HATE TO LOVE

HATE TO LOVE²¹

HATE TO LOVE²¹
جین‌وو:خب...
شماها یادتون نمیاد.

چشمام کمی ریز شد...

یعنی قبلا چه اتفاقی افتاده که من یادم نمیاد؟

جین‌وو:از طرز نگاهت معلومه که هیچی یادت نیست.


دیگه تحمل نکردم و پرسیدم:

+:ملکه میشه لطفاً واضح تر حرف بزنید؟

حرکات شستش به روی پشت دستم لحظه‌ای متوقف شد...

بعد نفس عمیق کشید.

جین‌وو:این قضیه برای هفت سال پیش هست.
زمانی که تو ۱۱ ساله و جونگکوک من ۲۳ ساله بوده.

سکوت کرده بودم،و فقط گوش میدادم.

جین‌وو:این رو حتما یادت هست،که در اون زمان ما چقدر باهم رفت و آمد داشتیم.
ماهانه یا ما مهمان شما بودیم،و برعکسش.

لحظه‌ای مکث کرد...

انگار که هنوز مطمئن نبود که حرفش رو بزنه یا نه؟

با هر حرفش تکه های از گذشته مثل صحنه‌ای تو ذهنم میومدن و می‌رفتن.

ولی در آخر گفت و بار روی شونه‌هاش رو کمتر کرد:

جین‌وو:پادشاهی بکجه و تیسفون درحال برنامه ریزی و عملی کردن یک پیمان صلح بودند،که وقتی شاهدخت یعنی خودت به سن هجده سالگی رسیدی،وصلتی صورت بگیره تا رشته‌ی پیمان قوی تر بشه.
جونگکوک هم مشکلی نداشت.
تا زمانی که...

+:خب؟

چشماش کمی لرزیدن...

جین‌وو:تا زمانی که وزیر اعظم شروع کرد به دخالت کردن...
اون نمی‌خواست این صلح صورت بگیره.
چونکه به ضررش تموم میشد.

+:برای همین با دخترش کاری کردن که ولیعهد سرد و سرکش بشه.

لحظه‌ای چشماش از سر احساس درد و رنج درخشید...

همراه با تایید سر گفت:

جین‌وو:درسته...
کاملا درسته.
و ولیعهد هم گرفتار بد دختری شد...
اون فکر می‌کنه که لیا عاشقشه...
درصورتی که اون رابطه فقط دامی هستش که لیا با وزیر اعظم برای جونگکوک من پهن کردن...
چون که اونا فقط طمعی هستن برای جذب قدرت و مقامی بیشتر.

چند لحظه سکوت آرام،اما در فکری طنین انداز شد.

+:خب...
چه کمکی از من برمیاد،ملکه؟

ملکه که حالا خوشحال بود،چون قراره بهش کمک کنم،کمی صاف تر نشست،و با اشتیاق بهم نگاه می‌کرد.

جین‌وو:خب...

{درود بر همه گی!
حالتون چطوره؟
من که ععععععععععععااااااااااااااااااااااللللللللللللللللللللیییییییییییییییم!
عزیزان می‌دونم که سخت هست،اما من هم مدرسه دارم و درس ها رو سرم خراب شدن!
برای همین شاید هرشب یا یه شب درمیون پارت داریم🌸.
دوستتون دارم خدافظ💖.}

تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.

#بی‌تی‌اس#جونگکوک#آرمی#فیک#فن‌فیکشن#ازدواج‌اجباری
دیدگاه ها (۰)

ا.ت دست ایون رو گرفت و خواست بره ، ولی یه خال آشنا روی سر ته...

𓂀 ── 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌𝒘𝒐𝒐𝒅 𝑴𝒂𝒏𝒐𝒓 ── 𓂀

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p21چند دست لباس خ...

part 14

𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪پارت ششم | «پسری که هیچ‌کس بهش نزدیک نمی...

🎀🦋 پارت ۲۵ — ویو آت 🌸𐙚رفتم حموم، روتینم رو انجام دادم و بعد ...

وقتی وسط مهمونی....🏵️جونگکوک: آماده شدی عزیزم؟؟ــ آره اومدم....

نـفـرتــ𝑯𝒂𝒕𝒆𝑷𝒂𝒓𝒕: 𝟏𝟎_ من نمی‌خواستم اینجوری بشه جونگکوک‌ هلش...

𝑨 𝑪𝒂𝒔𝒆 𝑪𝒂𝒍𝒍𝒆𝒅 𝑳𝒐𝒗𝒆Part 10جین با عجله از اتاق بازجویی بیرون ر...

پارت هفتم — فقط یک آشنای عجیبیورا بعد از آن روز، دیگر یونگی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط