Custom bride part : ۲۰
_ صدات که هیچ احساسی توش نیست ، به عصبانیتت برگرد
+ باید عصبانی باشم؟
اون گفت: _ اره
و سپس گردنم رو بوسید
احساس کردم توده ای توی گلوم شکل گرفته
+ چرا باید عصبانی باشم؟
_ هیچ کس نباید ازدواج ما رو زیر سوال ببره این بهشون مربوط نیست اما زندگی توی شهر کوچیک همینه بدتر از اون جون نباید این مزخرفات رو جلوی تو میگفت اگه یکی جلوی من این حرفا رو بهم میزد الان زندان بودم
قسمت آخر رو با عصبانیت گفت انگار واقعاً از سناریوی خیالی اینکه کسی که به من پیشنهاد ازدواج بده عصبانيه
+ نامجون من میخوام صورتت رو ببینم
با یه حرکت سریع نامجون ما رو به حالت نشسته درآورد در حالی که روی پاهاش میرفتم
+ چرا به جای گرفتن یه عروس سفارشی پیشنهاد ازدواج اون رو قبول نکردی؟ باید واقعاً بهت صدمه زده باشه که تو قبولش نکردی
دستهای بزرگش به صورتم اومدن انگشت شستش روی لبهام کشید و باعث شد اونا رو لیس بزنم.
_ نه عزیزم اون هرگز به من صدمه نزده رو مخم میره؟ آره
نفسش رو بیرون داد که انگار واقعاً نمیخواد در موردش صحبت کنه
_ ما با هم بزرگ شدیم اما نه واقعا من زیاد بهش توجهی نکردم زیاد دنبال دخترها نبودم بیشتر عاشق اسبها بودم اگه مدرسه نمیرفتم یا به پدرم کمک نمی کردم سوار اسبم میشدم من زیاد حواسم به اطرافم نبود دختری مثل جون اونقدرها دوست داشتنی نیست
+ وقتی بزرگ شدی چی؟
میخوام بیشتر بدونم
_ اون همچنان سعی میکرد توجه من رو جلب کنه همیشه فکر میکردم چون نسبت بهش بی تفاوتم اینطوری رفتار میکنه بیشتر از من بفکر خودشه وقتی به این فکر کردم که شاید دختری برای خودم پیدا کنم میخواستم چیزی شبیه پدر و مادرم داشته باشم سپس اونها مردن
درد رو درون چشماش میدیدم به جلو خم شدم و روی لبهاش بوسه ای زدم و میخواستم بهش نزدیک تر باشم
_ سریع اتفاق افتاد زمانی که به یه سفر جاده ای رفته بودن تصادف کردن اون زمان خیلی برام سخت گذشت و حالا مزرعه ای داشتم که باید بهش رسیدگی میکردم افراد داخلش وابسته به من بودن همه چیزهای دیگه برام رنگ باختن
پرسیدم: + چرا حالا؟
دستی رو به پشت سرم برد و من رو به سمت خودش کشوند و مجبورم کرد سرم رو روی شانه اش بذارم به بازی کردن با موهام شروع کرد این حس باعث شد چشمام رو ببندم
_ تموم کاری که انجام میدم کار کردنه من این مردها رو کنار خود دارم اما به این معنی نیست که شب ها تنها نباشم هنوز هم آرزو دارم چیزی رو که پدر و مادرم داشتن تجربه کنم فکر نمیکردم بتونم اون رو با یک عروس سفارشی بدست بیارم اما میخواستم امتحان کنم قطعاً میدونستم که با جون چنین چیزی نسیبم نمیشه ناگفته نمونه که به سختی میتونم صداش رو تحمل کنم همیشه در حال نق نق کردنه
بهش لبخند زدم آرامشی وجودم رو پر کرد
+ حتی هرگز اون رو نبوسیدی؟
حس کردم خندید
_ نه عزیزم. هرگز باید بگم از مردها میشنیدم از زن های حسود شکایت میکنن اما اتفاقاً دوست دارم که تو حسادت کنی
در حالی که خمیازه ای میکشیدم اعتراض کردم: + من حسود نیستم
_ مطمئن میشم که ازش دور بمونم چون تو این رو دوست نداری به نظر کار درستیه
خمیازه کشیدم و متوجه شدم دوباره غیر مستقیم بهم یادآوری میکرد که از براندون دور بمونم
یه چیز رو به یقین میدونم میخوام مطمئن بشم که نامجون دیگه تنها نباشه میدونم که تنهایی چه احساسی داره ممکنه برای زندگی توی مزرعه مناسب نباشم اما این کاریه که میتونم انجام بدم
┈┈┈°•๛•°┈┈┈
_نامجون_
بدون میل و رغبتی کلارا رو در خانه رها کردم تا همونطور که خودش گفت آشپزخونه رو سازماندهی کنه
به بیرون رفتم تا سر کار برگردم قبل از اینکه از خانه خارج بشم چند تا تماس گرفتم و کلارا رو تماشا کردم که در آشپزخانه میچرخید همه چیزهایی رو که در فروشگاه خریده بود مرتب میکرد خدایا اینطوری که بدن کوچولوش حرکت میکرد میتونستم تمام روز بشینم و اون رو تماشا کنم مجبور شدم برم نمیتونستم اون رو تماشا کنم و نبرمش بنابراین رفتم و در رو پشت سرم قفل کردم
من سوار اسبم شدم و به سمت غرب مزرعه رفتم تا برخی از بچه ها رو بررسی کنم و کمکشون کنم اونها در حال بررسی برخی از گاوها هستن و من فقط می خواستم مطمئن بشم که همه چیز خوب پیش میره وقتی به اونجا رسیدم ارل رو سوار بر اسبش دیدم
_ نشونه ای از سامی هست؟
ارل پرسید: × نه هنوز با مزرعه جانسون صحبت کردی؟
_ آره من با سرکارگر جدیدشون صحبت کردم و اون گفت که مراقبه
نفس عمیقی کشیدم سرم رو تکان دادم و به آن سوی زمین سرسبز نگریستم
سلامی دوباره به عزیزان گلم اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه خوشگلا روح نباشید
لایک : 50
کامنت : 40
ریپست : 16
+ باید عصبانی باشم؟
اون گفت: _ اره
و سپس گردنم رو بوسید
احساس کردم توده ای توی گلوم شکل گرفته
+ چرا باید عصبانی باشم؟
_ هیچ کس نباید ازدواج ما رو زیر سوال ببره این بهشون مربوط نیست اما زندگی توی شهر کوچیک همینه بدتر از اون جون نباید این مزخرفات رو جلوی تو میگفت اگه یکی جلوی من این حرفا رو بهم میزد الان زندان بودم
قسمت آخر رو با عصبانیت گفت انگار واقعاً از سناریوی خیالی اینکه کسی که به من پیشنهاد ازدواج بده عصبانيه
+ نامجون من میخوام صورتت رو ببینم
با یه حرکت سریع نامجون ما رو به حالت نشسته درآورد در حالی که روی پاهاش میرفتم
+ چرا به جای گرفتن یه عروس سفارشی پیشنهاد ازدواج اون رو قبول نکردی؟ باید واقعاً بهت صدمه زده باشه که تو قبولش نکردی
دستهای بزرگش به صورتم اومدن انگشت شستش روی لبهام کشید و باعث شد اونا رو لیس بزنم.
_ نه عزیزم اون هرگز به من صدمه نزده رو مخم میره؟ آره
نفسش رو بیرون داد که انگار واقعاً نمیخواد در موردش صحبت کنه
_ ما با هم بزرگ شدیم اما نه واقعا من زیاد بهش توجهی نکردم زیاد دنبال دخترها نبودم بیشتر عاشق اسبها بودم اگه مدرسه نمیرفتم یا به پدرم کمک نمی کردم سوار اسبم میشدم من زیاد حواسم به اطرافم نبود دختری مثل جون اونقدرها دوست داشتنی نیست
+ وقتی بزرگ شدی چی؟
میخوام بیشتر بدونم
_ اون همچنان سعی میکرد توجه من رو جلب کنه همیشه فکر میکردم چون نسبت بهش بی تفاوتم اینطوری رفتار میکنه بیشتر از من بفکر خودشه وقتی به این فکر کردم که شاید دختری برای خودم پیدا کنم میخواستم چیزی شبیه پدر و مادرم داشته باشم سپس اونها مردن
درد رو درون چشماش میدیدم به جلو خم شدم و روی لبهاش بوسه ای زدم و میخواستم بهش نزدیک تر باشم
_ سریع اتفاق افتاد زمانی که به یه سفر جاده ای رفته بودن تصادف کردن اون زمان خیلی برام سخت گذشت و حالا مزرعه ای داشتم که باید بهش رسیدگی میکردم افراد داخلش وابسته به من بودن همه چیزهای دیگه برام رنگ باختن
پرسیدم: + چرا حالا؟
دستی رو به پشت سرم برد و من رو به سمت خودش کشوند و مجبورم کرد سرم رو روی شانه اش بذارم به بازی کردن با موهام شروع کرد این حس باعث شد چشمام رو ببندم
_ تموم کاری که انجام میدم کار کردنه من این مردها رو کنار خود دارم اما به این معنی نیست که شب ها تنها نباشم هنوز هم آرزو دارم چیزی رو که پدر و مادرم داشتن تجربه کنم فکر نمیکردم بتونم اون رو با یک عروس سفارشی بدست بیارم اما میخواستم امتحان کنم قطعاً میدونستم که با جون چنین چیزی نسیبم نمیشه ناگفته نمونه که به سختی میتونم صداش رو تحمل کنم همیشه در حال نق نق کردنه
بهش لبخند زدم آرامشی وجودم رو پر کرد
+ حتی هرگز اون رو نبوسیدی؟
حس کردم خندید
_ نه عزیزم. هرگز باید بگم از مردها میشنیدم از زن های حسود شکایت میکنن اما اتفاقاً دوست دارم که تو حسادت کنی
در حالی که خمیازه ای میکشیدم اعتراض کردم: + من حسود نیستم
_ مطمئن میشم که ازش دور بمونم چون تو این رو دوست نداری به نظر کار درستیه
خمیازه کشیدم و متوجه شدم دوباره غیر مستقیم بهم یادآوری میکرد که از براندون دور بمونم
یه چیز رو به یقین میدونم میخوام مطمئن بشم که نامجون دیگه تنها نباشه میدونم که تنهایی چه احساسی داره ممکنه برای زندگی توی مزرعه مناسب نباشم اما این کاریه که میتونم انجام بدم
┈┈┈°•๛•°┈┈┈
_نامجون_
بدون میل و رغبتی کلارا رو در خانه رها کردم تا همونطور که خودش گفت آشپزخونه رو سازماندهی کنه
به بیرون رفتم تا سر کار برگردم قبل از اینکه از خانه خارج بشم چند تا تماس گرفتم و کلارا رو تماشا کردم که در آشپزخانه میچرخید همه چیزهایی رو که در فروشگاه خریده بود مرتب میکرد خدایا اینطوری که بدن کوچولوش حرکت میکرد میتونستم تمام روز بشینم و اون رو تماشا کنم مجبور شدم برم نمیتونستم اون رو تماشا کنم و نبرمش بنابراین رفتم و در رو پشت سرم قفل کردم
من سوار اسبم شدم و به سمت غرب مزرعه رفتم تا برخی از بچه ها رو بررسی کنم و کمکشون کنم اونها در حال بررسی برخی از گاوها هستن و من فقط می خواستم مطمئن بشم که همه چیز خوب پیش میره وقتی به اونجا رسیدم ارل رو سوار بر اسبش دیدم
_ نشونه ای از سامی هست؟
ارل پرسید: × نه هنوز با مزرعه جانسون صحبت کردی؟
_ آره من با سرکارگر جدیدشون صحبت کردم و اون گفت که مراقبه
نفس عمیقی کشیدم سرم رو تکان دادم و به آن سوی زمین سرسبز نگریستم
سلامی دوباره به عزیزان گلم اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه خوشگلا روح نباشید
لایک : 50
کامنت : 40
ریپست : 16
- ۴۶۳
- ۱۶ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط