دلبر رئیس

دلبر رئیس

P⁸:









به نزدیک خانه دختر رسیدند که یکهو دختر گفت :
+``صبر کن. ``
دختر به در خانه اش خیره شد.


جیمین ترمز کرد :
_``چیشده؟ اونا کین؟ ``
+``خب راستش``


اما مکث کرد و ادامه نداد.
_``گفتم اونا کین؟ ``

دختر پاسخی نداد.
_``هنوز منو نشناختی بیب؟ میدونی که اگر نگی خودم میرم و ازشون میپرسم؟ ببینم طلبکارن؟``

+`|نه! ``
مکثی کرد و ادامه داد:
+``خواهش میکنم نرو....طلبکارم نیستن``



+``مادر شوهر و خواهر شوهرم اومدن پیش صابخونم !
با اخم غلیظ و آنی گفت:
_``مادر شوهر و خواهر شوهر قبلیت دیگه. نه؟ ``


دختر با نا امیدی لب زد:
+``آره.میشه لطفا دنده عقب بگیری؟ نمیخوام مارو باهم ببینن``
_``شیشه ماشین دودیه. نمیتونن مارو ببینن``



دختر نفسی آسوده کشید. کمی شیشه را پایین داد تا صدای گفت و گوی آنها را بشنود.
صدای مادر شوهر دختر به گوش رسید:
*دختره ی عوضی معلوم نیست کجاست. پسرم زندان داره آب خنک میخوره بعد این رفته پی خوشگذرونی.


خواهر شوهرش ادامه داد:
خدا بدبخت و در به درش کنه. کاش این دخترو پدر مادرش به دنیا نمی آوردن. از اولشم نحص بود.



سپس با گریه گفت:
من چرا اجازه دادم پسرم با این هرزه ازدواج کنه؟ این چه غلط اضافه ای بود من کردم؟


دخترش او را دلداری دادو از صاحب خانه خداحافظی کرد :
مامان ناراحت نباش. بیا بریم بعدا دوباره میایم. خداحافظ آقا.
*خداحافظ.


سپس دستش را پشت مادرش گذاشت و از آن جا دور شد.



قلب دختر از حرف های آن دو برای صدمین بار شکست. چقدر او پست و حقیر شده بود؟
جلوی همسایه ها و حتی صاحب خانه اش، دیگر آبرویی برایش نمانده بود.



خجالت زده به جیمین نگاهی انداخت. که با حرص و خشم و با دندان های چفت شده اش آن صحنه را نگاه و حرف هایشان را گوش میداد.
دختر بعد از اینکه صاحب خانه اش (آقای مین ) از آن جا رفت گفت:
+ممنون که منو رسوندی آقای پارک!


_``از این به بعد جیمین صدام کن``
+``ممنون.... جیمین``
سپس قفل مرکزی را زد.

_``بدون هیچ تشکری میخوای بری؟ ``
+``چه تشکری؟ ``


سرش به سمت دختر رفت و بوسه ای روی لبانش کاشت. دختر صورتش قرمز شد.
+``میشه درو باز کنی برم؟ ``
پسر خنده ای کرد و گفت:
_``نمیخوای تعارف کنی بیام تو خونت؟ ``


دختر با سکوت جوابش را داد زیرا حرفی برای گفتن نداشت. ممکن بود چیزی بگوید و با لجبازی و غرور مرد مواجه شود.
نگاهش را از دختر گرفت و به رو به رو نگاه کرد:
_``میتونی بری``



دختر پیاده شد و به صندلی اش نگاه کرد:
+``معذرت میخوام که ماشینتو کثیف کردم. دست خودم نبود``


خندید با ریلکسی بسیاری گفت:
_``مشکلی نیست. تمیزش میکنم.....برای جبرانش میتونی دعوتم کنی تو خونت``
دختر با خودش فکر کرد. خانه ی او، برای آن مرد اندازه ی لانه ی مورچه ای بسیار کوچک بود. اما برای جبران مجبور بود، قبول کند.
+``باشه``



جیمین خندید.از آن خنده های شیرین که دل هرکسی را میبرد.
ماشین را پارک کرد و به داخل خانه او رفت.



پیج زاپاس: @aramesh.army2
به قلم مانلی...



ادامه در پارت بعد. شرط؟
۹۰ لایک
۱۵۰ کامنت (نفری ۱۰ تا،نه کمتر،نه بیشتر)
۲۰ بازنشر
دیدگاه ها (۲۲۱)

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت چــهل‌وسوم 𓆪 🖤🥀اسما چند ثانیه فقط به مادرش خ...

فاصله یک لبخند تا جنون

.این متن را باید طلا گرف"خانه پدر و مادر"بعد از خانه خدا،تنه...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️«چون این صدا متعلق به کسیه که نباید هنوز ب...

{محکوم به لمس } part ۲ 杂交种پسر سیزده ساله کوچیک با گریه دست ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p56جیمین از جاش بلند شد. قدم‌هاش آهسته بو...

قلبم هزار تکه شد برای این دختر کوچولویی که فرصت نکرد کودکی ک...

🖤 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پارت هفدهم 𓆪ات هنوز به نوشته روی دیوار خیره...

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍فصل دوم | پارت ۳۰ | پایانساعت هشت شب...سوا و جونگ‌کوک ...

پارت ۱۰ ........ محاصره

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط