فیک جونگکوک
#حس_مالکیت
part:آخر
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ساعت ها گذشت و کارینا از اتاق اومد بیرون،اماده بود معلوم بود که میخاست بره بیرون .
_کجا میری؟
کارینا هیچی نگفت و رفت دم در که کفش هاش را بپوشه, جونگکوک از جاش بلند شد و رفت سمتش
_با توئم کجا داری میری.
+هوف میخام برم خونه بابام
_نمیخاد بری برو تو.
+جونگکوک خیلی وقته مامانما ندیدم دلم براش تنگ شده
_گفتم نه نمیشه
+چرا جونگکوک؟چرا نمیشه؟
_خطرناکه ,و از طرفی دیگه منم شوهرتم میگم نه
+ای کاش شوهرم بودی نه نگهبانم , جونگکوک لطفا دو ساعت میرم و زود میام .
_یک ساعت .
+جونگکوک کمه
_یا یک ساعت یا اصلا
+هوف باشه قبوله
_با خودمم میای و بعد یک ساعت میام دنبالت .
کارینا رفت ولی اصلا حواسش به ساعت نبود دوساعت شده بود و هرچقدر جونگکوک زنگ میزد کارینا جواب نمیداد ،کارینا رفت سر گوشی که دید کلی جونگکوک زنگ زده .ترسید ،فورا خدافظی کرد و رفت بیرون که دید جونگکوک به ماشین تکیه داده و داره با عصبانیت نگاهش میکنه، رفت سمتش
+جونگکوک
_کارینا خفه شو،فقط و فقط خفه شو،گمشو تو ماشین
بله اون شب هم دعوا داشتن تا خود صبح
ویو چند ماه بعد
کارینا و جونگکوک خیلی بهتر شده بودن و سازگاری شونم بهتر شد،دیگه روز های اخر بارداری بود،کارینا دائم خسته بود ،دائم کمرش درد میرد و راه رفتن براش سخت شده بود،جونگکوک بیشتر روز پیش کارینا بود و توی راه رفتن و کار های دیگه کمکش میکرد .
تا اینکه ...
دوباره سر یه چیز بی خود دعواشون شد ،اینکه چرا کارینا حق نداره بعد زایمان بره دانشگاه .
+جونگکوک قرار نیست این بچه مانع رسیدن به ارزو هام بشه(داد)
_همین که گفتم کارینا حق نداری بری دانشگاه
+جونگکوک (داد)
خواست ادامه بده که یهو درد زیادی پیچید توی شکمش.
+عاخ
_چت شد؟
که یهو کیسه اب کارینا پاره شد ،جونگکوک فورا کارینا برد بیمارستان ،پنج ساعت طول کشید ،و این زمان ،زمان زیادی بود ،جونگکوک هم پیش کارینا بود ،دستشا گرفته بود تا بهش بگه که پیششه و اون تنها نیست.
تا اینکه بعد کلی جیغ و داد کارینا بلخره صدای جیغ بچه توی اتاق عمل پیچید.
دکتر بچه را داد بغل کارینا،بچه دختر بود ،و این باعث شادی کارینا و جونگکوک میشد
+سلام مامانی ،خوش اومدی قلبم
جونگکوک با بغض داشت نگاه میکرد ،کارینا متوجه بغضش شد بچه را داد دست جونگکوک،جونگکوک بغلش کرد
_سلام بابایی.
جونگکوک با انگشت دستشا نوازش کرد
_اسمش؟اسمش چی باشه کارینا؟
+نمیدونم تو بگو
-کاترینا.
+عووو از اسم من اسکی رفتی اقای جئون .
_بلع دلم میخاد اسم دخترم و مامانش شبیه هم باشه خانم جئون.
پایان✨❤️🔥
#تابع_قوانین_ویسگون
#تابع_قوانین_جمهوری_اسلامی_ایران_و_ویسگون
part:آخر
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ساعت ها گذشت و کارینا از اتاق اومد بیرون،اماده بود معلوم بود که میخاست بره بیرون .
_کجا میری؟
کارینا هیچی نگفت و رفت دم در که کفش هاش را بپوشه, جونگکوک از جاش بلند شد و رفت سمتش
_با توئم کجا داری میری.
+هوف میخام برم خونه بابام
_نمیخاد بری برو تو.
+جونگکوک خیلی وقته مامانما ندیدم دلم براش تنگ شده
_گفتم نه نمیشه
+چرا جونگکوک؟چرا نمیشه؟
_خطرناکه ,و از طرفی دیگه منم شوهرتم میگم نه
+ای کاش شوهرم بودی نه نگهبانم , جونگکوک لطفا دو ساعت میرم و زود میام .
_یک ساعت .
+جونگکوک کمه
_یا یک ساعت یا اصلا
+هوف باشه قبوله
_با خودمم میای و بعد یک ساعت میام دنبالت .
کارینا رفت ولی اصلا حواسش به ساعت نبود دوساعت شده بود و هرچقدر جونگکوک زنگ میزد کارینا جواب نمیداد ،کارینا رفت سر گوشی که دید کلی جونگکوک زنگ زده .ترسید ،فورا خدافظی کرد و رفت بیرون که دید جونگکوک به ماشین تکیه داده و داره با عصبانیت نگاهش میکنه، رفت سمتش
+جونگکوک
_کارینا خفه شو،فقط و فقط خفه شو،گمشو تو ماشین
بله اون شب هم دعوا داشتن تا خود صبح
ویو چند ماه بعد
کارینا و جونگکوک خیلی بهتر شده بودن و سازگاری شونم بهتر شد،دیگه روز های اخر بارداری بود،کارینا دائم خسته بود ،دائم کمرش درد میرد و راه رفتن براش سخت شده بود،جونگکوک بیشتر روز پیش کارینا بود و توی راه رفتن و کار های دیگه کمکش میکرد .
تا اینکه ...
دوباره سر یه چیز بی خود دعواشون شد ،اینکه چرا کارینا حق نداره بعد زایمان بره دانشگاه .
+جونگکوک قرار نیست این بچه مانع رسیدن به ارزو هام بشه(داد)
_همین که گفتم کارینا حق نداری بری دانشگاه
+جونگکوک (داد)
خواست ادامه بده که یهو درد زیادی پیچید توی شکمش.
+عاخ
_چت شد؟
که یهو کیسه اب کارینا پاره شد ،جونگکوک فورا کارینا برد بیمارستان ،پنج ساعت طول کشید ،و این زمان ،زمان زیادی بود ،جونگکوک هم پیش کارینا بود ،دستشا گرفته بود تا بهش بگه که پیششه و اون تنها نیست.
تا اینکه بعد کلی جیغ و داد کارینا بلخره صدای جیغ بچه توی اتاق عمل پیچید.
دکتر بچه را داد بغل کارینا،بچه دختر بود ،و این باعث شادی کارینا و جونگکوک میشد
+سلام مامانی ،خوش اومدی قلبم
جونگکوک با بغض داشت نگاه میکرد ،کارینا متوجه بغضش شد بچه را داد دست جونگکوک،جونگکوک بغلش کرد
_سلام بابایی.
جونگکوک با انگشت دستشا نوازش کرد
_اسمش؟اسمش چی باشه کارینا؟
+نمیدونم تو بگو
-کاترینا.
+عووو از اسم من اسکی رفتی اقای جئون .
_بلع دلم میخاد اسم دخترم و مامانش شبیه هم باشه خانم جئون.
پایان✨❤️🔥
#تابع_قوانین_ویسگون
#تابع_قوانین_جمهوری_اسلامی_ایران_و_ویسگون
- ۳۰۵
- ۱۶ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط