{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

صبح تو راه‌آهن بودم که اتفاق عجیبی توجهم رو جلب کرد؛

صبح تو راه‌آهن بودم که اتفاق عجیبی توجهم رو جلب کرد؛
دو تا بچه که ظاهراً برادر بودن، دنبال جیب‌بری از مسافرها بودن.
یکی از بچه‌ها با گرفتن پای پیرمردها حواسشون رو پرت می‌کرد و همون لحظه، برادرش سعی می‌کرد جیبشون رو بزنه. 😐

🆔 @GizmizTel 💯
دیدگاه ها (۰)

وقتی جونگ‌کوک محافظ شخصیت بود و تنها چیزی که اجازه نداشت، عا...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²ویو میکا_____وارد سالن ...

«رایحه پنهان»این هیکل ظریف، بیشتر به یه دانشجو می‌خورد تا یه...

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **پارت ۳: صد...

لحظه ی دیدار با تو بعد از اینکه تهیونگ با اون حرکت رو از روی...

فقط یه دوست معمولی پارت 4داشتم کتابم رو باز می‌کردم که صدای ...

ʙᴇᴀᴜᴛɪꜰᴜʟ ᴍɪꜱᴛᴀᴋᴇᴛʜᴇ ᴀᴜᴛʜᴏʀ | ɪᴀɴᴘᴀʀᴛ:⁰³تهیونگ سعی می‌کرد شن...

رایحه پنهانجونگ‌هیون نگاهی به تهیونگ انداخت.بعد دوباره رو به...

چند پارتی جونگ کوک (درخواستی)

Fabric of Love~P1صدای چرخ ها و اتو توی تولیدی میچرخیدچویا:هو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط