چند پارتی
[وقتی تهیونگ سادیسم داره و تورو می دزده]
______________________
بعد حرفم از روی مبل بلد شدم و رفتم سمت پنجره پرده ها رو کشیدم تهیونگ داشت سوار ماشین میشد
"+دیوونه
زود از پنجره کنار اومد حوصلم سر رفته بود
"+هوف
"+یکم برم دور اطراف نگاه کنم
زود رفتم داخل حیاط
حیاط خیلی بزرگی بود یک عالمه گل چمن درخت یک تاب چوبی هم وسط حیاط رفتم سمت تاب و نشستم روش پاهامو عقب جلو میکردم تا تاب تکون بخوره البته سرعت تکون خوردن تا کم بود خیلی بهم خوش نمیگذشت
از روی تاب پایین اومد و دوباره وارد سالن شدم
"+هوف چیکار کنم...
همین جوری داشتم الکی دور خودم میچرخیدم دیگه خسته شده بودم رفتم داخل اتاق خودم و روی تخت دراز کشیدم سرمو دادم با سقف
" +یعنی الان داخل تيمارستان چی میگذره
"+برای اول بار دلم برای تيمارستان تنگ شده
بعد یکم با خودم حرف زدن دوباره از روی تخت بلد شدم واز اتاق اومدم بیرون که چشمم خورد به اتاق کناریم
"+اتاق تهیونگ
" +چیزی که نمیشه فقط میرم یکم نگاه میکنم و تموم
رفتم سمت اتاق تهیونگ در اتاق رو باز کردم با چیزی که دیدم چشمام به اتاق قفل شد
اتاقش شبیه یه اتاق خواب معمولی نبود؛ انگار یه تیکه از یه عمارت قدیمی رو آورده بودن و گذاشته بودن اینجا. دیوارها با چوب تیره پوشیده شده بود و پردههای مخملی مشکی تقریباً تمام نور بیرون رو میگرفتند. تخت بزرگش وسط اتاق بود، با روکش خاکستری تیره و یه تاج بلند که اتاق رو خیلی باشکوهتر نشون میداد.
کنار دیوار یه شومینهی سنگ مرمر مشکی بود و بالاش یه آینهی قدیمی با قاب طلایی قرار داشت. روی میز کارش فقط چندتا نامه، یه خودنویس مشکی و ساعت جیبی نقرهای دیده میشد. حتی یه وسیلهی اضافه هم اونجا نبود.
بوی چوب، چرم و عطر تلخش توی اتاق پیچیده بود. خبری از عکس، گل یا چیزای قشنگ و صمیمی نبود. همهچیز زیادی مرتب و بیروح به نظر میرسید.
وارد اتاق شدم و به اتاق خیره بودم که یهو صدای اومد
"~دخترم اینجا چیکار میکنی
سرمو چرخوندم و نگاهو به اجوما دادم
" +چیزه... فقط اومدم نگاهی به اینجا بندازم
"~اگه رئیس بفهمه بد میشه
" +نه دست به چیزی نمیزنم فقط نگاهی میکنم و زود میام بیرون
"~باشه خونه مال خودته فقط قبل از اینه رئیس بیاد از اتاق بیا بیرون
"+چشم
اجوما سرشو تکون داد و از اتاق خارج شد و در رو هم بست
سرمو چرخوندم و دوباره نگاه اتاق کردم
"+تاحالا اینجور اتاقی ندیده بودم
که یهو چشمم خورد به پیانه گوشه اتاق کنار پنجره آروم رفتم سمتش
"+پس این مرد پیانو هم بلده.. هوم.. خوبه
روی صندلی کوچولویی که روبه روی پیانو بود نشستم چشمم به نت های مرطب کنار پیانو افتاد
"+پس الانم پیانو میزنه
بعد حرفم شروع کردم به پیانو زدن
همین جوری در حال پیانو زدن بودم که صدای یکی داخل اتاق پیچید
"_پس اینجا یکی خیلی فضوله
زود دستمو از پیانو برداشتم و از روی صندلی بلد شدم چرخیدم سمت صدا
تهیونگ تکیه داده بود به چارچوب در و با همون نگاه خمار ولی رضایت امیز بهم خیره شده بود
" +چیزه من فقط حوصلم سر رفته بود
"_چطوری پیانو بلد شدی
" +وقتی بچه بودم یکی از دوستام بهم یاد داد
تهیونگ بعد حرفم حالت صورتش عوض شد انگار حرفی که زدم بهش انگیزه داره بود
____________________________
بفرمایید تقدیم به ملکه هام 💞✨
______________________
بعد حرفم از روی مبل بلد شدم و رفتم سمت پنجره پرده ها رو کشیدم تهیونگ داشت سوار ماشین میشد
"+دیوونه
زود از پنجره کنار اومد حوصلم سر رفته بود
"+هوف
"+یکم برم دور اطراف نگاه کنم
زود رفتم داخل حیاط
حیاط خیلی بزرگی بود یک عالمه گل چمن درخت یک تاب چوبی هم وسط حیاط رفتم سمت تاب و نشستم روش پاهامو عقب جلو میکردم تا تاب تکون بخوره البته سرعت تکون خوردن تا کم بود خیلی بهم خوش نمیگذشت
از روی تاب پایین اومد و دوباره وارد سالن شدم
"+هوف چیکار کنم...
همین جوری داشتم الکی دور خودم میچرخیدم دیگه خسته شده بودم رفتم داخل اتاق خودم و روی تخت دراز کشیدم سرمو دادم با سقف
" +یعنی الان داخل تيمارستان چی میگذره
"+برای اول بار دلم برای تيمارستان تنگ شده
بعد یکم با خودم حرف زدن دوباره از روی تخت بلد شدم واز اتاق اومدم بیرون که چشمم خورد به اتاق کناریم
"+اتاق تهیونگ
" +چیزی که نمیشه فقط میرم یکم نگاه میکنم و تموم
رفتم سمت اتاق تهیونگ در اتاق رو باز کردم با چیزی که دیدم چشمام به اتاق قفل شد
اتاقش شبیه یه اتاق خواب معمولی نبود؛ انگار یه تیکه از یه عمارت قدیمی رو آورده بودن و گذاشته بودن اینجا. دیوارها با چوب تیره پوشیده شده بود و پردههای مخملی مشکی تقریباً تمام نور بیرون رو میگرفتند. تخت بزرگش وسط اتاق بود، با روکش خاکستری تیره و یه تاج بلند که اتاق رو خیلی باشکوهتر نشون میداد.
کنار دیوار یه شومینهی سنگ مرمر مشکی بود و بالاش یه آینهی قدیمی با قاب طلایی قرار داشت. روی میز کارش فقط چندتا نامه، یه خودنویس مشکی و ساعت جیبی نقرهای دیده میشد. حتی یه وسیلهی اضافه هم اونجا نبود.
بوی چوب، چرم و عطر تلخش توی اتاق پیچیده بود. خبری از عکس، گل یا چیزای قشنگ و صمیمی نبود. همهچیز زیادی مرتب و بیروح به نظر میرسید.
وارد اتاق شدم و به اتاق خیره بودم که یهو صدای اومد
"~دخترم اینجا چیکار میکنی
سرمو چرخوندم و نگاهو به اجوما دادم
" +چیزه... فقط اومدم نگاهی به اینجا بندازم
"~اگه رئیس بفهمه بد میشه
" +نه دست به چیزی نمیزنم فقط نگاهی میکنم و زود میام بیرون
"~باشه خونه مال خودته فقط قبل از اینه رئیس بیاد از اتاق بیا بیرون
"+چشم
اجوما سرشو تکون داد و از اتاق خارج شد و در رو هم بست
سرمو چرخوندم و دوباره نگاه اتاق کردم
"+تاحالا اینجور اتاقی ندیده بودم
که یهو چشمم خورد به پیانه گوشه اتاق کنار پنجره آروم رفتم سمتش
"+پس این مرد پیانو هم بلده.. هوم.. خوبه
روی صندلی کوچولویی که روبه روی پیانو بود نشستم چشمم به نت های مرطب کنار پیانو افتاد
"+پس الانم پیانو میزنه
بعد حرفم شروع کردم به پیانو زدن
همین جوری در حال پیانو زدن بودم که صدای یکی داخل اتاق پیچید
"_پس اینجا یکی خیلی فضوله
زود دستمو از پیانو برداشتم و از روی صندلی بلد شدم چرخیدم سمت صدا
تهیونگ تکیه داده بود به چارچوب در و با همون نگاه خمار ولی رضایت امیز بهم خیره شده بود
" +چیزه من فقط حوصلم سر رفته بود
"_چطوری پیانو بلد شدی
" +وقتی بچه بودم یکی از دوستام بهم یاد داد
تهیونگ بعد حرفم حالت صورتش عوض شد انگار حرفی که زدم بهش انگیزه داره بود
____________________________
بفرمایید تقدیم به ملکه هام 💞✨
- ۵.۱k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط