چند پارتی (درخواستی)
[وقتی میخردت و.......]
_______________________________
چند ثانیه بعد صدای باز شدن در اومد و بعد صدای بم و آشنایی که باعث شد تمام بدنم یخ بزنه
"_ صبح بخیر پارک جونگ سو
قلبم محکم به سینه م کوبید
این صدا رو میشناختم
همون صدایی بود که دیشب حتی توی خوابم هم ولم نمیکرد
آروم از جام بلند شدم و چند قدم به سمت ورودی برداشتم
وقتی به ورودی رسیدم چشمم به مردی افتاد که با کت و شلوار مشکی و نگاه سردش درست روبه روی بابام ایستاده بود
کیم تهیونگ
با دیدنش نفسم بند اومد
دستام ناخودآگاه شروع به لرزیدن کردن و تمام اتفاقات دیشب دوباره جلوی چشمام اومدن
تهیونگ نگاهی به بابام انداخت و بعد بدون اینکه منتظر دعوت بشه وارد خونه شد
"_ خب پارک جونگ سو پول من آماده ست
بابام سرشو پایین انداخت
" % آقای کیم من هنوز نتونستم تمام مبلغ رو جور کنم ولی قسم میخورم دارم تلاشم رو میکنم
تهیونگ خنده کوتاه و بی روحی کرد
"_ تلاش
چند قدم جلو اومد و دستاشو توی جیب شلوارش گذاشت
" _ فکر کردی من با تلاش های تو میتونم پولمو پس بگیرم
"% فقط چند روز دیگه بهم فرصت بدین خواهش میکنم
" _ من دیروز بهت فرصت دادم و تو هم نتونستی ازش استفاده کنی
بابام چیزی نگفت
من همون جا ایستاده بودم و با ترس بهشون نگاه میکردم
دلم میخواست برم و پشت بابام قایم بشم ولی پاهام انگار به زمین چسبیده بودن
تهیونگ سرشو چرخوند و نگاهش برای اولین بار روی من ثابت موند
وقتی چشم تو چشم شدیم ناخودآگاه یه قدم عقب رفتم
نگاهش از سر تا پام گذشت و بعد دوباره به صورتم برگشت
بابام سریع به چرخید و وقتی منو دید که با ترس به تهیونگ خیره شده بودم جلوی من ایستاد
"% آقای کیم خواهش میکنم پای دخترم رو وسط نکشین
تهیونگ ابروشو بالا انداخت
" _ من هنوز چیزی نگفتم که اینقدر ترسیدی
"% من فقط میخوام دخترم از این ماجرا دور بمونه
تهیونگ با خونسردی به اطراف نگاه کرد و بعد روی مبل نشست
" _ پس پول منو بده تا دخترت هم از این ماجرا دور بمونه
بابام سکوت کرد
از همون سکوتش فهمیدم که هنوزم هیچ راهی برای پرداخت بدهی پیدا نکرده
اشک توی چشمام جمع شد
"+ بابا
بابام برگشت و نگام کرد
"% عزیزم برو توی اتاقت
سرمو به نشونه مخالفت تکون دادم
"+ نه بابا من میخوام اینجا بمونم
تهیونگ با شنیدن حرفم لبخند محوی زد
" _ چه دختر شجاعی
با عصبانیت بهش نگاه کردم
"+ من ازت نمیترسم
همین که این حرف از دهنم بیرون اومد خودم هم فهمیدم چقدر دروغ گفتم
تهیونگ از روی مبل بلند شد و به سمتم اومد
هر قدمی که نزدیک تر میشد من یه قدم عقب میرفتم تا اینکه پشتم به دیوار خورد
تهیونگ درست مقابلم ایستاد و کمی سرشو خم کرد
" _ پس چرا دستات دارن میلرزن دختر کوچولو
به دستام نگاه کردم و سریع مشت شون کردم
"+ به تو ربطی نداره
برای چند لحظه فقط نگام کرد و بعد برگشت سمت بابام
"_ خب پارک جونگ سو فکر کنم یه راه دیگه برای تسویه بدهیت پیدا کردم
بابام با نگرانی نگاش کرد
" % منظورتون چیه
تهیونگ دستشو توی جیب شلوارش گذاشت و با خونسردی گفت
"_ دخترت با من میاد
برای چند ثانیه احساس کردم درست نشنیدم
با ناباوری بهش خیره شدم
"+ چی
بابام سریع جلو اومد
"% امکان نداره آقای کیم دخترم هیچ ربطی به بدهی من نداره
تهیونگ نگاه سردش رو به بابام دوخت
_ پس پول من کجاست
بابام لب هاشو به هم فشار داد ولی جوابی نداشت
"_ من پولمو میخوام و چون تو نمیتونی بدهیت رو پرداخت کنی دخترت تا وقتی تکلیف بدهی مشخص بشه با من میاد
با شنیدن حرفش اشک هام سرازیر شدن
سریع به سمت بابام رفتم و دستشو محکم گرفتم
"+ بابا من نمیخوام برم من....... من میترسم.
بابام منو پشت خودش پنهون کرد و با صدای لرزونی گفت
َ" % هر کاری میخواین با خودم بکنین ولی دخترم رو ازم نگیرین
تهیونگ حتی ذره ای هم تحت تأثیر حرفش قرار نگرفت
"_ پس باید قبل از تموم شدن مهلت به فکر پول می افتادی
بعد سرشو به سمت مردهایی که پشت سرش ایستاده بودن چرخوند
" _ آماده ش کنین
با شنیدن این حرف چشمام از وحشت گشاد شدن
دست بابام رو محکم تر گرفتم و با گریه گفتم
"+ باباااااا
اما وقتی دست یکی از مردها به سمتم دراز شد فهمیدم که التماس های من هیچ فایده ای نداره
و از همون لحظه بود که زندگی من برای همیشه تغییر کرد
____________________________
وایسین. یک. پارت دیگه هم. اپلود میکنم 💞🎀
_______________________________
چند ثانیه بعد صدای باز شدن در اومد و بعد صدای بم و آشنایی که باعث شد تمام بدنم یخ بزنه
"_ صبح بخیر پارک جونگ سو
قلبم محکم به سینه م کوبید
این صدا رو میشناختم
همون صدایی بود که دیشب حتی توی خوابم هم ولم نمیکرد
آروم از جام بلند شدم و چند قدم به سمت ورودی برداشتم
وقتی به ورودی رسیدم چشمم به مردی افتاد که با کت و شلوار مشکی و نگاه سردش درست روبه روی بابام ایستاده بود
کیم تهیونگ
با دیدنش نفسم بند اومد
دستام ناخودآگاه شروع به لرزیدن کردن و تمام اتفاقات دیشب دوباره جلوی چشمام اومدن
تهیونگ نگاهی به بابام انداخت و بعد بدون اینکه منتظر دعوت بشه وارد خونه شد
"_ خب پارک جونگ سو پول من آماده ست
بابام سرشو پایین انداخت
" % آقای کیم من هنوز نتونستم تمام مبلغ رو جور کنم ولی قسم میخورم دارم تلاشم رو میکنم
تهیونگ خنده کوتاه و بی روحی کرد
"_ تلاش
چند قدم جلو اومد و دستاشو توی جیب شلوارش گذاشت
" _ فکر کردی من با تلاش های تو میتونم پولمو پس بگیرم
"% فقط چند روز دیگه بهم فرصت بدین خواهش میکنم
" _ من دیروز بهت فرصت دادم و تو هم نتونستی ازش استفاده کنی
بابام چیزی نگفت
من همون جا ایستاده بودم و با ترس بهشون نگاه میکردم
دلم میخواست برم و پشت بابام قایم بشم ولی پاهام انگار به زمین چسبیده بودن
تهیونگ سرشو چرخوند و نگاهش برای اولین بار روی من ثابت موند
وقتی چشم تو چشم شدیم ناخودآگاه یه قدم عقب رفتم
نگاهش از سر تا پام گذشت و بعد دوباره به صورتم برگشت
بابام سریع به چرخید و وقتی منو دید که با ترس به تهیونگ خیره شده بودم جلوی من ایستاد
"% آقای کیم خواهش میکنم پای دخترم رو وسط نکشین
تهیونگ ابروشو بالا انداخت
" _ من هنوز چیزی نگفتم که اینقدر ترسیدی
"% من فقط میخوام دخترم از این ماجرا دور بمونه
تهیونگ با خونسردی به اطراف نگاه کرد و بعد روی مبل نشست
" _ پس پول منو بده تا دخترت هم از این ماجرا دور بمونه
بابام سکوت کرد
از همون سکوتش فهمیدم که هنوزم هیچ راهی برای پرداخت بدهی پیدا نکرده
اشک توی چشمام جمع شد
"+ بابا
بابام برگشت و نگام کرد
"% عزیزم برو توی اتاقت
سرمو به نشونه مخالفت تکون دادم
"+ نه بابا من میخوام اینجا بمونم
تهیونگ با شنیدن حرفم لبخند محوی زد
" _ چه دختر شجاعی
با عصبانیت بهش نگاه کردم
"+ من ازت نمیترسم
همین که این حرف از دهنم بیرون اومد خودم هم فهمیدم چقدر دروغ گفتم
تهیونگ از روی مبل بلند شد و به سمتم اومد
هر قدمی که نزدیک تر میشد من یه قدم عقب میرفتم تا اینکه پشتم به دیوار خورد
تهیونگ درست مقابلم ایستاد و کمی سرشو خم کرد
" _ پس چرا دستات دارن میلرزن دختر کوچولو
به دستام نگاه کردم و سریع مشت شون کردم
"+ به تو ربطی نداره
برای چند لحظه فقط نگام کرد و بعد برگشت سمت بابام
"_ خب پارک جونگ سو فکر کنم یه راه دیگه برای تسویه بدهیت پیدا کردم
بابام با نگرانی نگاش کرد
" % منظورتون چیه
تهیونگ دستشو توی جیب شلوارش گذاشت و با خونسردی گفت
"_ دخترت با من میاد
برای چند ثانیه احساس کردم درست نشنیدم
با ناباوری بهش خیره شدم
"+ چی
بابام سریع جلو اومد
"% امکان نداره آقای کیم دخترم هیچ ربطی به بدهی من نداره
تهیونگ نگاه سردش رو به بابام دوخت
_ پس پول من کجاست
بابام لب هاشو به هم فشار داد ولی جوابی نداشت
"_ من پولمو میخوام و چون تو نمیتونی بدهیت رو پرداخت کنی دخترت تا وقتی تکلیف بدهی مشخص بشه با من میاد
با شنیدن حرفش اشک هام سرازیر شدن
سریع به سمت بابام رفتم و دستشو محکم گرفتم
"+ بابا من نمیخوام برم من....... من میترسم.
بابام منو پشت خودش پنهون کرد و با صدای لرزونی گفت
َ" % هر کاری میخواین با خودم بکنین ولی دخترم رو ازم نگیرین
تهیونگ حتی ذره ای هم تحت تأثیر حرفش قرار نگرفت
"_ پس باید قبل از تموم شدن مهلت به فکر پول می افتادی
بعد سرشو به سمت مردهایی که پشت سرش ایستاده بودن چرخوند
" _ آماده ش کنین
با شنیدن این حرف چشمام از وحشت گشاد شدن
دست بابام رو محکم تر گرفتم و با گریه گفتم
"+ باباااااا
اما وقتی دست یکی از مردها به سمتم دراز شد فهمیدم که التماس های من هیچ فایده ای نداره
و از همون لحظه بود که زندگی من برای همیشه تغییر کرد
____________________________
وایسین. یک. پارت دیگه هم. اپلود میکنم 💞🎀
- ۹۷۱
- ۱۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط