اجبار به بدبختی پارت ۳۶
وقتی این حرف و زد چشمام خود به خود سمته جونگ کوک برگشتن آقای خواهرشو به زور برد جونگ کوک میخواست بره که مادر گفت
مادر... جونگ کوک اون دختره داشت چی میگفت بهم بگو دورغه بگو که داشت دورغ میگفت
جونگ کوک وایستاد و برگشت سرش پایین بود
کوک... داشت........ راست میگفت من بهمه دورغ گفتم
بااین حرف چشمام از اشک لب ریز شدن
دیار... جونگ کوک تو چرا این کارو کردی هق هان بهم بگو چرا
کوک... چون فکر میکردم اینجوری ...... میتونم از دستت خلاس شم
با حرفی که زد مادر رفت جلوتر و یه سیلی زد تو گوشش
مادر... تو خجالت نمیکشی هان چرا داری با زنت بازی میکنی چرا داری بازیش میدی بهم بگو
جونگ کوک با یه عربده گفت
کوک... چون که دوسش ندارم
با چشمای اشکیم رفتم تو اتاقم روتخت نشستم و به حالم گریه کردم
دیار... خدایا چرا تموم نمیشه چرا من انقد تنهام چرا چراچرااا
انقد گریه کرده بودم که چشمام قرمز شده بود رو تخت اوفتاده بودم که در باز شد
کوک... همین الان جم کن میریم خونه
دیار... من نمیام
کوک... تو خیلیم بیجاه میکنی میگم جمکن دیگه بلند شو
دیار... چرا منو میبری میخای دوباره کتکم بزنی یا دوباره همون بلارو سرم بیاری
باحرفم اومد جلو از موهام گرفت
کوک... عوضی اون دهنه فاکی تو میبندی یا خودم ببندمش
دستمو گرفتو با خودش کشید وقتی تو سالن رسیدم آقای جعون گفت
جعون... کجا
کوک... خونهی خودم
جعون... دیار همینجا می مونه
کوک... هه اون وخت جرا
جعون... چون من بزرگت کردم خیلی خوب میشناسمت تو لان خشمگینی ممکنه بلای سرش بیاری به حرفم گوش کن
کوک... خیالت راحت نمی خوام بکشمش
دوباره منو دنباله خودش کشید
دیار... جونگ کوک یواش تر دردم میاد
کوک... به جهنم
منو به زور سواره ماشین کرد و رافتاد تمامه خشمشو داشت رو ماشین خالی میکرد
دیار... جونگ
حرفم تموم نشده بود که عربده کشید
کوک... ساکت باش
منم از ترس خفه خون گرفتم
مادر... جونگ کوک اون دختره داشت چی میگفت بهم بگو دورغه بگو که داشت دورغ میگفت
جونگ کوک وایستاد و برگشت سرش پایین بود
کوک... داشت........ راست میگفت من بهمه دورغ گفتم
بااین حرف چشمام از اشک لب ریز شدن
دیار... جونگ کوک تو چرا این کارو کردی هق هان بهم بگو چرا
کوک... چون فکر میکردم اینجوری ...... میتونم از دستت خلاس شم
با حرفی که زد مادر رفت جلوتر و یه سیلی زد تو گوشش
مادر... تو خجالت نمیکشی هان چرا داری با زنت بازی میکنی چرا داری بازیش میدی بهم بگو
جونگ کوک با یه عربده گفت
کوک... چون که دوسش ندارم
با چشمای اشکیم رفتم تو اتاقم روتخت نشستم و به حالم گریه کردم
دیار... خدایا چرا تموم نمیشه چرا من انقد تنهام چرا چراچرااا
انقد گریه کرده بودم که چشمام قرمز شده بود رو تخت اوفتاده بودم که در باز شد
کوک... همین الان جم کن میریم خونه
دیار... من نمیام
کوک... تو خیلیم بیجاه میکنی میگم جمکن دیگه بلند شو
دیار... چرا منو میبری میخای دوباره کتکم بزنی یا دوباره همون بلارو سرم بیاری
باحرفم اومد جلو از موهام گرفت
کوک... عوضی اون دهنه فاکی تو میبندی یا خودم ببندمش
دستمو گرفتو با خودش کشید وقتی تو سالن رسیدم آقای جعون گفت
جعون... کجا
کوک... خونهی خودم
جعون... دیار همینجا می مونه
کوک... هه اون وخت جرا
جعون... چون من بزرگت کردم خیلی خوب میشناسمت تو لان خشمگینی ممکنه بلای سرش بیاری به حرفم گوش کن
کوک... خیالت راحت نمی خوام بکشمش
دوباره منو دنباله خودش کشید
دیار... جونگ کوک یواش تر دردم میاد
کوک... به جهنم
منو به زور سواره ماشین کرد و رافتاد تمامه خشمشو داشت رو ماشین خالی میکرد
دیار... جونگ
حرفم تموم نشده بود که عربده کشید
کوک... ساکت باش
منم از ترس خفه خون گرفتم
- ۳۳۸
- ۱۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط