Hate meBeat me

Hate me,Beat me

by sia
شهرت، بخش زیادی از زندگی‌اش را تغییر داده بود؛ اما هنوز نتوانسته بود عادت او به نوشیدن قهوهٔ تلخ، علاقه‌اش به لباس‌های مشکی یا بی‌حوصلگی‌اش نسبت به مکالمات بی‌پایان را از بین ببرد.
جلسهٔ اول طبق برنامه پیش رفت.
جلسهٔ دوم کمی طولانی شد.
و مصاحبهٔ کوتاه مجله، برخلاف پیش‌بینی کلر، فقط بیست دقیقه زمان برد.
خبرنگار در پایان مصاحبه پرسید: «یک سؤال خارج از موضوع، کلر. اخیراً دربارهٔ مقایسهٔ شما و جونگ‌کوک زیاد صحبت می‌شه. نظرتون چیه؟»
کلر لبخند حرفه‌ای و کنترل‌شده‌ای زد.
«فکر می‌کنم هر کسی مسیر خودش رو داره. موفقیت من چیزی از موفقیت یک نفر دیگه کم نمی‌کنه.»
خبرنگار یادداشت برداشت.
«پس شما ایشون رو رقیب خودتون نمی‌دونید؟»
«من برای کارم رقیب دارم. ولی ترجیح می‌دم رقابت رو توی حرفه‌ام نگه دارم، نه توی تیتر خبرها.»
مصاحبه تمام شد.
کلر تصور کرد ماجرا هم همین‌جا تمام می‌شود.
اما عصر همان روز، نسخهٔ کوتاه‌شدهٔ مصاحبه منتشر شد؛ با تیتری که دقیقاً برخلاف حرف‌های او بود:
«کلر: جونگ‌کوک رقیب من نیست!»
در عرض چند ساعت، شبکه‌های اجتماعی پر شد از برداشت‌های مختلف.
بعضی‌ها از پاسخ حرفه‌ای کلر حمایت کردند.
بعضی‌ها نوشتند که او خودش را بالاتر از جونگ‌کوک می‌داند.
عده‌ای هم زیر پست‌ها سؤال می‌کردند که اصلاً این دو نفر چه کسانی هستند و چرا باید برایشان اهمیت قائل شوند.
و گروهی دیگر، با اشتیاقی عجیب، از همان چند جمله نتیجه گرفته بودند که کلر حتماً از جونگ‌کوک خوشش نمی‌آید.
هیچ‌کس از او نپرسیده بود آیا اصلاً وقتی اسم آن مرد را می‌شنود، احساس خاصی دارد یا نه.
چون در واقع، هنوز هیچ احساسی در کار نبود.
فقط یک اسم بود، یک عکس و مسابقه‌ای که دیگران به‌جای آن دو نفر آغاز کرده بودند.
اول‌شخص — کلر
ساعت هشت شب بالاخره به خانه رسیدم.
کفش‌هام رو کنار در درآوردم، کیفم رو روی مبل انداختم و مستقیم به سمت آشپزخونه رفتم.
تنها چیزی که در اون لحظه می‌خواستم، شام، دوش آب گرم و حداقل دوازده ساعت دوری از اینترنت بود.
گوشی‌ام لرزید.
به صفحه نگاه کردم.
نیکول بود.
نیکول: لطفاً عصبانی نشو.
همین یک جمله کافی بود تا تمام خستگی‌ام تبدیل به عصبانیت بشه.
من: چی شده؟
نیکول: قبل از اینکه جواب بدی، یادآوری می‌کنم که من فقط پیام‌رسانم و هیچ مسئولیتی در قبال حماقت‌های اینترنت ندارم.
من: نیکول.
نیکول: اسمت دوباره کنار اسم جونگ‌کوک ترند شده.
چشم‌هام رو بستم.
نه.
نه، نه، نه.
من فقط می‌خواستم شام بخورم!
برنامهٔ شبکهٔ اجتماعی رو باز کردم. اولین پستی که دیدم، عکس همون مرد بود؛ زیرش هم نوشته بودند:
«جونگ‌کوک در پاسخ به مقایسه با کلر: من ترجیح می‌دم خودم رو با عملکردم ثابت کنم.»
حداقل حرف بدی نزده بود.
برای یک لحظه فکر کردم شاید این ماجرا آن‌قدرها هم فاجعه نباشه.
بعد پست بعدی رو دیدم.
«به نظر شما کلر از جونگ‌کوک می‌ترسه؟»
گوشی رو روی کانتر گذاشتم.
«خدایا، من فقط می‌خواستم مدل بشم.»
چند ثانیه بعد، دوباره گوشی رو برداشتم.
نه برای اینکه دنبال اخبارش بگردم.
فقط می‌خواستم مطمئن بشم چیز احمقانه‌تری منتشر نشده.
حداقل این چیزی بود که به خودم می‌گفتم.
پست بعدی دربارهٔ یک کمپین احتمالی از یک برند بزرگ بود. هنوز هیچ اطلاعات رسمی‌ای منتشر نشده بود، اما چند حساب خبری نوشته بودند که برند موردنظر در حال بررسی همکاری با تعدادی از مدل‌های مطرح بین‌المللی است.
من از قبل منتظر پیشنهادهای جدید بودم و طبیعتاً چنین خبری توجهم رو جلب کرد.
صفحه رو بستم.
بعد از چند ثانیه دوباره بازش کردم.
فقط برای بررسی خبر.
نه چیز دیگه‌ای.
بالاخره گوشی رو کنار گذاشتم و به سمت اتاقم رفتم.
من هنوز نمی‌دونستم که این مقایسه‌های مسخره، چند هفتهٔ بعد به چه چیزی تبدیل می‌شن.
نمی‌دونستم یک قرارداد کاری می‌تونه تمام برنامه‌هام رو تغییر بده.
و مهم‌تر از همه، نمی‌دونستم مردی که امروز فقط یک عکس روی صفحهٔ گوشی‌ام بود، قرار است به یکی از اعصاب‌خردکن‌ترین آدم‌های زندگی‌ام تبدیل بشه.
فعلاً، تنها چیزی که می‌دونستم این بود:
من از جونگ‌کوک متنفر نبودم.
اصلاً نمی‌شناختمش که بخوام ازش متنفر باشم.
اما اگر یک روز مجبور می‌شدم باهاش وارد رقابت بشم...
خب، امیدوار بودم حداقل بلد باشه قهوهٔ درست‌وحسابی سفارش بده.
چون اگر قرار بود کنار یک آدم غیرقابل‌تحمل کار کنم، دست‌کم نباید مجبور می‌شدم قهوهٔ بد هم تحمل کنم.
پایان پارت اول.


ایشهه
اصلا قهرم🥺💔
چرا باید بعد دو روز شرطا نرسه اخه؟🙃💔🥺🤧
دوست دارید عاف بزنم؟
شرط نداریم...
هعی...
دیدگاه ها (۳)

پارت ۳ | قهوه‌ی رئیسصبح روز سوم، تهیونگ با یک لیوان قهوه وار...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁸ویو: ات۱۰ دقیقه بعد...دوشم رو گر...

نصف فیلم گذشته بود.ات حالا تقریباً به صندلی جونگ‌کوک چسبیده ...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام توP.15(روایت از زبان ا.ت)ج...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

تک‌پارتی | اعترافی که قرار نبود گفته شودویو ا/تامروز قرار بو...

In the Embrace of DarknessPART 1صدای آرام موسیقی در کافه پخش...

ℳ𝒴 𝒹𝒶𝓇𝓀 ℎℯ𝒶𝓇𝓉 ... (:🖤Part : Sixویوی جونگ کوک :اصلا نمی‌دونست...

RESPECT OR DIE : پارت بیست‌ویکمراهرو در سکوت فرو رفته بود......

🖤 OBSESSION | وسواسپارت نهم: زنی با دو چهرهالارا از ساختمان ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط