینم چی می‌گه.»

کوک نگاهی به پوشه انداخت، بعد دوباره به گوشی. انگار بین دو جهان گیر افتاده بود: یکی جهانِ اعتماد حرفه‌ای، و یکی جهانِ پیام‌هایی که نباید دیده شوند.

سرانجام، با دست‌های کنترل‌شده، گوشی را از جیب بیرون کشید. صفحه را رو به خودش نگه داشت و فقط یک جمله را نشان داد—نه تمام پیام، فقط یک خط کوتاه.

الی نتوانست کلمه‌های کامل را بخواند، اما از دیدنِ ارسال‌کننده، فهمید موضوع از «اسپم» عبور کرده.

کوک صفحه را خاموش کرد، گوشی را دوباره جیب گذاشت، و همان‌طور که می‌خواست کنترل را پس بگیرد گفت:

«دیگه وقت نداریم.»

الی می‌دانست: «وقت نداریم» یعنی «هیچ‌وقت بعدش هم نمی‌رسد». یعنی ترکِ اول، هنوز تمیز و کوچک مانده، اما حالا خون‌ریزی را شروع کرده.



At8:00

صبحِ خانه امن مثل همیشه بی‌رحم بود؛ بی‌خبر از اینکه دو نفر پشت یک میز، دارند یک آینده را معامله می‌کنند.

الی گوشی کوک را ندیده بود، اما زمانِ مکثش را دیده بود. همان دو ثانیه‌ای که مثل یک چاقو روی هوا ایستاد و بعد حرکت کرد. یعنی پیام «اسپم» نبود. یعنی کسی پشت یک خط، الی را به شکستنِ سکوت مجبور کرده بود.

کوک اما همه چیز را مرتب کرده بود؛ لای پوشه، لای نقشه، لای واژه‌های کوتاه.

«دیگه وقت نداریم.»

این جمله را طوری گفت که انگار از اول حقِ پرسیدن را از الی گرفته بود.

الی نگاهش کرد. نه به چشم‌ها—به رفتار. به اینکه چطور گوشی را برگرداند و گذاشت دور از دسترسش. چطور وقتی الی نزدیک شد، دستش ناخودآگاه سد شد.

الی لبخند نزده بود. فقط سرش را کمی تکان داد؛ یعنی: فهمیدم.

«باشه.» گفت. «امشب هرچی لازم داری رو به من می‌گی. نه قبلش برای اینکه بازی نخوری. نه بعدش برای اینکه تبرئه بشی.»

کوک چیزی نگفت. چیزی گفتن یعنی شکست. سکوت را نگه داشت چون هنوز می‌خواست برنده باشد.

اما همان‌جا، در همان صبحِ نیمه‌نور، یک چیز عوض شده بود: الی دیگر قربانی بازی نبود؛ تماشاچیِ دقیقِ آن بود.

علاقتون و نسبت به این فیکشن توی کامنت بزارید لایک یادتون نره🌙

#فیک#فیکشن#اسمات#کوک#مافیایی#بی_تی_اس#فیکشن_کوک
دیدگاه ها (۱۸)

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍فصل دوم | پارت ۲۸ | آخرین مدرکجونگ‌کوک پوشه را بست.ـ «...

دیر فهمیدم دیر خواستمتپارت پنجم ا.ت پوشه‌ی خاک‌گرفته رو از ر...

Borrowed Life PART:2همه خشکشون زد.^ لینا... درسته قبلاً به...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۲۳ | «حرفی که نصفه ماند» 🖤...

فیک تهکوک وارث زار

ᴘᴀʀᴛ ۳۵ | یه روز خاصچند روز بعد...جونگ‌کوک وقتی از شرکت برگش...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟑صبح روز بعد...ا/ت با صدای ز...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.9 (روایت از زبان ا...

پارت هشتم: فایل گمشدهصدای قدم‌ها در سالن خالی ایستگاه پیچید....

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟠: راز فاش‌شدهصبح روز بعد، دانشگاه مثل همیش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط