Part 18
Part 18
_چیزی شده؟
+ها؟ نه..
_پس چرا اینقدر به تخت نگاه میکنی؟
+من؟
_اره دیگه
آروم سرم رو پایین انداختم
+اومممم.. نمیدونم.. فقط یه چیزی ذهنمو درگیر کرده..
یه ابروشو بالا انداخت..
_چی؟
+چرا باید بالای تختت آینه بزاری؟
برای چند لحظه فقط بهم نگاه کرد..بعد با پوزخند پررنگی سرشو پایین انداخت و لب پایینیش رو به دندون گرفت..
_واقعاً خنگی بچه..
+چرا؟
_هیچی.. بعدا میفهمی...
لبهام رو جمع کردم و چیزی نگفتم..
چند لحظه بعد کتش رو از روی مبل برداشت و روی صندلی کنار میز گذاشت..
_سرویس بهداشتی اون طرفه.. اگه چیزی لازم داشتی هم به اجوما بگو..
+باشه..
_فردا هم وسایلت رو منتقل میکنن اینجا..
+اوهوم..
نگاهی بهش انداختم و دوباره پرسیدم..
+اممم.. جونگکوک؟
_هوم؟
+یعنی... وسایل منم قراره توی همین کمد باشه؟
نگاهش رو به سمتم برگردوند..
_اره
_سمت راست کمد رو خالی میکنن.. برای تو..
+آهااا.. باشه
با رضایت سرم رو تکون دادم و دوباره به کمد نگاه کردم..
واقعا بزرگ بود..
حتی به نظرم میرسید تمام لباسهای من هم به زور بتونن نصف یکی از قسمتهاش رو پر کنن..
+همه جای این خونه همینقدر بزرگه؟
_تقریبا..
+پس اگه یه روز گم بشم چی؟
نگاهش رو بهم دوخت..
_گم بشی؟
+خب... شاید
چند ثانیه نگاهم کرد و بعد خیلی خونسرد گفت..
_فقط کافیه از اجوما کمک بگیری
+آهان..
سرش رو کمی تکون داد..
بعد به سمت میز کنار تخت رفت و گوشیاش رو برداشت..
_چیز دیگهای لازم نداری؟
کمی فکر کردم..
بعد نگاهم دوباره به تخت افتاد..
+اممم...
ابروهاش رو بالا برد..
_باز چی شده؟
+ما...
مکث کردم و دوباره بهش نگاه کردم..
+یعنی...
نگاهش رو از گوشی گرفت و کاملا سمتم چرخوند..
_درست حرف بزن نلا..
+آخه...
چند لحظه سکوت کردم و بالاخره با صدای آرومتری پرسیدم..
+ما قراره روی همین تخت بخوابیم؟
نگاهش روی صورتم ثابت موند..پوزخند ریزی زد
بعد نگاهی به تخت انداخت..
_خب؟
+هیچی...
_مشکلی داره؟
+نه.. یعنی... نه که مشکل داشته باشه...
کمی دستپاچه شدم و سعی کردم جمله ام رو درست کنم..
+فقط... نمیدونم...
چند ثانیه سکوت کرد..
بعد گوشی رو روی میز گذاشت و با همون لحن آروم و جدی گفت..
_نلا، قرار نیست اتفاق خاصی بیفته.. راحت باش
سرم رو کمی بالا آوردم..و نفس راحتی کشیدم
_هر طرف تخت که راحتتری بخواب.. من هم طرف خودم میخوابم..
+یعنی... وسطش هم بالش میذاریم؟
این بار نگاهش برای چند لحظه روی صورتم موند..
بعد گوشه لبش بالا رفت..
_اگه اینقدر نگرانی میتونیم یه دیوار هم وسطش بسازیم..
چشمهام رو ریز کردم..
+مسخره میکنی؟
_نه.. دارم راهحل میدم.
لبهام رو باد کردم و نگاهم رو ازش گرفتم..
صدای خنده کوتاهش دوباره بلند شد..
چند لحظه بعد به سمت یکی از مبلها رفتم و کیف کوچیکم رو که همراهم بود روی اون گذاشتم..
بعد دوباره به سمت جونگکوک برگشتم..
+ من رفتم سرویس
_باشه
به سمت سرویس رفتم..
وارد شدم و در رو بستم..
چند لحظه به در نگاه کردم و بعد آروم نفس بیرون دادم..
خدایا...
چه شب عجیبی بود..
از یه طرف خونه جدید، از یه طرف زندگی جدید و از یه طرف هم مردی که قرار بود از این به بعد شوهرم باشه..
هنوز هم نمیتونستم درست و حسابی بهش عادت کنم..
نگاهی به آینه انداختم و موهام رو که جلوی صورتم ریخته بود پشت گوشم زدم..هوفففف
نلا... فقط آروم باش
مشغول آماده شدن برای خواب شدم..
بعد از انجام همه کارهام از سرویس بیرون اومدم..
نگاهم به جونگکوک افتاد.. هنوز نخوابیده بود
به سقف خیره بود..
+چرا مثل دیوونه ها به سقف زل زدی هوم؟(کیوت)
نگاهم کرد..
_چی گفتی؟
+امممم.. منظورم اینه که..یکم ترسناک شدی.. همین
_بیا بگیر بخواب بچه.. از وقت خوابت گذشته
+بچه خودتی مردتیکه بی ادب(کیوت)
(ویو کوک)
با حالت کیوت و معترض داشت بهم توهین میکرد..
منم چیزی نمیگفتم.. چون اون واقعا یه بچه بود..
فقط با یه لبخند محوی که خودمم ازش خبر نداشتم بهش نگاه میکردم..
من چم شده بود؟
چرا اینجوری شدم.. لعنتی
همینطور تند تند حرف میزد..
_بسه دیگه چقدر پر حرفی.. بیا بگیر بخواب ببینم
+ایش.. برو بابا
_چی گفتی؟
انگار که ترسیده باشه گفت..
+هیچی.. هیچی
_بیا اینجا
اومد سمتم و روی تخت دراز کشید.. اروم اروم سرشو به طرفم چرخوند..
باهم چشم تو چشم شدیم.. برای چند لحظه هیچکدوم حرفی نزدیم.. و فقط به هم نگاه کردیم..
کل اجزای صورتشو یکی یکی زیر نظر داشتم.. بینی کوچیکش.. چشمای درشت و عسلیش.. موهای بور و طلاییش...
و..
لب های درشت و سرخش..
برای چند لحظه هوش از سرم پرید..
زیبا بود.. واقعا زیبا بود..
بعد از چند دقیقه به خودم اومدم.. و نگاهمو ازش گرفتم و به سقف دادم..
روشو ازم گرفت و به طرف مخالف من خوابید
_چیزی شده؟
+ها؟ نه..
_پس چرا اینقدر به تخت نگاه میکنی؟
+من؟
_اره دیگه
آروم سرم رو پایین انداختم
+اومممم.. نمیدونم.. فقط یه چیزی ذهنمو درگیر کرده..
یه ابروشو بالا انداخت..
_چی؟
+چرا باید بالای تختت آینه بزاری؟
برای چند لحظه فقط بهم نگاه کرد..بعد با پوزخند پررنگی سرشو پایین انداخت و لب پایینیش رو به دندون گرفت..
_واقعاً خنگی بچه..
+چرا؟
_هیچی.. بعدا میفهمی...
لبهام رو جمع کردم و چیزی نگفتم..
چند لحظه بعد کتش رو از روی مبل برداشت و روی صندلی کنار میز گذاشت..
_سرویس بهداشتی اون طرفه.. اگه چیزی لازم داشتی هم به اجوما بگو..
+باشه..
_فردا هم وسایلت رو منتقل میکنن اینجا..
+اوهوم..
نگاهی بهش انداختم و دوباره پرسیدم..
+اممم.. جونگکوک؟
_هوم؟
+یعنی... وسایل منم قراره توی همین کمد باشه؟
نگاهش رو به سمتم برگردوند..
_اره
_سمت راست کمد رو خالی میکنن.. برای تو..
+آهااا.. باشه
با رضایت سرم رو تکون دادم و دوباره به کمد نگاه کردم..
واقعا بزرگ بود..
حتی به نظرم میرسید تمام لباسهای من هم به زور بتونن نصف یکی از قسمتهاش رو پر کنن..
+همه جای این خونه همینقدر بزرگه؟
_تقریبا..
+پس اگه یه روز گم بشم چی؟
نگاهش رو بهم دوخت..
_گم بشی؟
+خب... شاید
چند ثانیه نگاهم کرد و بعد خیلی خونسرد گفت..
_فقط کافیه از اجوما کمک بگیری
+آهان..
سرش رو کمی تکون داد..
بعد به سمت میز کنار تخت رفت و گوشیاش رو برداشت..
_چیز دیگهای لازم نداری؟
کمی فکر کردم..
بعد نگاهم دوباره به تخت افتاد..
+اممم...
ابروهاش رو بالا برد..
_باز چی شده؟
+ما...
مکث کردم و دوباره بهش نگاه کردم..
+یعنی...
نگاهش رو از گوشی گرفت و کاملا سمتم چرخوند..
_درست حرف بزن نلا..
+آخه...
چند لحظه سکوت کردم و بالاخره با صدای آرومتری پرسیدم..
+ما قراره روی همین تخت بخوابیم؟
نگاهش روی صورتم ثابت موند..پوزخند ریزی زد
بعد نگاهی به تخت انداخت..
_خب؟
+هیچی...
_مشکلی داره؟
+نه.. یعنی... نه که مشکل داشته باشه...
کمی دستپاچه شدم و سعی کردم جمله ام رو درست کنم..
+فقط... نمیدونم...
چند ثانیه سکوت کرد..
بعد گوشی رو روی میز گذاشت و با همون لحن آروم و جدی گفت..
_نلا، قرار نیست اتفاق خاصی بیفته.. راحت باش
سرم رو کمی بالا آوردم..و نفس راحتی کشیدم
_هر طرف تخت که راحتتری بخواب.. من هم طرف خودم میخوابم..
+یعنی... وسطش هم بالش میذاریم؟
این بار نگاهش برای چند لحظه روی صورتم موند..
بعد گوشه لبش بالا رفت..
_اگه اینقدر نگرانی میتونیم یه دیوار هم وسطش بسازیم..
چشمهام رو ریز کردم..
+مسخره میکنی؟
_نه.. دارم راهحل میدم.
لبهام رو باد کردم و نگاهم رو ازش گرفتم..
صدای خنده کوتاهش دوباره بلند شد..
چند لحظه بعد به سمت یکی از مبلها رفتم و کیف کوچیکم رو که همراهم بود روی اون گذاشتم..
بعد دوباره به سمت جونگکوک برگشتم..
+ من رفتم سرویس
_باشه
به سمت سرویس رفتم..
وارد شدم و در رو بستم..
چند لحظه به در نگاه کردم و بعد آروم نفس بیرون دادم..
خدایا...
چه شب عجیبی بود..
از یه طرف خونه جدید، از یه طرف زندگی جدید و از یه طرف هم مردی که قرار بود از این به بعد شوهرم باشه..
هنوز هم نمیتونستم درست و حسابی بهش عادت کنم..
نگاهی به آینه انداختم و موهام رو که جلوی صورتم ریخته بود پشت گوشم زدم..هوفففف
نلا... فقط آروم باش
مشغول آماده شدن برای خواب شدم..
بعد از انجام همه کارهام از سرویس بیرون اومدم..
نگاهم به جونگکوک افتاد.. هنوز نخوابیده بود
به سقف خیره بود..
+چرا مثل دیوونه ها به سقف زل زدی هوم؟(کیوت)
نگاهم کرد..
_چی گفتی؟
+امممم.. منظورم اینه که..یکم ترسناک شدی.. همین
_بیا بگیر بخواب بچه.. از وقت خوابت گذشته
+بچه خودتی مردتیکه بی ادب(کیوت)
(ویو کوک)
با حالت کیوت و معترض داشت بهم توهین میکرد..
منم چیزی نمیگفتم.. چون اون واقعا یه بچه بود..
فقط با یه لبخند محوی که خودمم ازش خبر نداشتم بهش نگاه میکردم..
من چم شده بود؟
چرا اینجوری شدم.. لعنتی
همینطور تند تند حرف میزد..
_بسه دیگه چقدر پر حرفی.. بیا بگیر بخواب ببینم
+ایش.. برو بابا
_چی گفتی؟
انگار که ترسیده باشه گفت..
+هیچی.. هیچی
_بیا اینجا
اومد سمتم و روی تخت دراز کشید.. اروم اروم سرشو به طرفم چرخوند..
باهم چشم تو چشم شدیم.. برای چند لحظه هیچکدوم حرفی نزدیم.. و فقط به هم نگاه کردیم..
کل اجزای صورتشو یکی یکی زیر نظر داشتم.. بینی کوچیکش.. چشمای درشت و عسلیش.. موهای بور و طلاییش...
و..
لب های درشت و سرخش..
برای چند لحظه هوش از سرم پرید..
زیبا بود.. واقعا زیبا بود..
بعد از چند دقیقه به خودم اومدم.. و نگاهمو ازش گرفتم و به سقف دادم..
روشو ازم گرفت و به طرف مخالف من خوابید
- ۱.۳k
- ۰۸ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط