{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ᴘᴀʀᴛ ۱۷ | یه روز متفاوت

ᴘᴀʀᴛ ۱۷ | یه روز متفاوت

صبح روز بعد...

حیاط پرورشگاه مثل همیشه شلوغ بود.

آرا با چند تا از بچه‌ها طناب‌بازی می‌کرد.

ـ یک... دو... سه... آخ!

طناب به پاش گیر کرد و خودش با خنده روی زمین نشست.

بچه‌ها هم از خنده روده‌بُر شده بودن.

همون موقع یه ماشین مشکی جلوی پرورشگاه توقف کرد.

آرا با دیدنش زیر لب گفت:

ـ آقای اخمو بازم اومد...

جونگ‌کوک از ماشین پیاده شد و این بار یه کیسه بزرگ دستش بود.

بچه‌ها تا دیدنش، با ذوق دویدن سمتش.

ـ آقای جونگ‌کوک اومد!

جونگ‌کوک لبخند کوچیکی زد و گفت:

ـ آروم... برای همه هست.

داخل کیسه، توپ، کتاب داستان، مداد رنگی و چند تا عروسک بود.

بچه‌ها با خوشحالی هدیه‌هاشونو گرفتن.

آرا از دور ایستاده بود و نگاه می‌کرد.

جونگ‌کوک نزدیکش رفت.

ـ تو چرا نمیای؟

آرا شونه بالا انداخت.

ـ اول بچه‌های کوچیک‌تر.

جونگ‌کوک یه عروسک خرگوش صورتی از داخل کیسه درآورد.

ـ فکر کنم این یکی رو یکی بیشتر از همه دوست داشته باشه.

آرا تا خرگوش رو دید، چشماش برق زد.

ـ صورتیه...

جونگ‌کوک عروسک رو بهش داد.

ـ مال توئه.

آرا چند لحظه فقط به عروسک نگاه کرد، بعد با یه لبخند بزرگ گفت:

ـ مرسی...

بعد خیلی آروم خرگوش رو بغل کرد و با خنده گفت:

ـ از این به بعد اسمش میشه «موچی»!

جونگ‌کوک با تعجب پرسید:

ـ موچی؟

آرا خندید.

ـ آره! بهش میاد.

جونگ‌کوک فقط سرش رو تکون داد.

ته دلش از دیدن لبخند آرا، حس خوبی داشت؛ حسی که خودش هم هنوز دلیلش رو نمی‌دونست.

ادامه دارد...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
دیدگاه ها (۱)

ᴘᴀʀᴛ ۲۳ | خونه‌ی جدیدماشین جلوی یه خونه‌ی بزرگ و شیک توقف کر...

چندپارتی جونگ کوک

ادامه ی پارت ۱۹۸

پارت ۶ | اتفاقی؟ساعت کاری تموم شده بود.تهیونگ کیفش رو برداشت...

تمرین تقریباً تموم شده بود و ات با تمام توانش سعی می‌کرد آخر...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

« فقط پیش تو »بعد از شام، ا.ت ظرف‌ها رو جمع کرد و به آشپزخون...

ات و جونگ‌کوک توی حیاط نشسته بودن.جونگ‌کوک مشغول حرف زدن با ...

#in_your_eyes part_10۳ویو کایلاهیچ‌کس حتی یه کلمه هم نگفتهمه...

𝑺𝒕𝒂𝒚 𝒊𝒏 𝒎𝒚 𝒂𝒓𝒎𝒔 𝑷𝒂𝒓𝒕: ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط