پارت ۱ کافیه بگی خوب نیستم
سلام من مین ا/ت هستم و من سال آخری دانشگاه بزرگ سئول هستم و من رشته ی هنری میخونم و یه دوستی به اسم جئون لانا دارم بلکه شهرت های ما شبیه هم دانشگاهی هامون باشه ولی ما باونا هیچ نسبتی نداریم خلاصه بگم امروز ۱ هفتس دانشگاهمون شرو شده و من ۲ روز اول دانشگاه نیومدم چون درحال گذروندن دره سخت ولی غم انگیز افسردگی واضطراب اجتماعی بودم وچون من هم درسم خوبه و هم بین کلاسمون و حتی بین مدیرو معلممون طرفدار دارم همه نگرانم بودن ولی خداروشکر با همکار لانا جونم حالم خوب شده ولی ممکنه بیهوش بشم ویا همش تو حالت خواب وبیداری باشم ولی طی این چند روز اتفاقی نیوفتاه آنروز لانا به خاطر دندون دردش نتونست بیاد ولی من نمیدونم چرا از صبح حالم بد بود ولی اهمیت ندادم خلاصه زنگ های وسط بود و توکلاس آزاد بودیم که لانا بهم زنگ زد و گفت یکم دیگه میاد دندون دردش خوب شده و منم خوشحال شدم و معلممون درباره بان کی مون برامون توضیح داد و وسط توضیحاتش زنگ خورد وما خندیدیم و از کلا بیرون رفتیم حالم بد بود و سرم درد میکرد میخواستم برم قسمت پزشکی که تو راه بیهوش شدم و افتادم بغل یه نفر و آخرین چیزی که دیدم لانا بود که وقتی منو دید بدو بدو اومد پیشم ودیگه چیزی ندیدم
سلام من کیم نامجون هستم و یال آخر دانشگاهمون و رشتهی بازیگری میخونم و لیدر گروهمون به ما گروه قلدرها میگن ولی هم مهربونیم هم کمی خشن امروز با اعضای گروهمون میخواستیم بریم پیش مدیر تا درباره جشن آخر سال باهم صحبت کنیم چون پدر ومادران من و اعصای گروهمون سرمایه داران مهمی هستن همیشه باما صحبت میکنن خلاصه داشتیم میرفتیم که یه نفر بهم برخود کرد و بیهوش شد ودوستی ازاون طرف به سمتش اومد به نظر میمومد حالش بده و به همراه خودش و دوستش به سمت اتاق پزشکی و اونا بهش رسیدگی کردن وخداروشکر بعد ½ساعت حالش به جا اومد
وقتی بغل یه نفر افتادم بعد از مدتی فهمیدم پسره و لانا هم اونجا نگران بود گریه میکرد بعد از همهمه ای که شنیدم فهمیدم همه در مون جمع شدن بعد یه لحظه از اون حالت کلافه بیهوشی رفتم و چیزی نشنیدم بعد که بیدار شدم تو اتاق ب پزشک بود و همه دورم جمع بودم و یه سرم دستم بود یه آجوشی بالا سرم بود گفتم من چرا اینجام چی شده وبعد پاشدم گروه قلدرها و لانا و لونا ولنا ولیانا و برادرم سوجون بالا سرم بود وبعد یهو اضطرابی بهم وارد شدم دستام میلیون و قلبم تیر می کشید و تنها کاری که تونستم خارج شدن از اونجا بود و با تمام سرعتم پاشدم و رفتم حیاط دانشکده و اضطرابم کم شد و اروم گرفتم و همون لحظه گروه قدرها و بقیه اومدن پیشم وهمه گفتم خوبی ؟ دخترا اومدن بغلم کردت و نگرانم بودن که یهو برادرم گفت.......
چطور بود؟ ادامه بدم؟ خون سیاهو دوست ندارم ادامه بدم چون طولانی و یکم حوصله ندارم اگه این خوب شد بهم بگین 🥲✨️🙃🫂
سلام من کیم نامجون هستم و یال آخر دانشگاهمون و رشتهی بازیگری میخونم و لیدر گروهمون به ما گروه قلدرها میگن ولی هم مهربونیم هم کمی خشن امروز با اعضای گروهمون میخواستیم بریم پیش مدیر تا درباره جشن آخر سال باهم صحبت کنیم چون پدر ومادران من و اعصای گروهمون سرمایه داران مهمی هستن همیشه باما صحبت میکنن خلاصه داشتیم میرفتیم که یه نفر بهم برخود کرد و بیهوش شد ودوستی ازاون طرف به سمتش اومد به نظر میمومد حالش بده و به همراه خودش و دوستش به سمت اتاق پزشکی و اونا بهش رسیدگی کردن وخداروشکر بعد ½ساعت حالش به جا اومد
وقتی بغل یه نفر افتادم بعد از مدتی فهمیدم پسره و لانا هم اونجا نگران بود گریه میکرد بعد از همهمه ای که شنیدم فهمیدم همه در مون جمع شدن بعد یه لحظه از اون حالت کلافه بیهوشی رفتم و چیزی نشنیدم بعد که بیدار شدم تو اتاق ب پزشک بود و همه دورم جمع بودم و یه سرم دستم بود یه آجوشی بالا سرم بود گفتم من چرا اینجام چی شده وبعد پاشدم گروه قلدرها و لانا و لونا ولنا ولیانا و برادرم سوجون بالا سرم بود وبعد یهو اضطرابی بهم وارد شدم دستام میلیون و قلبم تیر می کشید و تنها کاری که تونستم خارج شدن از اونجا بود و با تمام سرعتم پاشدم و رفتم حیاط دانشکده و اضطرابم کم شد و اروم گرفتم و همون لحظه گروه قدرها و بقیه اومدن پیشم وهمه گفتم خوبی ؟ دخترا اومدن بغلم کردت و نگرانم بودن که یهو برادرم گفت.......
چطور بود؟ ادامه بدم؟ خون سیاهو دوست ندارم ادامه بدم چون طولانی و یکم حوصله ندارم اگه این خوب شد بهم بگین 🥲✨️🙃🫂
- ۲.۹k
- ۰۸ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط