«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»
«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»
پارت : ۳۲
صبح زود، هوای سئول هنوز خنک بود.
ماشین مشکی کمپانی آرام مقابل ساختمان توقف کرد.
جونگکوک اول از ماشین پیاده شد.
بعد در را برای هایون باز کرد.
چند دوربین همان لحظه شروع به عکاسی کردند.
صدای شاترها سکوت خیابان را شکست.
هایون نفس عمیقی کشید.
اولین بار بود که این حجم از خبرنگارها را از نزدیک میدید.
نور فلشها چشمش را میزد.
ناخودآگاه یک قدم عقب رفت.
اما جونگکوک خیلی آرام گفت:
«آروم باش... من کنارتم.»
همین یک جمله، باعث شد اضطرابش کمتر شود.
او لبخند کوچکی زد.
هر دو کنار هم وارد ساختمان شدند.
خبرنگارها پشت سر هم سؤال میپرسیدند.
اما طبق دستور کمپانی، هیچکدام پاسخی ندادند.
داخل ساختمان، پیدینیم به استقبالشان آمد.
«عالی بود.»
«فقط همین آرامش رو حفظ کنید.»
«امروز چند عکس تبلیغاتی هم داریم.»
هایون فقط سر تکان داد.
استایلیستها مشغول آماده کردن لباسهای جونگکوک بودند.
هایون طبق معمول وسایل میکاپش را روی میز چید.
براش را برداشت و مشغول کار شد.
جونگکوک از داخل آینه، گاهی یواشکی به او نگاه میکرد.
اما هر بار که هایون متوجه میشد، سریع نگاهش را میدزدید.
تهیونگ که از کنارشان رد میشد، این صحنه را دید.
لبخند شیطنتآمیزی زد.
آهسته کنار گوش جیمین گفت:
«به نظرت هنوز خودشون نفهمیدن؟»
جیمین خندید.
«نه... ولی ما که فهمیدیم.»
چند دقیقه بعد، عکاسی شروع شد.
جونگکوک جلوی دوربین ایستاد.
هایون هم کنار مانیتور، نتیجه عکسها را بررسی میکرد.
گاهی برای مرتب کردن یقه یا موهایش جلو میرفت.
و هر بار، فلش دوربینهای پشت صحنه روشن میشد.
در همان لحظه...
کانگ مینسو از میان جمعیت خبرنگارها، با دقت آن دو را زیر نظر داشت.
دوربینش را پایین آورد و زیر لب گفت:
«این نگاهها...»
«این فقط یک قرارداد نیست.»
بعد دوباره چند عکس گرفت.
از طرف دیگر، مدیرعامل کمپانی از داخل اتاق کنترل همهچیز را میدید.
رو به پیدینیم گفت:
«تا الان خوب پیش رفتن.»
«فقط امیدوارم احساسات واقعی، کار دستشون نده.»
بعد از پایان عکاسی، هایون خسته روی صندلی نشست.
جونگکوک یک بطری آب معدنی از یخچال برداشت.
بدون اینکه چیزی بگوید، آن را جلوی هایون گذاشت.
هایون با تعجب نگاهش کرد.
جونگکوک فقط لبخند کوتاهی زد.
«امروز خیلی زحمت کشیدی.»
هایون بطری را گرفت.
«ممنون...»
لبخند هر دو کوتاه بود...
اما همان چند ثانیه، دوباره توسط لنز دوربین کانگ مینسو ثبت شد.
مینسو به عکس نگاه کرد و لبخند زد.
«کمکم...»
«دارید همه چیز رو برای من راحتتر میکنید.»
ادامه دارد...
کانگ مینسو حالا مطمئن شده چیزی بین هایون و جونگکوک در حال شکل گرفتن است... اما آیا میتواند قبل از همه، حقیقت را فاش کند؟
━━━━━━━━━━━━━━━
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارند. 🤍
پارت : ۳۲
صبح زود، هوای سئول هنوز خنک بود.
ماشین مشکی کمپانی آرام مقابل ساختمان توقف کرد.
جونگکوک اول از ماشین پیاده شد.
بعد در را برای هایون باز کرد.
چند دوربین همان لحظه شروع به عکاسی کردند.
صدای شاترها سکوت خیابان را شکست.
هایون نفس عمیقی کشید.
اولین بار بود که این حجم از خبرنگارها را از نزدیک میدید.
نور فلشها چشمش را میزد.
ناخودآگاه یک قدم عقب رفت.
اما جونگکوک خیلی آرام گفت:
«آروم باش... من کنارتم.»
همین یک جمله، باعث شد اضطرابش کمتر شود.
او لبخند کوچکی زد.
هر دو کنار هم وارد ساختمان شدند.
خبرنگارها پشت سر هم سؤال میپرسیدند.
اما طبق دستور کمپانی، هیچکدام پاسخی ندادند.
داخل ساختمان، پیدینیم به استقبالشان آمد.
«عالی بود.»
«فقط همین آرامش رو حفظ کنید.»
«امروز چند عکس تبلیغاتی هم داریم.»
هایون فقط سر تکان داد.
استایلیستها مشغول آماده کردن لباسهای جونگکوک بودند.
هایون طبق معمول وسایل میکاپش را روی میز چید.
براش را برداشت و مشغول کار شد.
جونگکوک از داخل آینه، گاهی یواشکی به او نگاه میکرد.
اما هر بار که هایون متوجه میشد، سریع نگاهش را میدزدید.
تهیونگ که از کنارشان رد میشد، این صحنه را دید.
لبخند شیطنتآمیزی زد.
آهسته کنار گوش جیمین گفت:
«به نظرت هنوز خودشون نفهمیدن؟»
جیمین خندید.
«نه... ولی ما که فهمیدیم.»
چند دقیقه بعد، عکاسی شروع شد.
جونگکوک جلوی دوربین ایستاد.
هایون هم کنار مانیتور، نتیجه عکسها را بررسی میکرد.
گاهی برای مرتب کردن یقه یا موهایش جلو میرفت.
و هر بار، فلش دوربینهای پشت صحنه روشن میشد.
در همان لحظه...
کانگ مینسو از میان جمعیت خبرنگارها، با دقت آن دو را زیر نظر داشت.
دوربینش را پایین آورد و زیر لب گفت:
«این نگاهها...»
«این فقط یک قرارداد نیست.»
بعد دوباره چند عکس گرفت.
از طرف دیگر، مدیرعامل کمپانی از داخل اتاق کنترل همهچیز را میدید.
رو به پیدینیم گفت:
«تا الان خوب پیش رفتن.»
«فقط امیدوارم احساسات واقعی، کار دستشون نده.»
بعد از پایان عکاسی، هایون خسته روی صندلی نشست.
جونگکوک یک بطری آب معدنی از یخچال برداشت.
بدون اینکه چیزی بگوید، آن را جلوی هایون گذاشت.
هایون با تعجب نگاهش کرد.
جونگکوک فقط لبخند کوتاهی زد.
«امروز خیلی زحمت کشیدی.»
هایون بطری را گرفت.
«ممنون...»
لبخند هر دو کوتاه بود...
اما همان چند ثانیه، دوباره توسط لنز دوربین کانگ مینسو ثبت شد.
مینسو به عکس نگاه کرد و لبخند زد.
«کمکم...»
«دارید همه چیز رو برای من راحتتر میکنید.»
ادامه دارد...
کانگ مینسو حالا مطمئن شده چیزی بین هایون و جونگکوک در حال شکل گرفتن است... اما آیا میتواند قبل از همه، حقیقت را فاش کند؟
━━━━━━━━━━━━━━━
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارند. 🤍
- ۴۷۴
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط