حاجاحمدمتوسلیان

#حاج_احمد_متوسلیان ❤️

#حاج_احمد_متوسلیان ❤️

حاج احمد آرام دستش را بالا آورد و به انتهای افق اشاره کرد و گفت:

"بسیجی آنجا انتهای افق است...

من و تو باید پرچم خود را در آنجا در انتهای افق برافرازیم.

هر وقت پرچم را آنجا زدی زمین، آن وقت بگیر و راحت بخواب... ولی تا آن وقت نه!!!"
دیدگاه ها (۱)

#سناریو #درخواستی #اد__jennie ☘️🌱وقتی باهاشون قهریم و شب میر...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️جنا دست پاندورا را محکم گرفت.«باید بریم.»ا...

LESSON

جنگل نفرین شده پارت ۲۰

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_9 فصل پنجم | کس...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌ودوم 𓆪 🖤🥀اسما با دیدن تصویر مادرش خشکش زد...

هوا رو به تاریکی می‌رفت و حیاط مدرسه تقریباً خالی شده بود. ت...

پارت ۳

پارت 2

کهنه بیار و نو ببر... هنوز صدایش یادم بود؛ هر وقت می‌آمد، با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط