{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p56
جیمین از جاش بلند شد.
قدم‌هاش آهسته بود.
به میز کناری رفت، پارچه‌ی سفیدی برداشت و برگشت.
بدون اینکه اجازه بگیره، مچ دست نینا رو گرفت.
نینا ناخودآگاه خواست دستش رو بکشه.
اما این بار مقاومت نکرد.
جیمین پارچه رو روی زخم گذاشت.
«فشارش بده.»
نینا نگاهش از روی پارچه به صورت جیمین رفت.
«اگه تو نبودی...»

جمله‌ش رو کامل نکرد.
جیمین خودش ادامه داد.
«چند نفر از اون‌ها کنترلشون رو از دست می‌دادن.»

سکوت.
نینا نفس عمیقی کشید.
«پس من واقعاً بین شکارچی‌ها زندگی می‌کنم...»
جیمین نگاهش کرد.
«نه.»
«نه؟»
«بین آدم‌هایی زندگی می‌کنی که هر روز دارن با غریزه‌شون می‌جنگن.»

نینا اخم کرد.
«چه فرقی داره؟»
جیمین برای چند لحظه جواب نداد.
بعد خیلی آروم گفت:
«فرقش اینه که شکارچی از شکارش اجازه نمی‌گیره... ولی ما یاد گرفتیم جلوی خودمون رو بگیریم.»
نینا لبخند تلخی زد.
«همه‌تون؟»

این سؤال، برای اولین بار، باعث شد جیمین مکث کنه.
«...نه.»

همین یک کلمه کافی بود.
هوای سالن دوباره سنگین شد.
نینا به پارچه‌ی دور دستش نگاه کرد.
بعد خیلی آروم پرسید:
«تو چطور؟»

جیمین ابرویی بالا انداخت.
«من چی؟»
«تو هم هر روز... باید با خودت بجنگی؟»
این بار، سکوت طولانی‌تر شد.
جیمین نگاهش رو از نینا گرفت.
پنجره‌ی بلند سالن رو نگاه کرد.

بعد از چند ثانیه گفت:
دیدگاه ها (۱)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p57بعد از چند ثانیه گفت:«از وقتی یادت میا...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p58نینا شونه بالا انداخت.«خب... تا قبل از...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p55اما قبل از اینکه چیزی بگه، خدمتکار جوا...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p5۴«قول؟»جیمین بعد از چند ثانیه مکث، سرش ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p45درست...به سمت همون جایی که نینا پشت پر...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p37نینا قدمی به عقب برداشت.«ترجیح می‌دم ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط