{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

my favourite drug 106

ویو جونگ کوک


با بسته شدن چشماش دیگه نتونستم و از ته دل فریاد زدم
دیگه نمیتونم خدا،به خاطر تلافی گناه هام این دختر رو بازیچه نکن تازه خواهش میکنم



نزار توی دستم جون بده،نزار به خاطر اینکه گذاشتم بره..مرگشو ببینم
صورتشو توی دستای خونیم گرفتم و گفتم:
-لارا لارا بلند شو





جواب نداد و همین سکوتش باعث بیشتر چشمام میشد،بلند داد زدم:
-بیدار شوو لعنتیی






همون لحظه در باز شد و کلی آدم مسلح ریختن داخل اتاق.. آدامای اون عوضی بودن..

بهشون نگاهی ننداختم و فقط زل زده بودم به لارا که بی جون توی دستام افتاده بود
یکی از اون آدما گفت:
-دختره رو بزار و همراه ما بیا!





گفتم:
-دکتر کجاست؟





همون بادیگارد پوزخند زد:
-ما اینجا دکتر مکتر نداریم اگه میخوای زنده بمونه باید با ما بیای!





با بیشترین خشمی که توی عمرم تجربه کرده بودم داد زدم:
-حر،و،م،زا،ده،زنم داره میمیرهه اون دکتر کوفتی کجاست«عربده»





چیزی نگفتن... مثل روانی ها شروع کردم خندیدن و بدون اینکه ببینن اسلحه ام رو از روی زمین برداشتم


با حالت آماده باش جلوم وایستاده بودن
البته،مگه من این چیزا حالیم میشه؟
اونم وقتی که جون دخترم توی دستای منه؟!




توی یک ثانیه اسلحه رو جلوشون گرفتم و فکر کردم چندتا مجسمه ی متحرکن.. به هرحال من زیادی توی این کارا ماهر بودم دیگه!


مستقیم توی وسط پیشونی هاشون شلیک کردم و حتی به یکیشون هم فرصت زنده موندن ندادم


همشون باید بمیرن..تک تک کسایی که باعث شدن لارا اینجوری توی دستام جون بده!
مخصوصا اون مرتیکه!




لارا رو براید بغل کردم و از در اتاق زدم بیرون. از ته راهرو صداشون میومد..میتونستم از پسشون بربیام ولی اینجوری فقط دارم وقت لارا رو میگیرم



از یک طرف دیگه‌ رفتم،قدم های تندی برمیداشتم ولی کافی نبود
شروع ‌کردم دویدن.
نمیتونستم از در خروجی برم بیاد یک در دیگه پیدا کنم.



دنبال یک در بودم ولی پیدا نمیکردم


توی کتابخونه ی‌ عمارت یه پسر بچه نشسته بود،بعد از کلی تردید و دست دست کردن سریع رفتم سمتش و گفتم:
-هی پسر جون تو میدونی در پشتی کجاست؟






هدفونش رو برداشت و نگامون کرد که دوباره جملم رو تکرار کردم..گفت:
-من نمیتونم بگم عمو






نگاهی به حال لارا انداختم و گفتم:
-ازت خواهش میکنم عمو...من باید نجاتش بدم





صدای داد بادیگاردا با یان«همون مرتیکه» اومد که گفتم:
-لطفا لطفا




با استرس به در نگاه کرد و سریع بلند شد و تعظیم‌کرد:
-پدر


...


صدای نزدیک شدن قدم های یان رو شنیدم:
-بیل پسرم پیش این آقا چیکار داری؟




پسر با استرس بهم نگاه کرد.چشمامو از سردرگمی باز و بسته کردم و به لارا نگاه کردم


آخرین قطره ی اشکم که روی صورت خونیش ریخت.
جدی برگشتم و به اسلحه‌ی یان نگاه کردم:
-یان خیلی دلتنگم بودی انگار!
دیدگاه ها (۹)

پارت ۳۱: فروپاشیِ کامل (تسلیم)اون‌جین داشت اون گوشه، با یه د...

____[The Forbidden Crossing]____

Blood contract/رمان مافیایی (تهیونگ)

P³⁵The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

✨REGRET✨PART: 16ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط