رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد
فصل اول: دختری که همیشه نفر اضافه بود
ساعت هفت و بیست دقیقهٔ صبح بود.
ملیسا جلوی آینه ایستاده بود و بند کیفش رو مرتب میکرد.
موهاش رو شونه زد، یقهٔ لباسش رو صاف کرد و برای چند ثانیه به انعکاس خودش خیره شد.
بعد، مثل همیشه، بدون اینکه لبخندی بزنه، از اتاق بیرون رفت.
مامانش از آشپزخونه صدا زد:
ـ ملیسا! صبحونهات رو بخور، دیرت میشه.
ـ میل ندارم.
ـ باز که چیزی نمیخوری!
ـ گفتم میل ندارم، مامان.
کیفش رو برداشت و از خونه بیرون رفت.
واقعیت این بود که گرسنه نبود.
فقط از اون صبحهایی بود که آدم حتی حوصلهٔ فکر کردن هم نداره.
صبحهایی که هنوز اتفاق بدی نیفتاده، اما از همون لحظهٔ بیدار شدن احساس میکنی چیزی درونت سنگینی میکنه.
***
مدرسه شلوغ بود.
صدای خندهٔ بچهها از راهرو میاومد. چند نفر کنار پنجره ایستاده بودن و دربارهٔ اتفاقات روز قبل حرف میزدن. دو دختر دست همدیگه رو گرفته بودن و با عجله به سمت کلاس میرفتن.
ملیسا وارد کلاس شد.
نگاهی به اطراف انداخت.
دوستش، یونا، کنار پنجره نشسته بود.
کنارش آیومی بود؛ دختری که تقریباً همه دوستش داشتن.
یونا به محض دیدن آیومی خندید و چیزی در گوشش گفت.
هر دو خندیدن.
ملیسا هم لبخند کوچیکی زد و به سمتشون رفت.
ـ سلام.
یونا بدون اینکه درست نگاهش کنه، گفت:
ـ سلام.
ملیسا کیفش رو روی صندلی گذاشت.
ـ یونا، تکلیف ریاضی رو نوشتی؟
ـ آره.
ـ میشه بعداً بهم نشونش بدی؟
ـ آره، حالا ببینیم چی میشه.
بعد دوباره برگشت سمت آیومی.
ملیسا چند ثانیه همونجا ایستاد.
منتظر موند شاید یونا چیزی ازش بپرسه.
مثلاً بگه دیروز کجا بودی؟
یا حتی بپرسه چرا امروز اینقدر ساکتی؟
اما یونا دوباره خندید.
ملیسا آروم صندلیش رو عقب کشید و نشست.
اشکالی نداره.
این جملهای بود که بارها به خودش گفته بود.
حتماً الان حرف دارن. بعداً با منم صحبت میکنه.
دفترش رو باز کرد.
ولی حتی یک کلمه هم نتونست بخونه.
چون مسئله این نبود که یونا با آیومی حرف میزد.
مسئله این بود که ملیسا همیشه باید منتظر میموند تا نوبتش بشه.
و گاهی اون نوبت اصلاً نمیرسید.
ساعت هفت و بیست دقیقهٔ صبح بود.
ملیسا جلوی آینه ایستاده بود و بند کیفش رو مرتب میکرد.
موهاش رو شونه زد، یقهٔ لباسش رو صاف کرد و برای چند ثانیه به انعکاس خودش خیره شد.
بعد، مثل همیشه، بدون اینکه لبخندی بزنه، از اتاق بیرون رفت.
مامانش از آشپزخونه صدا زد:
ـ ملیسا! صبحونهات رو بخور، دیرت میشه.
ـ میل ندارم.
ـ باز که چیزی نمیخوری!
ـ گفتم میل ندارم، مامان.
کیفش رو برداشت و از خونه بیرون رفت.
واقعیت این بود که گرسنه نبود.
فقط از اون صبحهایی بود که آدم حتی حوصلهٔ فکر کردن هم نداره.
صبحهایی که هنوز اتفاق بدی نیفتاده، اما از همون لحظهٔ بیدار شدن احساس میکنی چیزی درونت سنگینی میکنه.
***
مدرسه شلوغ بود.
صدای خندهٔ بچهها از راهرو میاومد. چند نفر کنار پنجره ایستاده بودن و دربارهٔ اتفاقات روز قبل حرف میزدن. دو دختر دست همدیگه رو گرفته بودن و با عجله به سمت کلاس میرفتن.
ملیسا وارد کلاس شد.
نگاهی به اطراف انداخت.
دوستش، یونا، کنار پنجره نشسته بود.
کنارش آیومی بود؛ دختری که تقریباً همه دوستش داشتن.
یونا به محض دیدن آیومی خندید و چیزی در گوشش گفت.
هر دو خندیدن.
ملیسا هم لبخند کوچیکی زد و به سمتشون رفت.
ـ سلام.
یونا بدون اینکه درست نگاهش کنه، گفت:
ـ سلام.
ملیسا کیفش رو روی صندلی گذاشت.
ـ یونا، تکلیف ریاضی رو نوشتی؟
ـ آره.
ـ میشه بعداً بهم نشونش بدی؟
ـ آره، حالا ببینیم چی میشه.
بعد دوباره برگشت سمت آیومی.
ملیسا چند ثانیه همونجا ایستاد.
منتظر موند شاید یونا چیزی ازش بپرسه.
مثلاً بگه دیروز کجا بودی؟
یا حتی بپرسه چرا امروز اینقدر ساکتی؟
اما یونا دوباره خندید.
ملیسا آروم صندلیش رو عقب کشید و نشست.
اشکالی نداره.
این جملهای بود که بارها به خودش گفته بود.
حتماً الان حرف دارن. بعداً با منم صحبت میکنه.
دفترش رو باز کرد.
ولی حتی یک کلمه هم نتونست بخونه.
چون مسئله این نبود که یونا با آیومی حرف میزد.
مسئله این بود که ملیسا همیشه باید منتظر میموند تا نوبتش بشه.
و گاهی اون نوبت اصلاً نمیرسید.
- ۲.۰k
- ۲۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط