DO I LOVE HER ?
PART_4
..و به راننده شرکت زنگ زد
+جلوی بیمارستان اصلیم...بیا دنبالم
مدتی گذشت..ا.ت تو فکر بود که
ماشین جلوی در ایستاد و سوار شد
+امروز تو خونه با لپتاپ کار میکنم به پدربزرگ بگو
!چشم
+یه ماموریت شخصی دارم واست
!من فقط از رئیس شرکت دستور میگیرم
+منم رئیس شرکتم..
!هنوز معلوم نیست
+اگر من رئیس شرکت بشم اولین حرکتی که میکنم اینه که تو رو پرت میکنم بیرون
!چرا چون وفا دارم؟
+نه چون همه کاری میکنی واسه اون باجی که عمو بهت میده
!...
+یه پسره هست تو بیمارستان توی اتاق ۲۲...هر وقت زنگت زدم کاراشو میکنی فهمیدی لاشخور؟
!چشم
ویو کلی
آره ا.ت نوه پنجم اما از همه باهوش تر بود...قرار بود یه شرکت به ارث ببره و این هیجان داشت...البته واسع نیم ساعت اول خبر.
خانواده ا.ت سختگیر مصمم و حسود بودن...رقابت بیشتر از محبت...کینه هایی از جنس حسادت...هر کاری تو شرکت عین تکون خوردن یه موشی که خودشو تو گله گرگا به مردن زده بود
ا.ت از جنگ بین مال خسته شده بود...اما میدید که پدر بزرگش با تمام محبتی که به همه داره بی جواب و تنها توی خونه مونده با یه حساب پر از پول
ا.ت اجازه دلسوزی نداشت چون بقیه براش دندون تیز میکردن ا.ت اجازه رابطه عاشقانه نداشت چون واسه پول خیلی بیشتر دندون تیزی بود...ا.ت فقط وقتی میتونست زندگی کنه که پدر بزرگش بمیره...تا ا.ت جای اون بشینه و همه چیز در اختیارش باشه صرفا نه برای قدرت برای زندگی!برای یک بار معمولی بودن...بین ا.ت و یونگی عالی بود تا اینکه پسر از راز بزرگ ا.ت با خبر شد...فهمید چه بچه پولداریه...و همینجا بود که خانواده ا.ت از رازش خبر دار شدن...فهمیدن ا.ت تو رابطس...آ.ت بخاطر مادرش بخاطر پدرش بخاطر اینکه بقیه لهشون نکنن از یونگی جدا شد اما تو قلب و مغزش نمیتونست این جدایی رو حظم کنه...آ.ت به یونگی گفته بود که ازش خوشش نمیاد و حوصله یه موزیسین رو نداره
یونگی خیلی تلاش کرد نگهش داره اما به خودش امد و فقط در جوابش گفت (فکر نمیکردم روزی درگیر عشق زهرآگین بشم)
اون روز روز آخری بود که دید پسرشو اما الان بعد از چهار ماه دیده بودش
دختر آهی کشید و با رسیدن به خونه متوجه حضور پدر بزرگش شد که داشت با والدینش صحبت میکرد
+سلام اهل خونه
÷کجا بودی تا الان
+عشق و حالللل
بی توجه به همه رفت طبقه دوم..کمی گذشت که صدای در امد
=میتونم بیام تو دخترم؟
+بفرمایید
در باز شد و پدر بزرگ تو چهارچوب نمایان شد
+چیزی شده؟
=دیروز امدم اینجا اما تا دیر وقت نبودی دخترم..
+مست شدم نفهمیدم چطوری رفتم خونه اکسم
=باید ولش کنی بابا جون
+میخوام..واقعا میخوام تمومش کنم اما پدربزرگ من....نمیتونم...
=دوستش داری؟
+دوستش دارم و دوستم داره...آقا جون...امروز نزدیک بود...
..و به راننده شرکت زنگ زد
+جلوی بیمارستان اصلیم...بیا دنبالم
مدتی گذشت..ا.ت تو فکر بود که
ماشین جلوی در ایستاد و سوار شد
+امروز تو خونه با لپتاپ کار میکنم به پدربزرگ بگو
!چشم
+یه ماموریت شخصی دارم واست
!من فقط از رئیس شرکت دستور میگیرم
+منم رئیس شرکتم..
!هنوز معلوم نیست
+اگر من رئیس شرکت بشم اولین حرکتی که میکنم اینه که تو رو پرت میکنم بیرون
!چرا چون وفا دارم؟
+نه چون همه کاری میکنی واسه اون باجی که عمو بهت میده
!...
+یه پسره هست تو بیمارستان توی اتاق ۲۲...هر وقت زنگت زدم کاراشو میکنی فهمیدی لاشخور؟
!چشم
ویو کلی
آره ا.ت نوه پنجم اما از همه باهوش تر بود...قرار بود یه شرکت به ارث ببره و این هیجان داشت...البته واسع نیم ساعت اول خبر.
خانواده ا.ت سختگیر مصمم و حسود بودن...رقابت بیشتر از محبت...کینه هایی از جنس حسادت...هر کاری تو شرکت عین تکون خوردن یه موشی که خودشو تو گله گرگا به مردن زده بود
ا.ت از جنگ بین مال خسته شده بود...اما میدید که پدر بزرگش با تمام محبتی که به همه داره بی جواب و تنها توی خونه مونده با یه حساب پر از پول
ا.ت اجازه دلسوزی نداشت چون بقیه براش دندون تیز میکردن ا.ت اجازه رابطه عاشقانه نداشت چون واسه پول خیلی بیشتر دندون تیزی بود...ا.ت فقط وقتی میتونست زندگی کنه که پدر بزرگش بمیره...تا ا.ت جای اون بشینه و همه چیز در اختیارش باشه صرفا نه برای قدرت برای زندگی!برای یک بار معمولی بودن...بین ا.ت و یونگی عالی بود تا اینکه پسر از راز بزرگ ا.ت با خبر شد...فهمید چه بچه پولداریه...و همینجا بود که خانواده ا.ت از رازش خبر دار شدن...فهمیدن ا.ت تو رابطس...آ.ت بخاطر مادرش بخاطر پدرش بخاطر اینکه بقیه لهشون نکنن از یونگی جدا شد اما تو قلب و مغزش نمیتونست این جدایی رو حظم کنه...آ.ت به یونگی گفته بود که ازش خوشش نمیاد و حوصله یه موزیسین رو نداره
یونگی خیلی تلاش کرد نگهش داره اما به خودش امد و فقط در جوابش گفت (فکر نمیکردم روزی درگیر عشق زهرآگین بشم)
اون روز روز آخری بود که دید پسرشو اما الان بعد از چهار ماه دیده بودش
دختر آهی کشید و با رسیدن به خونه متوجه حضور پدر بزرگش شد که داشت با والدینش صحبت میکرد
+سلام اهل خونه
÷کجا بودی تا الان
+عشق و حالللل
بی توجه به همه رفت طبقه دوم..کمی گذشت که صدای در امد
=میتونم بیام تو دخترم؟
+بفرمایید
در باز شد و پدر بزرگ تو چهارچوب نمایان شد
+چیزی شده؟
=دیروز امدم اینجا اما تا دیر وقت نبودی دخترم..
+مست شدم نفهمیدم چطوری رفتم خونه اکسم
=باید ولش کنی بابا جون
+میخوام..واقعا میخوام تمومش کنم اما پدربزرگ من....نمیتونم...
=دوستش داری؟
+دوستش دارم و دوستم داره...آقا جون...امروز نزدیک بود...
- ۲۱.۷k
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط