𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅 𝒕𝒐 𝒕𝒉𝒆 𝑼𝒏𝒘𝒂𝒏𝒕𝒆𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽
𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅 𝒕𝒐 𝒕𝒉𝒆 𝑼𝒏𝒘𝒂𝒏𝒕𝒆𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽
Part 10
دستامون رو خیلی حرفه ای و انگار که از قبل تمرین کردیم روی بدن هم حرکت میدادیم..
بعد از حدود 3 دقیقه.. وقت قسمتی از رقص رسید که باید تو بغلش خم میشدم و اون دستشو زیر کمرم میزاشت..
همین کار رو هم انجام دادیم..
یهو توی صورتم خم شد و همه جیغی کشیدن..
برای چند لحظه توی همون حالت موندیم..
انگار دوتامون هیچ صدایی نمیشنیدیم.. چون فقط تو چشمای هم خیره شده بودیم..
صورتشو نزدیک تر اورد..
بعد که فهمید تو چه موقعیتی هستیم سریع به حالت اول برگشتیم و یه دور زیر دستش چرخیدم...
و رقص دو نفره تمام شد..
حالا زوج ها کم کم به سمتمون میومدن.. و اهنگ ملایمی پخش شد..
من و جونگکوک باید بازم میرقصیدیم.. وسط سالن.. وسط زوج ها..
همه شروع به رقصیدن کردیم..
انگار همهچی ..عجیب شده بود
نه موسیقی مثل قبل به گوشم میرسید.. نه صدای خندهها و حرفهای اطرافمون رو درست میشنیدم..
فقط صدای قدمهامون بود که با ریتم آهنگ هماهنگ میشد
دستش دور کمرم قرار داشت و دست دیگهش دستم رو گرفته بود..
سرم رو کمی بالا آوردم و نگاش کردم..
اونم درست همون لحظه نگاهم کرد.. نگاههامون برای چند ثانیه به هم گره خوردن..
لبخند محوی گوشهی لبش نشست.. اونقدر کمرنگ که اگه تمام حواسم بهش نبود شاید اصلاً متوجهش نمیشدم..
آروم منو به سمت خودش کشید و همزمان با چرخش زوجهای اطرافمون، منم چرخیدم..
وقتی دوباره روبهروش قرار گرفتم فاصلهمون کمتر از قبل بود..
نگاهش از چشمهام پایین اومد و دوباره بالا برگشت..
زیر لب طوری که فقط خودم بشنوم گفت..
_هنوزم ازم میترسی؟
از سوال ناگهانیش جا خوردم...
+چی؟
نگاهش رو ازم نگرفت..
_توی رقص اول... وقتی نزدیکت شدم برای یه لحظه نفست بند اومد..
قلبم محکم به سینهم کوبید.. پس اونم متوجه شده بود..
لبهام رو به هم فشردم و سعی کردم عادی رفتار کنم..
+اشتباه دیدی..
لبخندش کمی پررنگتر شد..
_ممکنه..
اما لحنش جوری بود که انگار اصلا حرفم رو باور نکرده..
با تغییر ریتم آهنگ دستم رو کمی بالا برد و منو با چرخشی اروم.. حرکت داد..
قسمت پایین لباسم دور پاهام حرکت کرد و درست وقتی دوباره به سمتش برگشتم دستش پشت کمرم قرار گرفت و منو نگه داشت..
برای یه لحظه تعادلم رو از دست دادم..
اما قبل از اینکه حتی فرصت کنم واکنشی نشون بدم محکم نگهم داشته بود..
چشمهام ناخودآگاه به چشمهاش دوخته شدن..
_حواست کجاست نلا؟
اسمم رو آروم گفت..
اونقدر آروم که بیشتر از اینکه بشنومش حسش کردم..
نمیدونستم باید چی جواب بدم
شاید چون خودمم جوابش رو نمیدونستم..
چون چند دقیقه پیش مردی که فقط همسر ناخواسته ام بود.. برای چند ثانیه تمام حواسم رو ازم گرفته بود..
و بدتر از اون...
هنوز هم داشت همین کار رو میکرد..
سرم رو کمی پایین انداختم و سعی کردم از نگاهش فرار کنم
اما دستش رو رها نکرد..
با حرکت بعدی موسیقی دوباره شروع به رقصیدن کردیم.. این بار آرومتر... نزدیکتر.. و بدون اون فاصلهای که از اول بینمون نگه داشته بودیم..
زوجها دورمون میچرخیدن..
نور لوسترها روی زمین میافتاد و صدای موسیقی تمام سالن رو پر کرده بود..
همهچیز دقیقاً شبیه یه شب عروسی رویایی بود..
بهجز حقیقتی که فقط من و اون میدونستیم..
این ازدواج انتخاب هیچکدوممون نبود..
من حتی نمیدونستم مردی که دستش رو دور کمرم حلقه کرده بیرون از این سالن چهجور آدمیه..
فقط میدونستم کوه یخه..
و اون هم احتمالا هیچ تصوری از دختری که حالا همسرش بود نداشت...
بااینحال وقتی آروم منو به سمت خودش چرخوند و نگاهم کرد برای چند ثانیه همهی اون حقیقتها از ذهنم محو شدن.
انگار برای چند ضرب از موسیقی نه خبری از دو خانواده بود.. نه قراردادی.. نه پیوندی که به اجبار بینمون بسته شده بود..
فقط من بودم و اون...
و فاصلهای که هر بار سعی میکردیم حفظش کنیم.. بیصدا کمتر میشد..
آهنگ به قسمت پایانی خودش رسید..
حرکتهامون آرومتر شدن..
دستم هنوز توی دستش بود و سرم بیاختیار کمی به سمتش متمایل شده بود..
درست همون لحظه جونگکوک سرش رو پایین آورد..
_نلا؟
+هوم؟
چند ثانیه سکوت کرد..
بعد با همون صدای آروم و مطمئنش گفت..
_عجیبه...
نگاهش کردم..
+چی؟
Part 10
دستامون رو خیلی حرفه ای و انگار که از قبل تمرین کردیم روی بدن هم حرکت میدادیم..
بعد از حدود 3 دقیقه.. وقت قسمتی از رقص رسید که باید تو بغلش خم میشدم و اون دستشو زیر کمرم میزاشت..
همین کار رو هم انجام دادیم..
یهو توی صورتم خم شد و همه جیغی کشیدن..
برای چند لحظه توی همون حالت موندیم..
انگار دوتامون هیچ صدایی نمیشنیدیم.. چون فقط تو چشمای هم خیره شده بودیم..
صورتشو نزدیک تر اورد..
بعد که فهمید تو چه موقعیتی هستیم سریع به حالت اول برگشتیم و یه دور زیر دستش چرخیدم...
و رقص دو نفره تمام شد..
حالا زوج ها کم کم به سمتمون میومدن.. و اهنگ ملایمی پخش شد..
من و جونگکوک باید بازم میرقصیدیم.. وسط سالن.. وسط زوج ها..
همه شروع به رقصیدن کردیم..
انگار همهچی ..عجیب شده بود
نه موسیقی مثل قبل به گوشم میرسید.. نه صدای خندهها و حرفهای اطرافمون رو درست میشنیدم..
فقط صدای قدمهامون بود که با ریتم آهنگ هماهنگ میشد
دستش دور کمرم قرار داشت و دست دیگهش دستم رو گرفته بود..
سرم رو کمی بالا آوردم و نگاش کردم..
اونم درست همون لحظه نگاهم کرد.. نگاههامون برای چند ثانیه به هم گره خوردن..
لبخند محوی گوشهی لبش نشست.. اونقدر کمرنگ که اگه تمام حواسم بهش نبود شاید اصلاً متوجهش نمیشدم..
آروم منو به سمت خودش کشید و همزمان با چرخش زوجهای اطرافمون، منم چرخیدم..
وقتی دوباره روبهروش قرار گرفتم فاصلهمون کمتر از قبل بود..
نگاهش از چشمهام پایین اومد و دوباره بالا برگشت..
زیر لب طوری که فقط خودم بشنوم گفت..
_هنوزم ازم میترسی؟
از سوال ناگهانیش جا خوردم...
+چی؟
نگاهش رو ازم نگرفت..
_توی رقص اول... وقتی نزدیکت شدم برای یه لحظه نفست بند اومد..
قلبم محکم به سینهم کوبید.. پس اونم متوجه شده بود..
لبهام رو به هم فشردم و سعی کردم عادی رفتار کنم..
+اشتباه دیدی..
لبخندش کمی پررنگتر شد..
_ممکنه..
اما لحنش جوری بود که انگار اصلا حرفم رو باور نکرده..
با تغییر ریتم آهنگ دستم رو کمی بالا برد و منو با چرخشی اروم.. حرکت داد..
قسمت پایین لباسم دور پاهام حرکت کرد و درست وقتی دوباره به سمتش برگشتم دستش پشت کمرم قرار گرفت و منو نگه داشت..
برای یه لحظه تعادلم رو از دست دادم..
اما قبل از اینکه حتی فرصت کنم واکنشی نشون بدم محکم نگهم داشته بود..
چشمهام ناخودآگاه به چشمهاش دوخته شدن..
_حواست کجاست نلا؟
اسمم رو آروم گفت..
اونقدر آروم که بیشتر از اینکه بشنومش حسش کردم..
نمیدونستم باید چی جواب بدم
شاید چون خودمم جوابش رو نمیدونستم..
چون چند دقیقه پیش مردی که فقط همسر ناخواسته ام بود.. برای چند ثانیه تمام حواسم رو ازم گرفته بود..
و بدتر از اون...
هنوز هم داشت همین کار رو میکرد..
سرم رو کمی پایین انداختم و سعی کردم از نگاهش فرار کنم
اما دستش رو رها نکرد..
با حرکت بعدی موسیقی دوباره شروع به رقصیدن کردیم.. این بار آرومتر... نزدیکتر.. و بدون اون فاصلهای که از اول بینمون نگه داشته بودیم..
زوجها دورمون میچرخیدن..
نور لوسترها روی زمین میافتاد و صدای موسیقی تمام سالن رو پر کرده بود..
همهچیز دقیقاً شبیه یه شب عروسی رویایی بود..
بهجز حقیقتی که فقط من و اون میدونستیم..
این ازدواج انتخاب هیچکدوممون نبود..
من حتی نمیدونستم مردی که دستش رو دور کمرم حلقه کرده بیرون از این سالن چهجور آدمیه..
فقط میدونستم کوه یخه..
و اون هم احتمالا هیچ تصوری از دختری که حالا همسرش بود نداشت...
بااینحال وقتی آروم منو به سمت خودش چرخوند و نگاهم کرد برای چند ثانیه همهی اون حقیقتها از ذهنم محو شدن.
انگار برای چند ضرب از موسیقی نه خبری از دو خانواده بود.. نه قراردادی.. نه پیوندی که به اجبار بینمون بسته شده بود..
فقط من بودم و اون...
و فاصلهای که هر بار سعی میکردیم حفظش کنیم.. بیصدا کمتر میشد..
آهنگ به قسمت پایانی خودش رسید..
حرکتهامون آرومتر شدن..
دستم هنوز توی دستش بود و سرم بیاختیار کمی به سمتش متمایل شده بود..
درست همون لحظه جونگکوک سرش رو پایین آورد..
_نلا؟
+هوم؟
چند ثانیه سکوت کرد..
بعد با همون صدای آروم و مطمئنش گفت..
_عجیبه...
نگاهش کردم..
+چی؟
- ۸۶۴
- ۰۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط