🖤 OBSESSION | وسواس
🖤 OBSESSION | وسواس
پارت نهم: زنی با دو چهره
الارا از ساختمان بیرون رفت، اما هنوز به ماشین نرسیده بود که صدای جونگکوک را پشت سرش شنید.
— اگه بری، دیگه نمیتونم ازت محافظت کنم.
بدون اینکه برگردد، جواب داد:
— من ازت محافظت نخواستم.
— میدونم. مشکل اینه که خودم میخوام.
الارا ایستاد.
این جمله را انتظار نداشت؛ مخصوصاً از مردی که چند دقیقه پیش به او گفته بود نمیتواند اعتماد کند.
برگشت و نگاهش کرد.
— چرا؟
جونگکوک برای نخستین بار جوابی نداشت که بتواند پشتش پنهان شود.
پس فقط گفت:
— هنوز خودمم نمیدونم.
الارا چند لحظه نگاهش کرد، سپس سوار ماشین شد.
— پس تا وقتی بفهمی، فاصلهتو حفظ کن.
جونگکوک در را بست.
— سعی میکنم.
لبخند کوتاهی روی لب الارا نشست.
— همین که گفتی «سعی میکنم» یعنی قراره شکست بخوری.
نیم ساعت بعد، در پنتهاوس جونگکوک، الارا پشت میز نشسته بود و اطلاعات شبکه را بررسی میکرد.
جونگکوک دو فنجان قهوه آورد و یکی را جلوی او گذاشت.
— بدون شکر. درست میگم؟
الارا متعجب نگاهش کرد.
— از کجا فهمیدی؟
— آدمی که وسط درگیری فرصت میکنه به قهوهی بقیه ایراد بگیره، سخت میشه فراموشش کرد.
الارا خندید؛ کوتاه، واقعی و برخلاف تمام لبخندهای قبلیاش.
جونگکوک برای لحظهای ساکت ماند.
او به خندهی الارا بیشتر از چیزی که باید توجه کرده بود.
الارا متوجه نگاهش شد.
— چیه؟
— هیچی.
— جونگکوک.
— وقتی میخندی، کمتر شبیه کسی میشی که قصد داره زندگیم رو نابود کنه.
الارا فنجانش را برداشت.
— عجله نکن. هنوز ممکنه این کار رو بکنم.
ساعت ۳:۱۲ بامداد، لپتاپ صدای هشدار داد.
الارا سریع صفحه را باز کرد.
یک انتقال مالی جدید ثبت شده بود؛ مبلغی عظیم، از حساب مخفی جونگکوک به شرکتی که فقط چند ساعت پیش تأسیس شده بود.
اما نام مالک شرکت، هر دو را میخکوب کرد.
الارا وینتر.
جونگکوک فنجانش را روی میز گذاشت.
— بهم بگو اینم کار تو نیست.
الارا با ناباوری به صفحه نگاه میکرد.
— نیست.
— حسابت به این شرکت وصله.
— من حتی نمیدونستم چنین شرکتی وجود داره!
جونگکوک گوشیاش را برداشت و به افرادش دستور داد حساب را مسدود کنند.
اما دیر شده بود.
پولها منتقل شده بودند و سامانه، گزارش نهایی را ثبت کرده بود.
الارا آرام از جایش بلند شد.
— یکی داره منو مقصر جلوه میده.
جونگکوک نگاهش کرد.
— و با این کار، به جنگ بین ما دامن میزنه.
گوشی الارا لرزید.
پیامی از شمارهای ناشناس:
«اگه میخوای زنده بمونی، فردا ساعت هشت به مراسم نامزدی جونگکوک بیا.»
الارا با تعجب سرش را بالا آورد.
— تو نامزد داری؟
جونگکوک به صفحه نگاه کرد.
چهرهاش سرد شد.
— نه.
پیام دوم رسید.
«لباس سفید بپوش. قراره عروس امشب تو باشی.»
الارا آرام گوشی را پایین آورد.
جونگکوک به او خیره شد.
برای اولین بار، دشمنشان فقط قصد کشتن آنها را نداشت؛ میخواست به زور آنها را کنار هم قرار دهد.
پارت نهم: زنی با دو چهره
الارا از ساختمان بیرون رفت، اما هنوز به ماشین نرسیده بود که صدای جونگکوک را پشت سرش شنید.
— اگه بری، دیگه نمیتونم ازت محافظت کنم.
بدون اینکه برگردد، جواب داد:
— من ازت محافظت نخواستم.
— میدونم. مشکل اینه که خودم میخوام.
الارا ایستاد.
این جمله را انتظار نداشت؛ مخصوصاً از مردی که چند دقیقه پیش به او گفته بود نمیتواند اعتماد کند.
برگشت و نگاهش کرد.
— چرا؟
جونگکوک برای نخستین بار جوابی نداشت که بتواند پشتش پنهان شود.
پس فقط گفت:
— هنوز خودمم نمیدونم.
الارا چند لحظه نگاهش کرد، سپس سوار ماشین شد.
— پس تا وقتی بفهمی، فاصلهتو حفظ کن.
جونگکوک در را بست.
— سعی میکنم.
لبخند کوتاهی روی لب الارا نشست.
— همین که گفتی «سعی میکنم» یعنی قراره شکست بخوری.
نیم ساعت بعد، در پنتهاوس جونگکوک، الارا پشت میز نشسته بود و اطلاعات شبکه را بررسی میکرد.
جونگکوک دو فنجان قهوه آورد و یکی را جلوی او گذاشت.
— بدون شکر. درست میگم؟
الارا متعجب نگاهش کرد.
— از کجا فهمیدی؟
— آدمی که وسط درگیری فرصت میکنه به قهوهی بقیه ایراد بگیره، سخت میشه فراموشش کرد.
الارا خندید؛ کوتاه، واقعی و برخلاف تمام لبخندهای قبلیاش.
جونگکوک برای لحظهای ساکت ماند.
او به خندهی الارا بیشتر از چیزی که باید توجه کرده بود.
الارا متوجه نگاهش شد.
— چیه؟
— هیچی.
— جونگکوک.
— وقتی میخندی، کمتر شبیه کسی میشی که قصد داره زندگیم رو نابود کنه.
الارا فنجانش را برداشت.
— عجله نکن. هنوز ممکنه این کار رو بکنم.
ساعت ۳:۱۲ بامداد، لپتاپ صدای هشدار داد.
الارا سریع صفحه را باز کرد.
یک انتقال مالی جدید ثبت شده بود؛ مبلغی عظیم، از حساب مخفی جونگکوک به شرکتی که فقط چند ساعت پیش تأسیس شده بود.
اما نام مالک شرکت، هر دو را میخکوب کرد.
الارا وینتر.
جونگکوک فنجانش را روی میز گذاشت.
— بهم بگو اینم کار تو نیست.
الارا با ناباوری به صفحه نگاه میکرد.
— نیست.
— حسابت به این شرکت وصله.
— من حتی نمیدونستم چنین شرکتی وجود داره!
جونگکوک گوشیاش را برداشت و به افرادش دستور داد حساب را مسدود کنند.
اما دیر شده بود.
پولها منتقل شده بودند و سامانه، گزارش نهایی را ثبت کرده بود.
الارا آرام از جایش بلند شد.
— یکی داره منو مقصر جلوه میده.
جونگکوک نگاهش کرد.
— و با این کار، به جنگ بین ما دامن میزنه.
گوشی الارا لرزید.
پیامی از شمارهای ناشناس:
«اگه میخوای زنده بمونی، فردا ساعت هشت به مراسم نامزدی جونگکوک بیا.»
الارا با تعجب سرش را بالا آورد.
— تو نامزد داری؟
جونگکوک به صفحه نگاه کرد.
چهرهاش سرد شد.
— نه.
پیام دوم رسید.
«لباس سفید بپوش. قراره عروس امشب تو باشی.»
الارا آرام گوشی را پایین آورد.
جونگکوک به او خیره شد.
برای اولین بار، دشمنشان فقط قصد کشتن آنها را نداشت؛ میخواست به زور آنها را کنار هم قرار دهد.
- ۸۱
- ۲۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط