my favourite drug89

my favourite drug89

دست به کمر وایستاد و انگشتش رو سمتم گرفت:
-یکم بهم احترام بزار بچه..دارم میام کمکت فحشم میدی؟






چشمام رو توی حدقه چرخوندم که ارارا گفت:
-من یکی که نیستم.‌. شوهرت به خاطر تو کم مونده بود منو خفه کنه.




خمیازه ای کشیدم.. از ساعت چنده که بیدارم؟
گفتم:
-باشه باشه ما رفتیم خدافظ



و دست لونا رو گرفتم و از راهرو خارج شدیم.. لونا زد به بازوم و گفت:
-هی..بلاخره کار خودتو کردیا




اخم کردم و گفتم:
-چی داری میگی؟زودباش بگو از کدوم وره باید شانس آورده باشم که تا الان نکشته باشتش





اهم ای گفت و ادامو در اورد:
-وای جئون من نمیخوام برم وای من دوست دارم وای...ماچ ماچ ماچ




چشمام گرد شد:
-تو..تو از کجا میدونی؟





گفت:
-تهیونگ از پایین دیده بودتتون اومد برام تعریف کرد




تاسف وار سرمو تکون دادم:
-خاک تو سرتون کاش حداقل سینگل بودین میگفتم‌ این همه فضولی عادیه.




......





دزدکی از بادیگارد ها گذر کردیم و رسیدیم به اون آخر حیاط...اروم گفتم:
-لونا..لونا..لونااا




گفت:
-چته؟





گفتم:
-من میترسم.. به خدا منو میکشه اگه بفهمه بازم ازش سرپیچی کردم




پوزخند زد و شیطون گفت:
-نه دیگه آدم که کسی رو که نیم ساعت قبل داشت میخورد رو که نمیکشه دیگه





محکم زدم پس کلش که اخ بلندی گفت جلوی دهنشو گرفتم و گفتم:
-هیسس پیداش کردم




و محکم دستشو گرفتم و محکم در زدم... بر خلاف کارایی که میکردم تا به جونگ کوک نشون بدم اونقدرا هم که فکر می‌کنه من برخلاف همه ی چیزایی که داره پیش میبره نیستم...


واقعا داشتم از ترس غش میکردم.. بدون اینکه چیزی ببینم،حس ششمم داشت جیغ میزد فرار کن ولی یجورایی دلم میخواست اون کسی که تموم این مدت داشته بازیم میداده رو پیدا کنم...



محکم تر در زدم که یهو در باز شد..جیمین شوکه نگام کرد:
-زن داداش؟




به لونا شوکه تر نگاه کرد:
-زن داداشش ۲؟؟





بدون توجه بهش اسلحه رو از جیبش کشیدم بیرون و رفتم داخل..لونا با لبخند برای جیمین دست تکون داد و پشت سرم اومد.

وارد راهرو شدم..تند تند راه میرفتم،چون میخواستم زودتر این کابوس رو تموم کنم..اگه تهدیدی نباشه جونگ کوک هم ترس مردنم رو نداره..



اره همینه،برای همین نباید به جسد های دورم نگاه‌ کنم و خیلی سریع برم و کارو تموم کنم.



از چند تا پله پایین رفتم و درو باز کردم.. جونگ کوک گفت:
-جیمین این چ..




با دیدنم چشماشو عصبی بست و دستشو توی موهاش کرد و نگام کرد:
-داری درست پیش میری خب؟اگه فکر میکنی تا الان تونستی حرصمو در بیاری عالیه لارا داری درست پیش میری
دیدگاه ها (۲۰)

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶⁰ویو: اتدکتر سریع خودش رو به تخت ...

Part7ا.ت رو مایا می نویسمویو مایاجیمین منو از خواب بلند کرد ...

پارت ۲۵

#عشق_یا_گلوله؟ 𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²²ویو میکا_____جلوی بیم...

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

+نه بابا اخه ببی ( بوق بوق گوشی رو قطع کرد) دید ات وای چکار...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁴¹ویو میکا_____جیمین بلن...

my neighbour childhood friend:part9:ویو یونگی:یهو مامان جونگ...

پارت ۶: فاجعه‌ی بالاتنه لخت!آروم دسته‌ی چمدونم رو کشیدم و یو...

اجبار به بدبختی پارت ۳۶

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط