{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عزیزِ من…

عزیزِ من…
اَمـــروز #طُ را دیـــدم… و دُنیــا یـکـی شـــد.

همـــان لحظــه کـه چـشـمـانـت بـه مـن خـندیـد،
تـمـامِ سـتـاره‌هـا از آسـمـان ریختن توی سینـه‌ام.

نمی‌دانم چـگـونـه مـی‌شـود ایـن هـمـه #تـو بــود
در تـنِ یـک انـسـانِ کـوچـک…

آری… تـو #مـعـجـزه‌ای،
بـی‌تـکـرار،
مـثـل هـمـان #نـفـسـی کـه پـیـش تـو گـم مـی‌شـوم.

بـگـذار سـرنـوشـت،
تـا اَبَـد، نـامِ مـا را پـایـان نـنـویـسـد…
دیدگاه ها (۵)

دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون قسمــت هجــدهــم بیست و هف...

عاشقانه

حالا که اسب‌های سینه‌ام سرکشی نمی‌کنند، اکنون که طوری آرام گ...

اين زن  حواسِ درستى ندارد!هر صبح، چاى در دو فنجان می‌ريزد،بل...

فرزند کدام دریا بودی...؟ که سَهمَت از ارث موج موهایت شد؟!#س...

داستان کودکانه «قلبی که اندازه آسمان می‌تپید» به نویسندگی رز...

مي نويسم از چشمهايم كه بي تاب نگاه توأنداز گوش هايم كه از فر...

«نامجون عزیز، تولدت مبارک.امروز در تقویم، روزی‌ست که خورشید ...

عاشقانه های شبنم

‌ حکایت | انگشتر گمشدهروزی مردی در بازار انگشتری ارزشمند پید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط